حداقل خوبه که باز شماره طبقه ها رو اینجا مینویسن که آدم بدونه بالاخره کِی میرسه پایین!
دیگه داره حوصلم سر میره...معلوم نیست چقد قراره تو راه باشم
بدنم یخ کرده، فک کنم فشار هواست یا اینکه قند خونم افتاده، من همیشه ترس از ارتفاع داشتم این پله ها هم انقدر یکنواخته که آدم رو خسته میکنه...
نه پاگردی نه چیزی...تف تو روحت معمار...
خوب البته اینو که واسه بالارفتن این همه طبقه نساختن، اسمش روشه! اضطراری!
خوب البته منم اضطرار دارم. اونم چه اضطراری...
هر چی دیر کنی انگار خلف وعده کردی.
باید قبلا فکر میکردم که تو راه میخوام به چی فکر کنم! آخرش هم میدونم که از دستم در میره و...
اوه! یادم رفت به پریسا یه زنگ بزنم. نه که حالا مهم باشه ولی خوب بالاخره خونه ی ایناست... یه چک میکردم خونه نباشه بهتره. البته این وقت روز قطعا خونه نیست..پنجرش هم که رو به خیابون دید نداره.
ولی خوب بالاخره که چی! میفهمه! حتی اگه همسایه ها هم بهش بگن عیب نداره...خودش نبینه ما رو آبرومون بره.
خوب حالا بذار محاسبه کنم... ۲۵ طبقه...هر کدوم رو هم بگو ۱ ثانیه میشه ۲۵ ثانیه.
خودش میشه دو تا بیت شعر. یا یاد آوری کامل یه بوسه...یا حتی با مرور کردن اجزای صورتش و بوسه.
نه خوب لب ها باشه هم بسه چون اجزای صورتش کلی وقت میگره...یاد چشماش که بیافتم بسه که به هیچ چی نرسم. بهتره کاملا فوکوس کنم رو بوسه...
کدوم رو حالا؟ کدوم خیلی حال داد...امممم.... کجا؟
آخ!! تو پارکینگ...
نه اونجا تاریک بود نمیشد دید خیلی... ولی خیلی خوب بود... صورتم ماتیکی شد و با همین دستماله پاک کردم. یه بار هم حواسم نبود جلو استادم دستمال رو در آوردم که استاد زد زیر خنده!ماتیکی تابلو!
نه اینو اگه بخواد یادم بیاد انقدر حاشیه یادم میاد که وقت تمومه...
تازه یادم رفته بود!!!خاک بر سر فیزیک دان من کنم...هرچی زمان بگذره سرعت بیشتر میشه..
ثانیه اول ۵ متر، دوم ۱۵، سوم ۲۵، چهارم ۳۵ ، اوه اوه!!تموم شد که! ۸۰ متر تو ۴ ثانیه؟!
فک میکردم ۲۵ ثانیه دارم.
به نیم بوسه هم نمی رسه... چرایه دونشون!
اون بار اول که میترسیدم ببوسمش...تو کافی شاپ
که سرخ شد!
دزدکی بود و چسبید و کوتاه هم بود و شاد!
رسیدم! چقد پله داشت کوفتی! خوب اینجا هر چی لفطش بدم بدتره ...یهو پشیمون میشم... بی خیال انتخاب ِخاطره... با سرعت میدوم تا زیر پام خالی شه...یک.. دو ...
اوه!!اوه!!چه خفـ..چه سرعتـ....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه یادداشت گذاشته بود روی هِرّه ی پشت بوم:
به باز مونده هام بگین..تو عزام قرمز بپوشن...آخه دلیلی وجود نداره...تو قضیه مردن من!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر