۱۳۹۱ آذر ۴, شنبه

در پاسخ دوستان




قسمتی از یک رنجنامه به تاریخ 4 اردیبهشت 1389

چطوری؟ چه خبر؟ دیگه چه خبر؟
این روزها حداقل روزی چند بار به این سوال پاسخ میدهم

بارها خواستم بگم. . . چه خبری. . از کی. . . از چی. . 
دیوارهای خونم خوبن,
برگی هنوز رو درختمون نداریم
حتی گنجیشک هم روشون نداریم, کلاغی هم سر صدا نمیکنه که نفرینش کنیم
رفتگر محلمون جاروش خیلی بی صداست,
پنجره اتاقم رو به بیرون واز نمیشه. . . فک کنم این چیزا اینجا قدغنه. . .
دو جدار شیشه و چند تا دیوار فاصلست بین منو اطراف. . .
میگن هر از چند گاهی خورشید تو شهرمون در میاد. . . مردم میرن تماشا

صبحا که از خواب پا میشم , چشم میدوزم به یک صفحه که اسمش کتاب چهره هاست
اونجا همه مردم حرفهای هم رو, حتی همدیگرو با یه دکمه دوست میدارن. . .
بعضی ها یواشکی به دوست داشتن های هم دیگه قبطه میخورن, بعضی ها هم منتظرن که دوست داشته بشن, درد همه یه جوری دوست داشتنه! ! ! هیچ کی هم. . . بله

یکی خودشو نصیحت میکنه. . . اون یکی خودشو ملامت. .
چه سرنوشتی داشتن این قوم همیشه نگران.


مادرم هر روز گذر لحظه هام رو به من یادآوری میکنه. . .
ولی به قول رفیق
به ساعت ها بگو بخوابند, بیهوده زیستن ما را به شمارش نیازی نیست

۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

بيكار نيم اگر چه در كار نيم


هر چند ز كار خود خبردار نيم
بيهوده تماشاگر گلزار نيم

بر حاشيه كتاب چون نقطه ي شك
بيكار نيم اگر چه در كار نيم
-----
امروز در اين شهر چو من ياري ني
آورده به بازار و خريداري ني
آنكس كه خريدار بدو رايم ني
وآنكس كه بدو راي خريدارم ني

(ابوسعید ابوالخیر)

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

یک عاشقانه با عمق یک "کمد دیواری"

با الهام . س

کمدِ دیواری،  کنار دراتاق بود. با چین های کاغذ دیواری زرد رنگ دور چهارچوبش و دیوارشکم داده ی کنارش.
روی تخت اگر به پهلوی راست میخوابید،  کمد را میدید که با سه لنگه در قهوه ای رنگ در فاصله ی نیم متریش قرار داشت واگر به پهلوی چپ میخوابید در فاصله ی یک ونیم متری، پنجره و کتابخانه کوچکش نمایان بود.
هردوشنبه صبح زود قبل از رفتن به دانشگاه که درِ کمد رو باز میکرد و برای رفتن به بیرون از خانه آماده میشد با چشمانی پراز شعف به دنبال تغییرات ایجاد شده در کمدِ دیواری بود...
این بار کفش مشکی ها بندش پاپیونی بسته شده بود ... آستینِ بلندِ لباسِ مشکیِ چین دارش نیز درون جیبش قرار گرفته بود.
لباس و کفش را بیرون آورد و کنار کمد قرارداد تا امروز بپوشد.

به عقب رفت. چشمهایش را ریز کرد و انگشت اشاره را به چانه زد و به دقت بقیه کمد را وارسی کرد. کاغذ های داخل قفسه بالا کمی دست خورده به نظر میآمدند ... یک کاغذ که خیلی جلب نظر میکرد از ردیف منظم بقیه کاغذ ها بیرون آمده بود. پاهایش رو بلند کرد، دستانش را بازکرد تا برسد به آن کاغذ وخیلی آرام آن را بیرون کشید.

جزوه ی کلاس  دیفرانسیل بود ... متعلق به چند سال پیش ... جلسه ی آخر ... ۱۶ خرداد ۸۶.
بالای برگه نوشته بود :


وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی    کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی


نوشته ی خودش نبود. ولیکن مطمئن هم نبود که آیا از قبل آنجا نوشته شده و یا جدیداً اضافه شده بود.
با خودش گفت:
-"اگه قرار باشه که من تک تک این کاغذ ها رو وارسی کنم و تغییرا تشون رو بفهمم که این بازی خیلی سخت میشه ..." این بود که تصمیم گرفت که هر بار اینگونه شد چشمهایش را ببندد، دستش را آرام به روی نوشته بکشد و اگر
 لامسه اش آن را با بقیه نوشته ها متفاوت دید، بنارا بر آن میگذاشت که نوشته جدید است.
کاغذ را به روی تختش گذاشت و لباس ها را پوشید و از اتاق خارج شد.
حوالی ساعت ۶ بعداز ظهربود که به خانه برگشت. لباس هایش را با دقت درون کمد گذاشت و چند دقیقه خوب کمد را وارسی کرد و جای همه چیز را به خاطر سپرد.
چند ساعتی را با اهل خانه و کتاب و درس و تلفن و تلویزیون سرگرم بود تا حوالی ساعت ۱۱ شب که آمد و درِ کمد را باز کرد و داخل شد. به زحمت خودش را جا داد و در را پشت سرش بست.
طبق معمول هر دوشنبه شب آن روبرو، سرِ میز نهارخوری با روزنامه ای نشسته بود و سیگارش را دود میکرد. از سرش تا بالای سینه ش بین دو صفحه ی روزنامه پنهان بود و پاهایش هم در تاریکی زیر میز و لای پایه های دیگر صندلی ها گم شده بود .

به سرعت به سمت میز دویدو دستهایش را روی صندلی روبرویش گذاشت و گفت: 
-"از صبح تا حالا تو فکرتم لامصب!!‌ میدونی؟! میدونی چقد به خودم گفتم امشب باز میبینمت؟!میدونی؟!"

به آرامی از پشت روزنامه تکانی خورد و گفت: 
+"یه کم حرارتش رو کم کن..."
پس از چند ثانیه که عکس العملی ندید با دست به شومینه اشاره کرد.
از زمانی که داخل شده بود از جایش تکان نخورده بود، حتی سرش را از میان روزنامه یک بار هم بالا نیاورده بود. فقط همان اشاره به شومینه...

چند دقیقه به دستش خیره ماند و سپس به طرف شومینه رفت کمی حرارتش را کم کرد...  دستهایش را روبروی آتش گرفت و وانمود کرد که دارد خودش رو گرم میکند ...
همانطور که با حسرت به آتش شومینه مینگریست با لحنی ترّحم بر انگیز گفت:
-"میدونی چند وقت بود اون کفش ها رو نپوشیده بودم، اصن یادم رفته بود که انقدر قشنگن!"

روزنامه را ورق زد. ولی هنوز صورتش پشت روزنامه پنهان بود، با چند دقیقه تاخیر بعد از اینکه پکی به سیگارش زد وبا تعجب گفت:
 +"کفش؟"

و پس از آن سکوت! حتی ورق های روزنامه هم صدا نمیکردند! آتش کاهیده ی شومینه نیز دیگر صدایش به گوش نمیرسید. از جلوی شومینه به آرامی به سمت در کمد رفت و با دستهایش لباس هارابه بازی جا به جا میکرد ... نتوانست جلوی خودش را بگیرد به آرامی که انگار دارد با خودش حرف میزند گفت:
-"اون شعر سعدی رو تو نوشته بودی نه؟"

چند ثانیه ای حرکتی نکرد.دستش را از روزنامه جدا کرد و سیگار را برداشت و به پشت روزنامه برد. دودی غلیظ پس از چند ثانیه از پشت صفحاتِ باز به بالا آمد و سپس روزنامه را دوباره گرفت. 
صدایش را صاف کرد وگفت:
+"شعر سعدی رو فردوسی نوشته حُکماً!"

چشماش پر از اشک شده بود. نمیدانست که گرمیِ  نشانه های صبح های دوشنبه را باور کند یا بار سنگینِ سردِِ حضورِ ناقصِ شامگاهایِ دوشنبه اش را پشت صفحات روزنامه...
به آرامی در را باز کرد و وارد اتاق شد بدون آنکه به پشتش نگاه کند گفت:
-"کار تو اِنکاره..."

دررا بست و روی تخت نشست و به تکه کاغذ که روی آن شعر سعدی نوشته شده بود خیره شد.
 زیر کاغذ، داخل حاشیه ی پایینی زیر چند انتگرال نامعین نوشته شده بود:

آسوده خاطرم که تو در خاطر منی
گر تاج می‌فرستی و گر تیغ می‌زنی


از روی تخت بلند شد و به سمت کلید برق رفت.
چراغ را خاموش کرد، در کمد را باز کرد و داخل شد. به زحمت خودش را جا داد و در را پشت سرش بست.

خیالاتی بود. هر روز هم خیالاتی تر میشد، آسوده خیال با آنچه که در خاطرش میگذراند...

۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

روزی که پیغمبر شوم




در راه دانشگاه طبق معمول سوار اتوبوس ۵۱ آویزان یک میله بودم
و موزیک مناسب در گوش و به دنبال چیزی جالب برای سرگرم شدن و اجتناب از فکر و خیال
خانومی محجبه به معنی تمام نشسته بود کنار پنجره و "آیپَد ۷ اینچی" خود را روی پایش گذاشته بود 
"اپلیکیشنی" را باز کرد که تفسیر کامل قرآن بود
"اسکرول" کرد پایین و تفسیر سوری یاسین را برگزید
اپلیکیشن ِتفسیر اینگونه بود که روی آیه مربوط کلیک میکنید و صفحه عوض میشود در صفحه جدید تفسیر آیه باز میشود
آیه اول:
"یس"
که خواهر محترمان به خوبی از آن گذر کرد و تفسیر آن را مشاهده نکرد. لابد بارها خوانده بو د که اینها رمز بین خدا و پیغمبر هستند و فوضولی نکنید!
آیه دوم:
"و القرآن الحکیم"
خواهر محترم به روی آن کلیک کرد و ۳ صفحه مطلب باز شد که تا هنگام رسیدن به دانشگاه مشغول خواندن بود و تمام نشد!
از آنجا که تفسیر به عربی بود متوجه نشدم که چه نوشته
ولی اگر به طور متوسط هر صفحه ۲۵ خط و هر خط ۱۰ کلمه باشد، میکند به عبارتی ۷۵۰ کلمه در مورد سه کلمه ("و" را هم کلمه حساب کردم ) تفسیر نوشته شده بود.
 تصمیم دارم اگه روزی تفسیر این سه کلمه ی بسیارمهم را فهمیدم ، رویه را اتخاذ کنم و
کتابی بنویسم به کمک "اولد تستمان(عهد عتیق(منبع تورات))" و "نیو تستمان (همان انجیل)" و  همچنین این دفعه "کلیله و  دمنه" و البته  کتاب "راز" و "جهان های هولو گرافیک"
و بگذارم آیندگان  اپلیکیشن تفسیر کتابم را بسازند. شاید که پیغمبر شدم.

۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

پله پله تا ملاقات، با اضطرار!

حداقل خوبه که باز شماره طبقه ها رو اینجا مینویسن که آدم بدونه بالاخره کِی میرسه پایین!
دیگه داره حوصلم سر میره...معلوم نیست چقد قراره تو راه باشم
بدنم یخ کرده، فک کنم فشار هواست یا اینکه قند خونم افتاده، من همیشه ترس از ارتفاع داشتم این پله ها هم انقدر یکنواخته که آدم رو خسته میکنه...
نه پاگردی نه چیزی...تف تو روحت معمار...
خوب البته اینو که واسه بالارفتن این همه طبقه نساختن، اسمش روشه! اضطراری!
خوب البته منم اضطرار دارم. اونم چه اضطراری...
هر چی دیر کنی انگار خلف وعده کردی. 

باید قبلا فکر میکردم که تو راه میخوام به چی فکر کنم! آخرش هم میدونم که از دستم در میره و...
اوه! یادم رفت به پریسا یه زنگ بزنم. نه که حالا مهم باشه ولی خوب بالاخره خونه ی ایناست... یه چک میکردم خونه نباشه بهتره. البته این وقت روز قطعا خونه نیست..پنجرش هم که رو به خیابون دید نداره.
ولی خوب بالاخره که چی! میفهمه! حتی اگه همسایه ها هم بهش بگن عیب نداره...خودش نبینه ما رو آبرومون بره.
خوب حالا بذار محاسبه کنم... ۲۵ طبقه...هر کدوم رو هم بگو ۱ ثانیه میشه ۲۵ ثانیه.
خودش میشه دو تا بیت شعر. یا یاد آوری کامل یه بوسه...یا حتی با مرور کردن اجزای صورتش و بوسه.
نه خوب لب ها باشه هم بسه چون اجزای صورتش کلی وقت میگره...یاد چشماش که بیافتم بسه که به هیچ چی نرسم. بهتره کاملا فوکوس کنم رو بوسه...
کدوم رو حالا؟ کدوم خیلی حال داد...امممم.... کجا؟
آخ!! تو پارکینگ...
نه اونجا تاریک بود نمیشد دید خیلی... ولی خیلی خوب بود... صورتم ماتیکی شد و با همین دستماله پاک کردم. یه بار هم حواسم نبود جلو استادم دستمال رو در آوردم که استاد زد زیر خنده!ماتیکی تابلو!
نه اینو اگه بخواد یادم بیاد انقدر حاشیه یادم میاد که وقت تمومه...
تازه یادم رفته بود!!!خاک بر سر فیزیک دان من کنم...هرچی زمان بگذره سرعت بیشتر میشه..
ثانیه اول ۵ متر، دوم ۱۵، سوم ۲۵، چهارم ۳۵ ، اوه اوه!!تموم شد که! ۸۰ متر تو ۴ ثانیه؟!
فک میکردم ۲۵ ثانیه دارم.
به نیم بوسه هم نمی رسه... چرایه دونشون!
اون بار اول که میترسیدم ببوسمش...تو کافی شاپ
که سرخ شد!
 دزدکی بود و چسبید و کوتاه هم بود و شاد!
رسیدم! چقد پله داشت کوفتی! خوب اینجا هر چی لفطش بدم بدتره ...یهو پشیمون میشم... بی خیال انتخاب‌ ِخاطره... با سرعت میدوم تا زیر پام خالی شه...یک.. دو ...
اوه!!اوه!!چه خفـ..چه سرعتـ....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه یادداشت گذاشته بود روی هِرّه ی پشت بوم:

به باز مونده هام بگین..تو عزام قرمز بپوشن...آخه دلیلی وجود نداره...تو قضیه مردن من!


۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

قصه ی نفهمی های من

توجه
این متن در حین مستی نوشته شده. لذا حَرجی به آن نیست
----------------------------------------------
ویدیو
.ریچار فاینمن برنده جایزه ی نوبل فیزیک برای ارائه دقیق ترین تئوری تاریخ بشر
متن زیر ترجمه این ویدیو نیست. فقط نزدیکی حس من به این صحبت ها باعث انتخاب آن برای همراهی متن شد.
در ضمن اینجانب..نویسنده...هیچ جای کوچیک یا بزرگ آقای فاینمن نیستم.


این چندمین بار است که برای من پیش میآید
شاید هر دفعه مسخره تر از دفعه قبل
ما( عده ای آدم که در زمینه خاصی تخصص داریم ) خیر سرمان البته
جمع می شویم و یکدیگر را تشویق مکنیم مکرراً
با هم شراب گران قیمت مینوشیم، ماهی سالمون که آن نقطه ی جهان صید می شود را به دندان میکشم و جایزه ی شنبول طلایی بهترین کنفرانس یا مقاله مربوط را به هم میدهیم. تقریباً در تمامی اینگونه مراسم، مثل اکنون مشغول نوشتن یا خواندن چیزی بودم
نمیدانم چقدر میتوانم بی معنی بودن مراسم های این چنین را توصیف کنم
درآن حد بگویم که بی معناترین کار زندگیم را دزمینه کاری خیلی نامربوط تر امروز کرده بودم که به مناسبت آن جایزه دریافت کردم! جایزه چیست؟! یک برگه که روی آن نوشته آقای فلان شما مقاله ی خوبی در زمینه ی فلان ارائه دادید به همین مناسبت این لوح و تمثال شمبول آقای فلان به شما تعلق میگیردو...من نه آقای فلان رو میشناسم و نه  لوح و تمثال  شمبولش برایم ارزش مادی یا معنوی دارد.
این جایزه را احتمالاً در یکی از دستشویی های عمومی مونترال جا خواهم گذاشت تا مورد تمسخر خودم در آینده
قرارنگیرم
به مراسم برگردم. در چنین مراسمی همه چیز مضحک است 
از مردمانی که در سر میز "شام پاین" و "بار" تقاضای غذای با ذبح حلال میکنند تا استادانی که به جایزه شمبول
.دریافتی خود احساس خوبی دارند
من اما در اینجا بسیار غریبم
سر میز پر از شراب وغذاهای گوناگون مشغول نوشتن این چرندیات در حالت تمام مست هستم...
من نمیدانم چرا جایزه آقای شمبول اهمیت دارد. این ارزش قائل شدن های نمادین را درک نمیکنم. نشانی که بگوید تو در فلان رشته سر آمدی...ولی برای همه باید توضیح بدهی که جایزه ی که گرفتی یعنی چه وبرای چه
 .البته همه چیز اینجا هم بد نیست
اینجا سه نفر، یک ویولنیست، یک گیتاریسیت و یک بیسیست در حال اجرا کردن بهترین قطعات دنیا هستند
وهمانا آنها هستند که باعث میشوند من مراسم را ترک نکنم
آنها هستند که به من توان نشستن اینجا رامیدهند، از باخ گرفته تا قطعات پینک فلوید ومایکل جکسون را "آن پلاگد"
اجرا میکنند ومن برای آرامش خودم تصور میکنم  که به کنسرتی رفته ام همراه با مشروب لازم و غذا
ولی میتوانم به مقدس ترین نامقدساتی که دارم شاهد باشم که من بیگانه ترین عضو این جمع محو تماشای زیبایی های تعریف شده و نمادهای دروغین هستم
 من تقریبا هیچ چیز جدیدی برای ارائه و عرضه ندارم
ولی اینان میپندارند که من بسیار قابل تقدیر هستم که بسی جای تاسف است برای ایشان
بهترین قسمت اینگونه مراسم ملاقات کردن مردمان ملیت های دیگر است تا به اکنون میپنداشتم که ما (ایرانیان) هستیم که محو تماشای مراسم لوکس و غذاهای آنچنانی میشویم
ولی امروز مردمانی در سر میز حضور دارند از ممالک فرانس و انگلیس و آفریقای شمالی که همگی محو بلامنازع شراب و میز غذاهای سرو شده و جوایز دریافتی که من گرفتم هستند.
بد نیست منوی غذا را ترجمه کنم
منوی غذای ما نامش چهار فصل است
فصل بهار آن با سوپ بسیار گرانقیمتی از شیره "میپل" که در کانادا بسیار پر طرفدار است شروع میشد
فصل تابستان آن ماهی دودی سالمونلا است با سس خاص لیمو که همه در کف آن بودند
بهتر است توضیح دهم این بشقاب دقیقا چه بود
به اندازه یک مربع ۱۰ در ۱۰ سانتی متر ماهی گوشه ی یک بشقاب گرد به قطر ۴۰ سانتی متر که در آن سس را بصورت راه باریکی از ماهی تا گوشه بشقاب کشیده و ماهی نیمه پخته را باکمی سبزی برای تذیین قرار داده اند
وقتی کنار ظرف مذکور تکه ای لیمو میگذارند میشود سِرو شده با سُس  لیمو
.که شما حس کنید که غذای خاصی خورده اید
ولی این در واقع همان ماهی است که مادر بزرگتان ده برابر خوشمزه تر و با میزانی شکم پر کن تر برایتان درست میکردید و شما چُس ناز(مثل چُس ناله میمونه) میکردید و نمیخوردید!
ولی کل این بشقاب به لعنت خدا هم نمی ارزد. شاید باور نکنید که برای چنین مراسمی اگر از مدعوین نباشید از شما ۴۰۰ دلار ناقابل یعنی به وضع کنونی ایران ۱میلیون تومان
از شما میگیرند. البته همین جا هم ۴۰۰ دلار پول کمی نیست ومثلا من کرایه ماهیانه خانه ام ۶۰۰ دلار است.

بشقاب بعدی منوی پاییزه است
اردک پخته با فلفل و چرندیات که به اندازهای که بدانید آن چه که خورده اید گوشت بود و در آخر منوی زمستانه که   بستنی بود و کِرم بسیار معمولی که البته در مورد آن یک صفحه در منو توضیح داده شده بود
 منوی روی میز شما آنچنان است که فکر میکنید که چه گُه گران قیمتی قرار است میل کنیم

من در دهاتی ترین عروسی های ممکن خودمان که در میهن شرکت میکردم و زرشک پلو با مرغ خشک را از گلویم با زور نوشابه زمزم پایین میفرستادم احساس بهتری داشتم و نهایتااحساس سیری و رضایت بیشتری میکردم و درآخر نیز شبانه وبلاگ نمینوشتم از این همه فریب دروغین لاکژری

من معنای لاکژری را نمیفهمم. 
من معنی این همه سانتیمانتالیسم مزمن را نمیفهمم
من جوایز بی معنی را نمیفهمم
من نمیفهمم
ولی همچنان در این مجلس شرابم را مینوشم و به مرد فرانسوی کنار دستم که متعجب است که من این همه چه مینویسم
. لبخند میزنم

من حالا طعم غذای مادربزرگ و اصرارش برای خوردن آخرین لقمه را میفهمم
من مهمانی خانه سهیلا خانم که برایمان سیب زمینی و مرغ سرخ میکرد با برنج بی ریا با محبت را میفهمم
من یک سیخ کبابی را که بعد از یک هفته پول جمع کردن با "داوود" با هم میخریم و نصف میکردیم و تیکه تیکه های کوچک از آن میکندیم و میخوردیم تا دیر تمام شود را میفهمم
من هدیه کوچکی که ... بی مناسبت به من داد را میفهمم
من آن روزی که عموی عامی مادرم اشک در چشمانش جمع شد که من مایه افتخار اویم را میفمم
من آن روزی که خواهر کوچکم پول توجیبی دو ماهش را جمع کرد تا برایم کادو کتاب کوچکی را بخرد را میفهمم

ولی عطر گرانقیمتی را که ... برایم گرفت و هیچ معنایی پشت آن نبود را نمیفهمم!


من نفهم نیستم
ولی خیلی چیزی را نمیفهمم

و
  چقدر آنچه مردم خوشبختی مینامند
غوطه ور شدن در بدبختی و کثافت است