۱۳۹۲ خرداد ۳۱, جمعه

سیر دردناک یک عاشقانه

به دلش افتاد
آغاز شد
با خود اندیشید
لبخند به گوشه لبانش، شعف در کنج دلش
زمان،
زمان،
تردید شاید
زمان،
زمان،
ترسید شاید
ادامه داد.
مردد است.
.
.

حال اطمینان.
.
.
.
زیبا شد
مغرور شد.
لبخندش نیشخند...
تردیدش تکذیب
دیگر نه چنان جذاب
مشورت
آسان شد
زمان
خنده دار
زمان
کم اهمیت
که چی؟!
.
.
.
تمام شد.
زمان،
زمان،
زمان،
به دلش افتاد..همان که ابتدا بود...
ولیکن همیشه دیر به دلمان رجوع می کنیم.

هیچ نظری موجود نیست: