هدایت الله خان چابهاری، اصلا اهل چابهار نبود.
از خانواده ای کُرد مهاجر در رشت متولد شده بود و دوران بچه سالی و نوجوانی را در مفت آباد تهران ساکن بود و پس از رفتن به دانشگاه صنعت نفت در آبادان، در سن ۲۰ سالگی با دخترعموی خود گلنسا خانوم که زاده ی اهواز و بزرگ شده ی اراک بود، ازدواج کرد. برای راضی کردن بانو من حیث مسافت از خانواده ایشان، ۲۵ سال از زندگیش را در اراک سپری کرد تا بازنشست شد و با پولهایی که خودش و گلنسا خانم با کار در شرکت نفت پس انداز کرده بودند، عزم کرد از غبار بیابانهای ایران به طور بسی شتابان به بلاد وعده داده شده به قوم فارس که کانادا باشد هجرت کند و این بود که برای مصاحبه و
انجام کارهای اداری وارد مونترال شد.
هدایت الله خان قرار نبود به خانه ی من بیاید.
همه چیز از آنجا شروع شد که من برای دیدار دوباره ی رخساره ی دل انگیز مریم بانو جانم تصمیم گرفتم آگهی کنم و یک سری از وسایل خانه که زوارش قرص بود را بفروشم تا بتوانم قسمتی از بدهی ها را صاف کنم و با بقیه پول و پس انداز حقوق چند ماه، بلیط ارازنی برای سفر به مرز پرگهر بگیرم.
فردای آن روز دوست قدیمی و درد آشنای من حمید خان قوام تماس گرفت و گفت که آگهی من را دیده و مرا به سبیل نداشته ی پدرشان قسم داد که اگر مشکل مالی دارم بگویم که الساعه مرا کمک کند و در ادامه پرسان شد که ماجرا چیست؟ من نیز شرح ما وقع را دادم که قصد تهیه ی پول برای رفع دلتنگی ها و خرده مسائل عاشقانه است.
این صراحت لهجه ی ما با حمید خان، از آن جا آب میخورد که زندگی اینجانب به طور علنی به دو دوران پس از فتح مریم بانو و قبل از آن طبقه بندی میشد، که والانصاف فتح الفتوحی بود که اگر مجبور و مرعوب به این هجرت صغری نمیشدم در دم سور عروسی را به دوستان میدادم. جخ برای تمام دوستان و هم مرکبان این مسئله به قدری عجیب بود که فردای روز نامزدی چندنفر از دوستان در پیامهای گفتاری و نوشتاری، با استفاده از الفاظ رکیک با پسوندارتجاعی ،البت با مزاح به من تبریکی گفتند حاوی این پیام که بالاخره خیاط در کوزه افتاد.
با این حال، تا قبل از آن ماجرای کذایی جدایی، همه و همه ی آحاد دوستان دست اندرکار بودند که ما از این عاشقانه جان سالم به در بریم و اینجانب را در جهت پیشبرد اهداف و امور مربوط به این مقال
یاری میکردند.
حمیدخان قوام نیز که از جملهی این دوستان مستثنی نبود، به من قول داد که به زودی مشتری دست به
نقد خوبی برای اثاث منزل مییابد. دوسه روز بعد حمید خان راجع به آشنای قدیمشان هدایت الله خان با من صحبت کرد. هدایت الله خان که البته بعدها با رویت گذرنامه اش فهمیدم اسم اصلی اشان "سبزه علی" است، مردی بود سفید رو، ۴۵ ساله، با سبیل و موی سیاه رنگ شده و بسیار مهربان.
در برخورد با هدایت الله خان اولین نکته ای که نظر اینجانب را جلب کرد لهجه ی منحصر به فرد ایشان بود که بعدها که شرح حالی زندگیش را شنیدم تازه ملتفت شدم که این شیرینی گفتار، ریشه اش کجاست.
هدالیت الله خان دنبال مکانی میگشتند برای اقامت سه یا چهار ماهه و حمید خان قوام به او پیشنهاد کرده بود که یا خانه ی من را مدتی با وسایل اجاره کند و یا با من هم خانه شود.
خانه ی من برای من و تنهاییهایم به میزان زیادی بزرگ بود،
یک اتاق خواب بزرگ با تختی (به قول فرنگی ها به سایز شاهی) که کنار پنجره گذاشته بودم و شب ها را که صبحگاه ِایران بود روی آن دراز میکشیدم و آسمان را تماشا میکردم و تلفنی با بانو حرف میزدم تا خوابم برود. یک میز تویلت بزرگ روبروی تخت و چند پا تختی در کنار آن و میز کار من که در کنار کمد بزرگ دیواری که به تنهایی یک اتاق ۴ متری بود، قرار داشت. نشیمن خانه اتاقی بود در حدود ۳۰ متر با دیوارهای بزرگ سفید رنگ که من با یک مبل ال مانند،
گوشه ای از آن را برای گذران بعد از ظهر و یا اطعام استفاده میکردم. از آنجا که سفیدی دیواربزرگ برایم آزار دهنده بود کاغذ سیاه بزرگی به ابعاد ۲ در ۵ متر را روی دیوار روبروی مبل چسبانده بودم که روی آن در مواقع بیکاری داستانی راطرح میزدم.
وقتی هدایت الله خان به همراه حمیدخان برای صحبت های اولیه به خانه ی من آمدپیشنهاد داد که این چند ماه را در خانه من بماند و من اتاق خواب را در اختیار او بگذارم. ولی من از آنجایی که تمام زمانی را که در خانه بودم مشغول اختلاط با عیال یا دیگر کارهای شخصی بودم با او صحبت کردم و هدایت الله خان نیز با مهربانی با اینکه مقدار بیشتری از کرایه ی خانه را تقبل کرد قبول کرد که در نشیمن خانه ساکن شود. تشک بزرگی را پشت مبل روی زمین پهن و مبل را دیوار حائل بین نشیمن و محل خوابش کرد. به محض خروج حمید خان، هدایت الله خان با تعجب از من در مورد طرح هایم روی دیوارکه داستانی سورئال را نقش زده بود پرسید و خواست که برایش بگویم که چراسینه ی آن خانم دریده شده و از دهانش خون روان است. من در همان اثنا که با آب و تاب از ماجرا میگفتم از نگاه هدایت الله خان ملتفت شدم که مطالب باعث تعجب بیشتر و حتی دهشت زدگی ایشان که قرار است زیر یک سقف برای مدتی با من بماند شده و لذا فلفور ادامه ی ماجرا را با یک داستان عشقی آبگوشتی ماله کشی کردم.
ازاقبال بلند، حوالی نیمشب که هدایت الله خان صدای خرناس سهمگینی را در خواب رهبری میکرد نقاشی مذکور چسبهایش وا رفت و با صدایی مهیب روی زمین افتاد. هدایت الله خان که با نعره ای جانانه از خواب پرید با دیدن من که حالا کنار نقاشی رسیده بودم اخمهایش در هم رفت و با غرغری نامفهوم ولی آهنگین با ترجیع بند "نقاشی نفرینی" من را نظاره میکرد که نقاشی را جمع میکردم.
روز دوم برای خوشآمد گویی و جبران مافات دیشب، برای هدایت الله خان غذایی حاضر کردم و به سبک ایرانی، پذیرایی مبسوط شامل جوجه بریان و دوغ و انواع سبزیجات و در انتها نیز قلیانی برایشان چاق کردم تا
در ناف ممالک نورس امریک، احساس سلوقون خودمان بهشان غالب شود.
هدایت الله خان، بسیار پرسش گر بود. تقریبا از هر چیزی و اتفاقی سوالات بسیار خلاقانه ای رابا این انتظار که من باید جوابش را بدانم میپرسید. مثلا به محض دیدن قلیان پرسید
"سعید خان این قلیون، دودش از تو آبش رد میشه خاموش نمیشه چرا؟! آب که سرده باید دود را خاموش کنه؟!"
و بنده نیز به طور عملی اجزای قلیان را جدا و تشریح کردم و نشان دادم که آتشدان و محفظ آب جداست. پس از ۱۰ دقیقه توضیح متوجه شدم که هدایت الله خان زیر لب غر میزدند:
"این که نمیشه خب بابا خاموش میشه دیگه"
و پس از آن تصمیم گرفتم که جواب سوالات هدایت الله خان را به طریقه پراگماتیک بدهم. فالمثل میگفتم:
"این پدیده اینگونست. کسی نمیداند چرا اینگونست. دانشمندان در تلاشند که بفهمند. ولی هست دیگر پدرم باور کن!!"
علاوه بر پرسش گری هدایت الله خان علاقه ی زیادی به کشف و تجربه ی تفریحات فرنگی و البته در بوته ی آزمایش قرار دادن توانایی های مردانه ی خودشان داشت. هدایت الله خان گلنسا خانم و فرزندان را بسیار دوست داشت، ولی معتقد بود که زود ازدواج کرده و دچار یاس جنسی شده و مرتب تبلیغات مربوط به تغییر اندازه آلت مردان و یا افزایش قوا را از تلویزیون دنبال و مکتوب میکرد و من که به خانه بازمیگشتم، مشروح سوالات ایشان را میشنیدم و تا حد امکان جواب میدادم. اما قضایا به سوال و جواب ختم نمیشد. هدایت الله انتظار داشت که من در امور گشت و گذار در کاباره های مونترال ایشان را همراهی کنم که با وجود مریم بانو،این مقوله برای من جذاب نبود و خدای ناکرده اگر در هنگام ارتکاب جرم دستگیر میشدیم، فتح مان به درد فتخمان هم نمیخورد. به اصرار هدایت الله خان شبی به کاباره ی کنار خانه رفتیم و ایشان بعد از تماشای رقص هیجان انگیز پاتریشا خانم در اطراف میله، ۳۰۰ دلاری را خرج معامله ی مبارک و حلال پاتریشاخانم نمودند و خرسند و مثل خروسی سرمست با سینه ی جلو به خانه بازگشت.
البته کار به اینجا ختم نشد، هدایت الله خان ممبعد هر شب از من درخواست داشت که با او به کاباره بروم و از انجا که انگلیسی نمیدانست، نقش بکشی را برایشان ایفا کنم تا حدی که در تمام مکالمات هم، من را رییس خطاب میگرد. بنده نیز اعتراضی به نقشم نداشتم. صرفا تحمل صدای بلند موزیک نامطلوب و در انتظار نشستن برای ته کشیدن قوت یا پول هدایت الله خان، برایم سخت شده بود.
فی المثل شب دوم، در چهار گوشه شهر به بیش از ۱۰ کاباره سرکشی کردیم تا دوباره پاتریشا خانم را بیابیم که زنی بود سفیدو کوتاه با پستان های بزرگ. هدایت الله خان معتقد بود که مهر این زن به دلش نشسته و رفتار بیش از حد مهربان پاتریشا خانم حس بسیار خوشایندی به ایشان داده که ارزش این آوارگی را دارد. به هر کاباره که میرسیدیم داخل میشدیم و هدایت الله خان چشمی میگرداند و در آخر سراغ پاتریشا را از محافظین کاباره میگرفت و آنان نیز در دم حداقل دونفر با این نام در آنجا به او معرفی میکردند. آن شب هدایت الله خان، بی نصیب از مهر و آغوش گرم و نرم پاتریشا خانم، خایب به خانه بازگشت. ولی شب های بعد که به تنهایی به کاباره ها سرکشی میکرد گویا باز او را دیده بود و دلی از عزا در آورده بود. البته هدایت الله خان در همه ی موارد نیز انقدر دست به خرج نبود. دختر کوچکش آلبوم جدید فلان خواننده را سفارش داده بود با عکس و قابش که هدایت الله خان پس از مواجه شدن با قیمت ۱۵ دلاری آن تصمیم گرفت که عکس آلبوم را خودش چاپ کند و آلبوم مذکور را از مراجع غیر قانونی مثل میدان انقلاب تهیه کند.
مهربانی و خوش قلبی هدایت الله خان تا قبل از شکرآب شدن میانه ی من با مریم بانو بر من روشن نبود. روزهایی که اختلاف بالا گرفته بود و من در اتاق مشغول داد و هوار با ایران بودم، هدایت الله خان خانه را تا پاسی از شب ترک میکرد که مبادا من در مکالمات راحت نباشم. روی در اتاق هم کاغذی میچسباند که غذا را برایم گذاشته درون اجاقدان تا گرم بماند از آن حیث که دیده بود آن روزها من از فرط مشکلات چیزی نمیخوردم به جز مسکرات و آب و نان.
باری در حین مستی در حالی که شیشه خالی مشروب را از اتاق بیرون میاوردم تا دیگری را با خود به اتاق ببرم سکندری خوردم و نزدیک بود با صورت روی زمین بیایم که هدایت الله خان در یک آن پرشی جانانه کرد و مرا گرفت. هنگامی که مرا بلند میکرد به من گفت :
"سعید خان، چنین با خودت نکن این تلخی ها که میخوری سلاطون میشه به جونت…راستی سعید خان این ساطور کجاست؟!"
هدایت الله خان چاقوی بزرگ آشپزخانه را ساطور صدا میکرد. من داخل اتاق شدم و چاقو را که برای باز کردن در بطری مشروب به اتاق برده بودم بیرون آوردم و به او دادم.
هدایت الله خان که گویی دچار شکی عظیم شده بود گفت:
"سعید خان این ساطور رو برا چی هشتی تو اتاق؟! نکنه میخوای خودت رو مُثله کنی؟"
من که تا به حال فعل "هشتن" که گویا معنی قرار دادن را به گویش هدایت الله خانی که ملغمه ی از تمام گویش های ایرانی بود نشنیده بودم، سوال او را بی پاسخ گذاشتم و داخل اتاق شدم.
هدایت الله خان تا شب برای خودش در نشیمن راه میرفت و هر چند دقیقه یک بار با خودش میگفت :
"آخه این ساطور رو چرا هشتی تو اتاق؟"
من نیز بالاخره بیرون آمدم و علت را گفتم. ولی هدایت الله خان هنوز با خودش در این مورد کنار نیامده بود و تا پاسی از شب هنوز از خودش علت بردن ساطور به اتاق را جویا میشد.
شاید از این رو که چاقوی خونی در طرح روی دیوار کنار دخترک افتاده بود…
هدایت الله خان درست فکر میکرد. وجود ساطور در اتاق علت دیگری داشت.