۱۳۹۲ دی ۹, دوشنبه

تنها "گذشته" را زیسته ایم.


تنها تصاویر را زیسته ایم.
حال بی تصویر است.
نقش نابسته و علیل!
زیستش نتوان کرد، مگر با تصویر!
تصویر ثبت گذشته است.
تنها "گذشته" را زیسته ایم.
گذشته ی ساده
گذشته ی مستمر
گذشته ی بعید!



۱۳۹۲ دی ۷, شنبه

ندا واژه های استمداد طلب دینی

درک من از کاربرد "ندا واژه های استمداد طلب دینی" به اختصار به شرح زیر است: 

- یا ابالفضل (یا امام زمان): : "متوقف کردن زمان و یا اتفاقات خفن و استرس آور (مثل چپ شدن ماشین یا در آوردن شورت در زمین فوتبال و غیره)". در فیزیک به عنوان "یای نسبیت خاصی" از آن یاد شده.

- یا علی : "بلند کردن اجسام سنگین و یا به طور خاص در مورد همراهی با افت و خیز کودکان نونهال"

- یا حسین :"هر جا "یا" کاربرد خاصی ندارد به کار میرود. چرا که مثلا "یا حسن" به کار نمیرود" لذا میتوانید در صورت کمبود "یا" از این "یا" استفاده کنید
(کاربردی قشنگ تر از همراهی با اسم میر حسین خان موسوی به یادم نیست)

-یا امام رضا (یا امام غریب): "کانسپت صرفا یادآور این است که سخنگو اصلیتاً مشهدی یا از استان خراسان و صاحب و مالک بر حق استقاده از این یای رضوی است" (توجه شود که در مورد ایشان به طور اخص کلید واژه ی "امام" همراهی میکند چرا که اگر بگویید "یا رضا" شنونده منتظر ادامه ی جمله است: یا رضا یا چی؟!) ( "یا شاهچراغ" همین مصداق را دارد برای مردم حوزه ی استحفاظی خودشان)

- یا قمر بنی هاشم : مخصوص دوب شدگان دینی است که میخواهند به صورت آوانگرادِ "دین دیپ فهم" جلوه کنند و پس از تعجب شنونده با لبخندی تلخ بگویند:
"قمر بنی هاشم همون ابالفضله"

- یا خدا : "آلتمیت یا". هر وقت اتفاق پیشرو ترکیب غریبی از همه موارد است که دیگر امامان به دادمان نمیرسند، "آلتیمت یا" پاسخ به تمام سئوالات، دردها، بدبختی های انسان است.

باشد که رستگار شویم.

۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه

۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه

لعنتی ترین درد

لعنتی ترین دردها ست دوری...

شاملو میگوید:
"ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری"
همه میخوانند. همه میدانند. همه میفهمند.
میگویند: آری ... درست است به تمامت!
سپس تن میدهند به این آزمون تلخ.

و چرا؟!
از بخت نا یار است یا از بی کسی، تنهایی، خستگی (تراژدی شخصی)... 
و یا میاندیشد که آزمون او، گونه ی دیگریست! نه این شوکران کشنده.
با خود اخوان زمزمه میکند:

"اي خوشا آمدن از سنگ برون 
سر خود را به سر سنگ زدن 
گر بود دشت گذشتن هموار 
ور بوده دره سرازير شدن "

درد اما هوشمند ترست. مضحک تر!
صدای یار نقش مخدر را بازی میکند . تجدید نشدنش در ۲۴ ساعت، خماری به همراه دارد...
عطرش! شده است تنها حقیقت بودنش!
در خیابان های شهر ناشناسی رد میشود با عطری آشنا.
و این شروع خیالات شبانه است!

"بوی پیرا هنت
این جا
و اکنون."

گرم است اجاق این عاشقانه، به احمقانه ترین شکل ممکن.

اما

"کوه ها در فاصله
سردند.
دست
در کوچه و بستر
حضور مأنوس دست تو را می جوید .
و به راه اندیشیدن
یاس را
رج می زند."

و گر مشکلی هست، همه برگردن دوریست...
(درد و نفرین بر سفر باد)  
همه  آسان شود :
تو فقط بیا!!!
این آمدن شده است کلک خیال!

"در بستری که
عشق
مجابش کرده است"


و کیست اینجا
در این سرزمین نا اجدادی
که طعم این کلک را مزه نکند.

"تلخ
چون قرابه ی زهری
خورشید از بریدگی های خونین گلو میگذرد"

۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

مسئلتون


سوال اصلی این نیس که
زندگی پس از مرگ هس یا نه!
سوال اصلی اینه که
شما پیش از مرگ زنده هستید یا نه!
بنا به جوابتون عمل کنین...

۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه

هدایت الله خان

هدایت الله خان چابهاری، اصلا اهل چابهار نبود.
از خانواده ای کُرد مهاجر در رشت متولد شده بود و دوران بچه سالی و نوجوانی را در مفت آباد تهران ساکن بود و پس از رفتن به دانشگاه صنعت نفت در آبادان، در سن ۲۰ سالگی با دخترعموی خود گلنسا خانوم که زاده ی اهواز و بزرگ شده ی اراک بود، ازدواج کرد. برای راضی کردن بانو من حیث مسافت از خانواده ایشان، ۲۵ سال از زندگیش را در اراک سپری کرد تا بازنشست شد و با پولهایی که خودش و گلنسا خانم با کار در شرکت نفت پس انداز کرده بودند، عزم کرد از غبار بیابانهای ایران به طور بسی شتابان به بلاد وعده داده شده به قوم فارس که کانادا باشد هجرت کند و این بود که برای مصاحبه و 
انجام کارهای اداری وارد مونترال شد.

هدایت الله خان قرار نبود به خانه ی من بیاید.
همه چیز از آنجا شروع شد که من برای دیدار دوباره ی رخساره ی دل انگیز مریم بانو جانم تصمیم گرفتم آگهی کنم  و یک سری از وسایل خانه که زوارش قرص بود را بفروشم تا بتوانم قسمتی از بدهی ها را صاف کنم  و با بقیه پول و پس انداز حقوق چند ماه، بلیط ارازنی برای سفر به مرز پرگهر بگیرم.
فردای آن روز دوست قدیمی و درد آشنای من حمید خان قوام تماس گرفت و گفت که آگهی من را دیده  و مرا به سبیل نداشته ی پدرشان قسم داد که اگر مشکل مالی دارم بگویم که الساعه مرا کمک کند و در ادامه پرسان شد که ماجرا چیست؟ من نیز شرح ما وقع را دادم که قصد تهیه ی پول برای رفع دلتنگی ها و خرده مسائل عاشقانه است.

 این صراحت لهجه ی ما با حمید خان، از آن جا آب میخورد که زندگی اینجانب به طور علنی به دو دوران پس از فتح مریم بانو و قبل از آن طبقه بندی میشد، که والانصاف فتح الفتوحی بود که اگر مجبور و مرعوب به این هجرت صغری نمیشدم در دم سور عروسی را به دوستان میدادم. جخ برای تمام دوستان و هم مرکبان این مسئله به قدری عجیب بود که فردای روز نامزدی چندنفر از دوستان در پیامهای گفتاری و نوشتاری، با استفاده از الفاظ رکیک با پسوندارتجاعی ،البت با مزاح به من تبریکی گفتند حاوی این پیام که بالاخره خیاط در کوزه افتاد.
با این حال، تا قبل از آن ماجرای کذایی جدایی، همه و همه ی آحاد دوستان دست اندرکار بودند که ما از این عاشقانه جان سالم به در بریم و اینجانب را در جهت پیشبرد اهداف و امور مربوط به این مقال 
یاری میکردند.

حمیدخان قوام نیز که از جملهی این دوستان مستثنی نبود، به من قول داد که به زودی مشتری دست به 
نقد خوبی برای اثاث منزل مییابد. دوسه روز بعد حمید خان راجع به آشنای قدیمشان هدایت الله خان  با من صحبت کرد. هدایت الله خان که البته بعدها با رویت گذرنامه اش فهمیدم اسم اصلی اشان "سبزه علی" است، مردی بود سفید رو، ۴۵ ساله، با سبیل و موی سیاه رنگ شده و بسیار مهربان.
در برخورد با هدایت الله خان اولین نکته ای که نظر اینجانب را جلب کرد لهجه ی منحصر به فرد ایشان بود که بعدها که شرح حالی زندگیش را شنیدم تازه ملتفت شدم که این  شیرینی گفتار، ریشه اش کجاست.

هدالیت الله خان دنبال مکانی میگشتند برای اقامت سه یا چهار ماهه و حمید خان قوام به او پیشنهاد کرده بود که یا خانه ی من را مدتی با وسایل اجاره کند و یا با من هم خانه شود
خانه ی من برای من و تنهاییهایم به میزان زیادی بزرگ بود،
یک اتاق خواب بزرگ با تختی (به قول فرنگی ها به سایز شاهی) که کنار پنجره گذاشته بودم و شب ها را که صبحگاه ِایران بود روی آن دراز میکشیدم و آسمان را تماشا میکردم و تلفنی با بانو حرف میزدم تا خوابم برود. یک میز تویلت بزرگ روبروی تخت و چند پا تختی در کنار آن و میز کار من که در کنار کمد بزرگ دیواری که به تنهایی یک اتاق ۴ متری بود، قرار داشتنشیمن خانه اتاقی بود در حدود ۳۰ متر با دیوارهای بزرگ سفید رنگ که من با یک مبل ال مانند، 
گوشه ای از آن را برای گذران بعد از ظهر و یا اطعام استفاده میکردماز آنجا که سفیدی دیواربزرگ برایم آزار دهنده بود کاغذ سیاه بزرگی به ابعاد ۲ در ۵ متر را روی دیوار روبروی مبل چسبانده بودم که روی آن در مواقع بیکاری داستانی راطرح میزدم.

وقتی هدایت الله خان به همراه حمیدخان برای صحبت های اولیه به خانه ی من آمدپیشنهاد داد که این چند ماه را در خانه من بماند و من اتاق خواب را در اختیار او بگذارم. ولی من از آنجایی که تمام زمانی را که در خانه بودم مشغول اختلاط با عیال یا دیگر کارهای شخصی بودم با او صحبت کردم و هدایت الله خان نیز با مهربانی با اینکه مقدار بیشتری از کرایه ی خانه را تقبل کرد قبول کرد که در نشیمن خانه ساکن شود. تشک بزرگی را پشت مبل روی زمین پهن  و مبل را دیوار حائل بین نشیمن و محل خوابش کردبه محض خروج حمید خان، هدایت الله خان با تعجب از من در مورد طرح هایم روی دیوارکه داستانی سورئال را نقش زده بود پرسید و خواست که برایش بگویم که چراسینه ی آن خانم دریده شده و  از دهانش خون روان است. من در همان اثنا که با آب و تاب از ماجرا میگفتم از نگاه هدایت الله خان ملتفت شدم که مطالب باعث تعجب بیشتر و حتی دهشت زدگی ایشان که قرار است زیر یک سقف برای مدتی با من بماند شده و لذا فلفور ادامه ی ماجرا را با یک داستان عشقی آبگوشتی ماله کشی کردم.
ازاقبال بلند، حوالی نیمشب که هدایت الله خان صدای خرناس سهمگینی را در خواب رهبری میکرد  نقاشی مذکور چسبهایش وا رفت و با صدایی مهیب روی زمین افتاد. هدایت الله خان که با نعره ای جانانه از خواب پرید با دیدن من که حالا کنار نقاشی رسیده بودم اخمهایش در هم رفت و با غرغری نامفهوم  ولی آهنگین با ترجیع بند "نقاشی نفرینی" من را نظاره میکرد که نقاشی را جمع میکردم. 

روز دوم برای خوشآمد گویی و جبران مافات دیشب، برای هدایت الله خان غذایی حاضر کردم و به سبک ایرانی، پذیرایی مبسوط شامل جوجه بریان و دوغ و انواع سبزیجات و در انتها نیز قلیانی برایشان چاق کردم تا 
در ناف ممالک نورس امریک، احساس سلوقون خودمان بهشان غالب شود.
هدایت الله خان، بسیار پرسش گر بود. تقریبا از هر چیزی و اتفاقی سوالات بسیار خلاقانه ای رابا این انتظار که من باید جوابش را بدانم میپرسید. مثلا به محض دیدن قلیان پرسید
"سعید خان این قلیون، دودش از تو آبش رد میشه خاموش نمیشه چرا؟! آب که سرده باید دود را خاموش کنه؟!"
و بنده نیز به طور عملی اجزای قلیان را جدا و تشریح کردم و نشان دادم که آتشدان و محفظ آب جداست. پس از ۱۰ دقیقه توضیح متوجه شدم که هدایت الله خان زیر لب غر میزدند:
"این که نمیشه خب بابا خاموش میشه دیگه" 
و پس از آن تصمیم گرفتم که جواب سوالات هدایت الله خان را به طریقه پراگماتیک بدهم. فالمثل میگفتم:
"این پدیده اینگونست. کسی نمیداند چرا اینگونست. دانشمندان در تلاشند که بفهمند. ولی هست دیگر پدرم باور کن!!"
علاوه بر پرسش گری هدایت الله خان علاقه ی زیادی به کشف و تجربه ی تفریحات فرنگی و البته در بوته  ی آزمایش قرار دادن توانایی های مردانه ی خودشان داشت. هدایت الله خان گلنسا خانم و فرزندان را بسیار دوست داشت، ولی معتقد بود که زود ازدواج کرده و دچار یاس جنسی شده و مرتب تبلیغات مربوط به تغییر اندازه آلت مردان و یا افزایش قوا را از تلویزیون دنبال و مکتوب میکرد و من که به خانه بازمیگشتم، مشروح سوالات ایشان را میشنیدم و تا حد امکان جواب میدادم. اما قضایا به سوال و جواب ختم نمیشد. هدایت الله انتظار داشت که من در امور گشت و گذار در کاباره های مونترال ایشان را همراهی کنم که با وجود مریم بانو،این مقوله برای من جذاب نبود و خدای ناکرده اگر در هنگام ارتکاب جرم دستگیر میشدیم، فتح مان به درد فتخمان هم نمیخورد. به اصرار هدایت الله خان شبی به کاباره ی کنار خانه رفتیم و ایشان بعد از تماشای رقص هیجان انگیز پاتریشا خانم در اطراف میله، ۳۰۰ دلاری را خرج معامله ی مبارک و حلال پاتریشاخانم نمودند و خرسند و مثل خروسی سرمست با سینه ی جلو به خانه بازگشت.
البته کار به اینجا ختم نشد، هدایت الله خان ممبعد هر شب از من درخواست داشت که با او به کاباره بروم و از انجا که انگلیسی نمیدانست، نقش بکشی را برایشان ایفا کنم تا حدی که در تمام مکالمات  هم، من را رییس خطاب میگرد. بنده نیز اعتراضی به نقشم نداشتم. صرفا تحمل صدای بلند موزیک نامطلوب و در انتظار نشستن برای ته کشیدن قوت یا پول هدایت الله خان، برایم سخت شده بود.

فی المثل شب دوم، در چهار گوشه شهر به بیش از ۱۰ کاباره سرکشی کردیم تا دوباره پاتریشا خانم را بیابیم که زنی بود سفیدو کوتاه با پستان های بزرگ. هدایت الله خان معتقد بود که مهر این زن به دلش نشسته و رفتار بیش از حد مهربان پاتریشا خانم  حس بسیار خوشایندی به ایشان داده که  ارزش این آوارگی را دارد. به هر کاباره که میرسیدیم داخل میشدیم و هدایت الله خان چشمی میگرداند و در آخر سراغ پاتریشا را از محافظین کاباره میگرفت و آنان نیز در دم حداقل دونفر با این نام در آنجا به او معرفی میکردند. آن شب هدایت الله خان، بی نصیب از مهر و آغوش گرم و نرم پاتریشا خانم، خایب به خانه بازگشت. ولی شب های بعد که به تنهایی  به کاباره ها سرکشی میکرد گویا باز او را دیده بود و دلی از عزا در آورده بود. البته هدایت الله خان در همه ی موارد نیز انقدر دست به خرج نبود. دختر کوچکش آلبوم جدید فلان خواننده را سفارش داده بود با عکس و قابش که هدایت الله خان پس از مواجه شدن با قیمت ۱۵ دلاری آن تصمیم گرفت که عکس آلبوم را خودش چاپ کند و آلبوم مذکور را از مراجع غیر قانونی مثل میدان انقلاب تهیه کند.

مهربانی و خوش قلبی هدایت الله خان تا قبل از شکرآب شدن میانه ی من با مریم بانو بر من روشن نبود. روزهایی که اختلاف بالا گرفته بود و من در اتاق  مشغول داد و هوار با ایران بودم، هدایت الله خان خانه را تا پاسی از شب ترک میکرد که مبادا من در مکالمات راحت نباشم. روی در اتاق هم کاغذی میچسباند که غذا را برایم گذاشته درون اجاقدان تا گرم بماند از آن حیث که دیده بود آن روزها من از فرط مشکلات چیزی نمیخوردم به جز مسکرات و آب و نان.
باری در حین مستی در حالی که شیشه خالی مشروب را از اتاق بیرون میاوردم تا دیگری را با خود به اتاق ببرم سکندری خوردم و نزدیک بود با صورت روی زمین بیایم که هدایت الله خان در یک آن پرشی جانانه کرد و مرا گرفت. هنگامی که مرا بلند میکرد به من گفت :
"سعید خان، چنین با خودت نکن این تلخی ها که میخوری سلاطون میشه به جونت…راستی سعید خان این ساطور کجاست؟!"      
هدایت الله خان چاقوی بزرگ آشپزخانه را ساطور صدا میکرد. من داخل اتاق شدم و چاقو را که برای باز کردن در بطری مشروب به اتاق برده بودم بیرون آوردم و به او دادم.
هدایت الله خان که گویی دچار شکی عظیم شده بود  گفت:
"سعید خان این ساطور رو برا چی هشتی تو اتاق؟! نکنه میخوای خودت رو مُثله کنی؟"
من که تا به حال فعل "هشتن" که گویا معنی قرار دادن را به گویش هدایت الله خانی که ملغمه ی از تمام   گویش های ایرانی بود نشنیده بودم، سوال او را بی پاسخ گذاشتم و داخل اتاق شدم.
هدایت الله خان تا شب برای خودش در نشیمن راه میرفت و هر چند دقیقه یک بار با خودش میگفت :
"آخه این ساطور رو چرا هشتی تو اتاق؟"
من نیز بالاخره بیرون آمدم و علت را گفتم. ولی هدایت الله خان هنوز با خودش در این مورد کنار نیامده بود و تا پاسی از شب هنوز از خودش علت بردن ساطور به اتاق را جویا میشد.

شاید از این رو که چاقوی خونی در طرح روی دیوار کنار دخترک افتاده بود…
هدایت الله خان درست فکر میکرد. وجود ساطور در اتاق علت دیگری داشت.


   

۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

مثل یک عکس. مثل یک مرگ. مثل یک خاطره.

"نباید گذاشت مرگ زبان پیدا کند"
تراژدی مرگ در قالب کلمات است که قابل درک است.
والا مفهموم دیگر نفس نکشیدن، بدون کلمات برای توصیفش، صرفا یک تصویر ثابت است و نه چنان غمناک.
نباید گذاشت خاطرات زبان پیدا کنند؛
خاطرات، کلماتی در توصیف مرگ، قبل از خود مرگند
و نباید گذاشت عشق زبان پیدا کنند.
روزی که یک مرد، زنی را حقیقتا به خواب دید
آن مرد با خاطرات خود مرده است.
کلمه ای در توصیفش نگویید، مثل همین کلمات ...
او صرفا دیگر مرده است.
مثل یک عکس. مثل یک مرگ. مثل یک خاطره. 

۱۳۹۲ تیر ۱۰, دوشنبه

شعرخانوم گوگوش


دیده شده بعضی آغوش ها اشک خیزند کل.
ولی من نفهمیدم که این آغوش ها اگه خوبه، چرا آدم رو زیر و رو میکنه و ... 




۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه

کوتاه بیام؟

آدمیزاده دیگه... نه میخواد کوتاه بیاد، نه میخواد خسته شه...
ولی آخرش خسته میشه و کوتاه میاد...
ولی حسش چی؟ از اون چی؟ 
نه دیگه. من یکی از اون کوتاه نمیام!!!
ترکیب ایناست که چیز ناخوش و نا خجسته ی میشه به نام من.

۱۳۹۲ تیر ۱, شنبه

خود بقچه کنون

آدمی که از خودش خسته میشه باید چه کنه؟
از آنچه که نیست...مثل وجود ِنداشته...
یا مثل بودن نبوده و یا حتی مثل یک قصه ننوشته یا اتفاق نیافتاده
و یا همآنچه که مثل خوره در انزوا میخورد و اینا ...
چه کنه برای فرار از این موجود ناموجود در آینه؟!
مثلا یه بقچه کنه خودشو بذاره انباری...ان باری!
من یکی که توموضوع این قضیه موندم.

۱۳۹۲ خرداد ۳۱, جمعه

سیر دردناک یک عاشقانه

به دلش افتاد
آغاز شد
با خود اندیشید
لبخند به گوشه لبانش، شعف در کنج دلش
زمان،
زمان،
تردید شاید
زمان،
زمان،
ترسید شاید
ادامه داد.
مردد است.
.
.

حال اطمینان.
.
.
.
زیبا شد
مغرور شد.
لبخندش نیشخند...
تردیدش تکذیب
دیگر نه چنان جذاب
مشورت
آسان شد
زمان
خنده دار
زمان
کم اهمیت
که چی؟!
.
.
.
تمام شد.
زمان،
زمان،
زمان،
به دلش افتاد..همان که ابتدا بود...
ولیکن همیشه دیر به دلمان رجوع می کنیم.

۱۳۹۲ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

چه دل دریا مانند و بی درو پیکری میخواهد این پیغمبر بازی


حرفهایی هم هست که ظاهرا آراسته و شاید بشر دوستانه جلوه می کند؛ یکی از آنها عشق است که من هم به آن 
ایمان دارم. بعضی این «حرف» را رنگ ملیحانه ای می زنند: عشق به همه کس!
عشق به همه کس داشتن، که بسیاری برایش به ریا گریبان می چاکند، به نظر من معمولا یک دروغ شاخدار است، یک فریب است، یعنی عشق به هیچ کس نداشتن. سیاستمدارها باید چنین حرفی بزنند و احمق ها باور کنند.به اعماق که بنگریم، محبت یک انسان آنقدر زیاد نیست که برای یک انسان، یا یک نیمه خردک موجود دیگر هم حتی، بدرستی و تمامت کافی باشد. همه ی این قصه هایی که ناتمام مانده اند، نقضشان از اینجا آب می خورد. تا چه رسد به اینکه یک نفر همه را دوست داشته باشد. راستی که چه قلب دریا مانند و بی در و پیکری می خواهد این پیغمبر بازی! مگر اینکه قصد فریب و «سیاستی» در کار باشد، و الا عشق به همه کس داشتن یعنی عشق به هیچ کس نداشتن و سرانجام هیچ کس را هم نداشتن. یعنی کشک....




مهدی اخوان ثالث..مقدمه کتاب زمستان

۱۳۹۲ خرداد ۱۶, پنجشنبه

شعار

زندگی همان لحظه ای است که درک می شود ولی به کلام جاری نمیشود.





----------------------------
بعد از خوندن این شعر:
امروز چه روزى است؟
ما خود تمامىِ روزهاييم اى دوست
ما خود زند‌گى ايم به تمامى اى يار،
يكديگر را دوست مى‌داريم و زند‌گى مى‌كنيم
زند‌گى مى‌كنيم و يكديگر را دوست مى‌داريم و
نه مى‌دانيم زندگى چيست و
نه مى‌دانيم روز چيست و
نه مى‌دانيم عشق چيست.

ژاک پره ور - شاملو

۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

برف در ویرانه

برفی در کوچه مان آمده.
آن کوچه را که سراسرش، خاطرِ چند سکوتِ مشترک در بِستره ی لبخندی، زبانه می کشید.
آن سکوت که همه کلام بود، در انتظار رخصت زبان
آن زبان که همه قصور بود، از هیبت رویاهایمان
آن رویا که هرگز با من صاف نشد حسابش، در این همه آرزوی بیداری
آن آرزو که تو باشی در روز میلادت...
همه بر سرم آوار می شود .

برفی که در کوچه مان آمد،
آخرین برگ را هدف گرفته بود.

۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

خود درگیری های نا حق به جانب

شما نه به هیچ کس بدهکارید، نه طلبی دارید. دردهای وجدانی ویا حس حق به جانب بودن شما صرفاَ یک خود درگیری است بی ربط به محیط و اطراف .

فرودگاه لجن


من متنفرم.
من از فرودگاه متنفرم.
من از شادی ناگزیر ترک این وطن متنفرم.
من از این همه بدرقه ، از این همه ضیافت قبل از رفتن که چند صد تا در یک ماه دعوت می شوم.
من از این همه اشک متنفرم.
من از این همه تنهایی، این همه فرهنگ فروشی، این همه داد زدن و شنیده نشدن متنفرم.
من از این همه تظاهر به خوشحالی در این همه عکس متنفرم.
من محکومم به این همه تنفر و همچنان با هر فشار هرزه دستی بانگ می آرم:
که آه من بسیار خوشبختم!!!!

۱۳۹۲ خرداد ۹, پنجشنبه

مورد ِتصادفی منجر به جرح

تو اين همه تصادف كه تو زندگى ما اتفاق افتاد، اون يكى كه مُنجر به جرح شد تو خاطرم مونده...ميخوام بگم همين جراحت هاست كه ميمونه!!وگرنه تصادف ها زيادن و گذرا و از ياد رفتنى.



۱۳۹۲ خرداد ۵, یکشنبه

انفجاردرون ریخته ها...

درونم یه انفجار رخ داده،
و من، خودم رو سفت کرده بودم که متلاشی نشم.
ولی هر روز یه تیکم جدا میشه و روی زمین میافته 
ومن به جای برداشتنش، اونو توی زباله ها گمش میکنم.
یادتون باشه ( به بازمونده ها میگم)
تو عزام قرمز بپوشین
هیچ دلیلی وجود نداره، تو قضیه مردن من!
درونم یه انفجار رخ داده!

انفجار درون ریخته ها...

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

قانون



آهسته همون جور که از پشت بغلش کرده بود چونش رو به شونش تکیه داد و گفت:

سر آدم شلوغ باشه بهتر از اینکه که توی سکوت خونه بشینه و خیالهاشو ببافه، رویاهای دست نیافتش رو شاخ و برگ بده و تو ذهنش یه زندگی دیگه بسازه...
ولی وقتی پیش تو میام ذوق مرگ میشم.
حرف که میزنم انگار میخوام بال در بیارم!
اگه دست من بود، میبردمت ایتالیا، توی "ورونا"، به عنوان کارمند خونه ی "ژولیت" استخدامت میکردم - با بالاترین حقوق ممکن .
میشوندمت اونجا که نامه های عاشقونه مردم رو که لای دیوار خونه ی "ژولیت" میزارن رو جواب بدی. بس که عشق رو بلدی! 

همینجور که دستش رو دور گردنش بود دورش چرخید، دستی به موهاش کشید و روبروش ایستاد و گفت:
یا اصلا به عنوان پدر روحانی میشوندمت توی اتاقک - بدون اینکه مردم بدونن که زنی - به جای پدر با اعترافات مردم گوش کنی...به شرطی که قول بدی به ببخشش خدا و این حرفا امیدوارشون نکنی.
خدایی که یه حبه انگور رو نبخشید چی رو میخواد ببخشه؟!

انگار یاد چیزی افتاده باشد. ناگهان خشکش زد. نگاهش در چشمان "ترزا" خیره مانده بود. دستانش را آنقدر محکم گرفته بود که استخوان دستش داشت خرد میشد.نفسش به شماره افتاده بود و عرق سرد از شقیقه هایش سرازیر شده بود. چشمهایش را تنگ کرد:
تو چرا انقدر سردی؟ چرا هر چه ازت تعریف میکنم دمای بدنت تغییر نمیکنه؟آخه این همه تلخی از کجا میاد؟ ببین من نمیخوام...ولی دیگه صبرم لبریز شده...

کارش داشت به زاری میکشید. تقریبا توجه همه جلب شده بود. همین جور که صداش بالاتر میرفت اطرافیان بیشتر سکوت میکردند.
یکی سیگاری رو گوشه ی لب فشار میداد، اون یکی دست دختر بچه اش رو محکم گرفته بود که نزدیک نره... صدای پای ماموران پارک از دور شنیده میشد که به سرعت نزدیک میشدند... ولی دیگر کنترلش را از دست داده بود ...
با تمام خشم جمع شده توی دستش سیلی محکمی به صورت "ترزا" نواخت.
ماموران پارک به وسط میدان رسیده بودند او را گرفتند و به آرامی از "ترزا" جدا کردند.
یکی از آنها با لحنی ترحم بر انگیز گفت : قربان! این مجسمه خیلی ارزشمنده.
این حصار، حد نزدیک شدن شما رو به "ترزا" مشخص میکنه، لطفا به قوانین احترام بگذارید!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

تفسیر شخصی سوره ی تکویر

اذا الشمس کورّت…
یعنی رویت برم نباشد
اذا النجوم کَدَرت…
یعنی چشمات از من جدا شن

هر چه دریاست، طوفانی باشد …
وقتی دلت با مـــــن نباشد
هر چه کوهست ساکن نباشد …
وقتی فراغت، درمان نباشد
هر چه عاقل، روانی باشد…
وقتی چاره از عشـــــــقت نباشد
---------------------------------------

تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی  
ولیکن چون تو در عالم نباشد
(سعدی)

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

بوی خوش زن

ای کاش میشد بوی بعضی آدما رو کرد تو شیشه واسه مواقع دلتنگی! 
فک کنید بوی مامان داشتیم الان مثن ...

۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

آغوش ِ مُهیّا ...


روزهای اولیه بعداز فوت مادربزرگ بود. من که تازه رسیده بودم توی اتاقم نشسته بودم وبیرون نمی
 آمدم.
از همهمه گریزان بودم و بیرون اتاق، دریای مواج غم بود.
 توی آغوشی نبود که برای تسلیت باز شود و اشک نریزم. هر دفعه هم اشکم تازه تر از دفعه ی قبل.
 به اندازه ی تمام سال های نبودنم و ندیدنش کلمه بود که به جای زبان از چشمانم، سرد جاری میشد.
ناگهان در را باز کرد و داخل شد. اشک در چشمش و نگاه، گریزان از من!
در جای خودم خشک شده بودم و زمانی به خودم آمدم که دیدم روبرویم نشسته ودارد با خاله حرف میزند.

راستش نمیدونم چی باید گفت، فقط اومدم بهت تسلیت بگم و … همین. راستش نمیدونم.

نه اینبار راه گلویم باز میشد، نه راه چشمانم. من که در برابر هر تسلیت توان کنترل خودم را نداشتم این 
بار مات و مبهوت نشسته بودم و صدایم حتی یک بار هم در نیامد.
کم کم بقیه از اتاق خارج شده بودند ومن تمام سعی خودم را کردم که کلمه ای بگویم :

- مرسی اومدی

و همین کلمه کافی بود که بغض دوباره گلویم را بگیرد … بلند شد که از اتاق بیرون برود که به تماشای رفتنش بغضم ترکید. برگشت و به سرعت آمد  به طرفم و آغوش غم باز کرد…
 آغوش غمی که با بقیه فرق داشت.  و غمی که گویا بیش از دست دادن مادربزرگ به ناگه زنده شده بود.

نیم ساعتی بود و رفت. با خداحافظی از دور و بی آغوش!  قرار شد فردا بیاید سری بزند.
بعد از آن تقریبا تمام آدمهایی که وارد اتاق شدند برای تسلیت، آغوششان اشکم را در نیاورد.
به جز دختر خاله ی کوچکم که دلش برای مادربرزگش یهویی تنگ شد و زد زیر گریه و آمد سمت من.

ساعت هشت شب بود که به تلفنش زنگ زدم ،مشغول بود و همچنان مشغول در ساعت یک ربع به نه.
در ساعت ۹ در دسترس نبود و در ساعت نه و ربع  جواب نداد و حدود نه و نیم دوباره مشغول بود.
دلم تاب فردا را نداشت ، سوار شدم. نه آنکه بخواهم پیش او بروم، ولی باید به جایی میرفتم . هر جا که اینجا نبود. باز تلفن زدم. خاموش بود…
به مادربزرگ فکر میکردم، اشک، دیدم را تقریبا کور کرده بود، ولی سرریز نمیشد.
اشکی که خیابان های شهر را به دنبال آغوشی مُصلّم و بی دغدغه برای سرریز شدن جستجو میکرد.
 یاد محمد کردم که میگفت: بیش از اون که تن محرم بخواد، غم محرم میخواد.

۱۳۹۲ فروردین ۲۹, پنجشنبه

تانگوی مثلثی ... گاها دیده شده مربعی یا چند ضلعی



نمیگه بهم خوب!


دختره رو میگم
حتی مستقیم میپرسم نمیگه
انکار یا هر چی!
من خوب! تیک میزنم با دختره
پسره!
بینوا فکری میشه، میره تو لک
حق داره یا نداره،
بق میکنه…تکون میخوره
مثل هر کی که احساس میکنه در خطره
خودنمایی … خود درگیری…

من
بی خبر از همه جا
شاکی میشم
"تو کی هستی اصن!"

روشن میشم. ملتفت.
دلدادگی…
یک طرفه یا دو طرفه به من چه اصن!
پشیمون میشم
بارون میاد
چتر قرمز شده.
دل پسرک خوب شکسته.
دختره…مهم نیست
پسر…امید دار…امید وار…امید ناک
من.هیچی که هیچی…
چقدر کثیف شدم، کاش بارون من رو هم بشوره...


۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه

با تو شکایتی دیگر این دل ما ...

بعضی مواقع در مورد تو خسته میشم از کلمه...
دنبال یه زبان بدون کلمه میگردم
فکر میکنم کلمات در برقرار کردن ارتباط بین من و تو زیادن، یا نمیدونم شاید کم هستن!
ولی هر چه هستن میدونم برای ارتباط با تو با واژه ها درگیرم.
تو دلم فریاده ولی کو کلمه که بگه این فریاد رو...
دنبال یه چیز دیگم. یه زبون دیگه... که بتونه توی این فاصله بین ما کار کنه.
کاش میشد یه زبانی داشت با نگاه، یا با لمس، یا با ریتم نفس کشیدن، یا با ضربان قلب، یا با حرارت دست، یا با تغییر فشار یک بوسه، یا با هر کوفتی به جز واژه ها،...
گناه من چی بود که انقد فاصله دارم؟
چرا انقدر نمی تونم چیز دیگه ای جز واژه باشم؟
چرا اینجام من؟! من اینجا چی گُهی میخورم؟!
------------------------------------
قسمتی از یک دفترچه خاطرات. ۱۷ آوریل ۲۰۱۲

۱۳۹۲ فروردین ۲۵, یکشنبه

خواب ِ قبل از مرگ.

گفت:
بازش کن! ماله تو اِ .. 

گفتم: 
باید برم، همه منتظرن! بالا باز میکنم

گفت:
دو دقیقه بیشتر طول نمیکشه. باز کن میگم!

گفتم:
بهتر نیست تو این چند دقیقه آخر ببوسمت...

گفت: باید برم، همه منتظرن! ولی بیا دردت درمون شه...

ادامه داشت بوسه ...خیلی ادامه داشت...
 تا خود صبح.
اشکام رو نتونستم جمع کنم
بیدار شدم.

و اصلا ناراحت نیستم که نمیدونم توی اون بسته چی بود ...