I am writing this to you in a complete impulsive state of being. That's why it is in English. Time has passed and made a man out of me whose impulses are not his own language. Shit happens. Thus this time so far away from what I expected.
While ago, a friend gifted me the book "love in the time of Cholera" trying to point out to me there are tales in literature in which people like me are depicted.
While I was reading it, I was cursing the poor Marquez that how could you be so damn dark. Such and such love tales over romanticized by happening in such dark doomed days.
Then shit hit the fan! The time of Corona! Very sarcastic way for the mother nature to put it! with a name that rhymes.
In these domed days of Corona, I think of you a lot. The wild imagination made me wonder about you; if you are performing a kind of magic with your delicate hands to cure the ones in need, or if you are using your wittiness to fool the hopeless to have hope, even if you yourself know it's foolish to have hope given what's around us.
I have a lot to say but not sure if you have time and mind to read. therefore let me end with the main reason that I wanted to write to you. It's beyond words the agony I feel for that I can't do a thing for my people in need. This is driving me crazy.
I know there are many like you who are working restlessly and I wish I could send my gratitude to all of them. Though its very heart filling and fortunate to know some one so ریشه در خاک who is one of them. I wanted to tell you my thoughts are with you and wish you strength, health and patients.
خط کوچک صافی میان دو ابرویش افتاده بود. آنگونه که برایم تعریف کرده بود در کودکی غرق شادی حرکت پر دامنه ی یک تاب بود که به میان دو ابرویش خورد و این نشان را برای همیشه باقی گذاشت. اما من عاشق همین خط شده بودم. هر بار که به عشقبازی مشغول میشدیم لب هایم از میان ابرو شروع میکردند و در انتها، آخرین نقطه ای که لبم صورتش را ترک میکرد همان خط بود.
رابطه ی من و این خط برایمان ماجرایی شده بود. برای خودم نیز معلوم نبود که این وابستگی از کجا می آمد. روانشناسش که مثل غالب روانشناس ها از درد آشنایی زیاد با درد و ناآشنایی زیاد با درمان رنج میبرد به او گفته بود که این رفتار من ناشی از آن است که میخواهم به او ضعف هایش را یادآوری کنم تا همیشه برتری خود را بر او حفظ کنم. این بود که نزدیک شدن من به خط قدغن شد.
من هم منکر درد و هم معترض درمان بودم و این موضوع از همه جهت روزمرگی هایم را به هم ریخته بود. کم کم حتی نگاه کردن من به آن خط موجب آزارش میشد. این بود که گاهی از روی دلتنگی از روی عکس ها به خطم نگاه میکردم. روزی که متوجه این موضوع شد تمام عکس ها را جمع کرد و آتش زد و ظرف چند روز برای انجام یک عمل زیبایی و برداشتن آن خط آماده شد. عمل زیبایی خط میان دو ابرو را محو کرد و خزان آغاز شده ی رابطه ی ما را آشکار کرد.
نه خطی ماند و نه معشوقی و نه هیچ از آن خاطرات لجنی.
لباس عروس راآورده بود و خانه من گذاشته بود. میگفت شگون ندارد که عروس در خانه ای حاضر شود که داماد در آن حضور دارد. این ماجرا از سنت های عمیق روس که هنوز در او ریشه داشت ناشی میشد. هر چند با وجود تمام رعایت ها ازدواجش بیش از ۵ ماه دوام نیاورد.
اویتا قدرتمندترین زنی است که می توانید ملاقات کنید. او می تواند وقتی در مشکلاتش خاکستر شد برخیزد روبرویتان بنشیند بخندد برود کمی نابود شود فکر کند هرس بخورد و برگردد با شما چای بنوشد و بخواهد برایش گل سنگم بخوانید.
این بار هم از من خواسته بود که در جشن عروسی برایش از دل سنگ بخوانم. به او یاد آور شدم که آهنگ درخواستیش داری مقادیری زیاد غم است و اجازه بدهد برایش گل گلدون را بخوانم. برایش خواندم به قدری لذت برد که گفت اصلا همین رو باید بخونی و بس. بعد ها فهمیدم به تمامی آهنگ های ایرانی این واکنش را داشت و میگفت همین رو بخون وبس. یک باردرمسیر یک معبد بودایی که برای تفرج میرفتیم از من خواست یک آهنگ فارسی که هیج آسان نباشد با او تمرین کنم و به او یاد دهم تا در عوض او در معبد برایم چند لالایی روسی بخواند. این بیت را برایش خواندم که بیخیال شود:
عقرب زلف کجت با قمر قرینه. تا قمر در عقربه کار ما چنینه.
کمی با هم کلنجار رفتیم که بتواند یک بار بگوید. گفت. بیت های بعد رو خواست به او گفتم و از برشد. دو ساعتی کلنجار رفتیم، برایش اجرای شجریان را گذاشتم و پس از دوساعت تمرین خواندن در راه بازگشت شعر و آهنگ را از بر شد.
اولین بار او را در مرکز تحقیقات علوم اعصاب دانشگاه دیدم. در مقاله ای انسان را ماشینی فرض کرده بود که انرژی را از مواد غذایی میگیرد و به ازای آن کار انجام میدهد یا انرژی صرف میکند. این ماشین برای یک تصمیم ساده دو راه دارد. یا باید فکر کند و تصمیم بگیرد و یا باید به لیستی از جواب های ممکن که برای خود از قبل آماده کرده رجوع کند. در حالت اول مغز انرژی بیشتری مصرف میکند و بدن راه دوم را ترجیح دهد. مثل همان که وقتی وارد اتقاق میشوید و دست را به شکل خاصی رها میکنید تا چراغ روشن شود. حتی اگر صبح هم وارد شوید این کاررااز روی عادت ماهیچه ای میکند. اینگونه پردازش وقایع اطراف کم هزینه ترین حالت ممکن برای مغز است. فکر کنید که اگر بخواهید هر بارکه وارد شدید فکر کنید که چراغ روشن است یا خاموش حالا کلیدش کجاست انرژی بیشتری را صرف کردید. فکر کردن فرآیندی پر هزینه برای مغز است و بنابراین مغز انسان حافظه ی ماهیچه را ترجیح میدهد. با این فرض مدعی شده بود داشتن لیستی از جواب های ساده و قابل فهم برای مسائل روزمره فردی و اجتماعی کم خرج تر از فکر کردن در مورد آنهاست. بنابراین دین از آنجا که پاسخ به لیستی از سوالات است هرگز جامعه ی انسانی را ترک نمیکند. فقط از نوعی به نوع دیگر متحول میشود.
بعداز خواندن دقیق پوستری که کنارش ایستاده بود صدایش کردم: "خانم اویتانشتین"
خندید و گفت: اگه به خاطر مدل موهایم میگویی اویتامونرو صدام کنی خوشحال تر میشدم تا حالا که به انیشتین وصلم کردی.
گفتم: راستش به ویکتنشتین چسبونده بودمت بخاطر تلاشت برای پیوند علم به فلسفه.
خوشش آمدو خنده ای کرد و اندکی سرخ شد. هروقت تعریف میشنید واکنشش این بود. همانروز همسراولش را ملاقات کردم. جرمی صاحب یک سوپر میوه ی سرشناس در شهر بود. از اویتا بچه میخواست و اویتا دوبار در مراحل اولیه ی آبسّنی بچه را از دست داده بود.
اویتا در ۱۹ سالگی در سن پترزبورگ باجرمی ازدواج کرد و به لبنان رفت. آنجا را با طعم هموس های ناب بیروت و شب زنده داری های خنک در باغ خانه اش یاد میکرد. پس از جنگ ۳۳ روزه با آنکه در مرحله ی مسیحی نشین ساکن بودند نه باغ ماند و نه خانه ای و مجبور به مهاجرت به وطنی سوم شدند. اویتا هر دو زبان فرانسه و انگلیسی رو مثل زبان مادری حرف میزد. این بود که عصای دست همسرش در این مهاجرت بود. ولی در نهایت بچه اش نشد و جرمی هم مردی بود که اول پسر میخواست و بعد همسر.
۵ سال بعد از جدایی از جرمی اویتا ماریو را به من معرفی کرد. در یک کنفراس ملاقاتش کرده بود پس از آن با هم ۱ ماه به پاریس رفتند. ماریو یک بچه ی ۲۵ ساله ی برزیلی بود که رفتارش شیرین ۱۰ سالی از خودش جوان تر بود. ولی اویتا پس از درمان نازایی دنبال یک پسر بلند بالای باهوش و جوان بود که نهاینا به غریزه ی انسانی خوش عمل کند و فرزند قوی به دنیا بیاورد. این بود که آروغ ماریو به نظریش صدای شعر لورکا می داد و افضات اضافه اش در مورد فرآیند های طبیعی ساده، مقاله ی درجه اول ساینس طلقی میکرد.
روزی که داشت من را راضی کرد که ماریو برای من بهترین است و از من خواست که ساقدوش ماریو باشم، خواستم حرفی بزنم که به اشاره از من خواست که سکوت کنم و دوست وفاداری بمانم. جشن کوچک نامزدی را در برزیل با خانواده ی ماریو گرفتند. ولی لباس را قرار بود آخر این هفته در مهمانی عروسی بپوشد.
اویتا پدر نداشت. تنها عضو خانواده اش کاتاراین مادرش بود که در هیچ مراسمی حضور نداشت. هنوز بر این باور بود که دولت کمونیستی سر کار است و اگر پایش را از بررلین شرقی به غربی بگذارد اشتازی او را رویت میکند. پس از فروپاشی دولت مرکزی به خانه ی جنگلیشان رفت روزها را به کنار دریاچه مینشست. گاهی یکشنبه ها از همانجا با اویتا پای تلفن حرف میزد. آخرین بار دخترکش را قبل از رفتنش به لبنان دیده بود و گاهی پای دوربین. ولی حاضر نبود به هیچ وجه از کشور خارج شود. اویتا هم حاضر نبود برگردد. به قول خودش او از جزو درصد کوچکی از مردمان روس است که مشورب نمیخورد و چیزی نمیکشد.حتی گیاه خوارواز سیاست های پوتین متنفر است. با این حال پوتین را به عنوان مرد ایده آل برای ازدواج در لیست خود داشت. حتی در یک ملاقات غیر منتظره با یک هنرپیشه هالیودی با دو برابر قامت پوتین در ارتفاع و یک برابر قامت پوتین در عرض از او پرسیدم پوتین یا این؟ گفت: پوتین. معتقد بود مردی مثل پوتین به او فرزندی قوی خواهد داد.
شبی لباس را آورد و در کمد گذاشت و کلید یدک خانه را گرفت که برای روز مراسم معطل من نباشد. آنشب قرار بود سوسن به خانه ام بیاید. سوسن سین را نمیتوانست درست تلفظ کند. زبانش بین دندان بالا پایین کمی بیش از دیگران توقف میکرد. این قضیه آنقدر برای ما واضح نبود اگر خودش به آن دامن نمیزد. گویا در دوره ابتدایی هر وقت معلم نام او رو میپرسیده سوسن پس از گفتن اسمش با دو سین آتشین تر از معمولِ قصدی، کلاس را به خنده میکشاند و از آن لذت میبرد. به مرور زمان هم به واج آرایی با سین علاقه مند شده بود. بدون اختیار و با اختیار جمله هایی میگفت که سین بیشتری داشتن. مثلا به جای اینکه بگه بریم بستنی بخوریم میگفت: بریم بسّنی بسّونیم لیس لیسی کنیم.
من اورا سوسن صنم صدا میکردم. با همان مدل سین های خودش. آمد و نشست روی مبل که از او خواستم چشمانش را ببندد و تا نگفتم باز نکند. رفتم و به آرامی در کمد را باز کردم لباس عروس را در آوردم و جلوی سوسن زانو زدم و بهش گفتم:
چشمات باز کن سوسن صنم جونم! با من ازدواج میکنی؟
سوسن چمشش رو باز کرد و شوکه منو نیگا میکرد. با اینکه ما با هم تازه آشنا شده بودیم و همچین پیشنهادی با هیچ قسمتی از ارتباطمون تا اونجا هیچ ربطی نداشت اول نفهمید که این یه شوخیه.
آسا دردسرشد. هم برای خودش هم برای من. همیشه آرایش کرده و سرزنده مي آمد مگر شبی که پارتی می کرد و صبح نابود میبود و اصلا نمی آمد.
هر از گاهی جسّه و گریخته خاطراتی از پارتی کنون ها تعریف میکرد. خاطراتی که به عمد طوری انتخاب میشد که بحث از سکس و رابطه سر در می آورد. یک بارمیگفت دوست دارم با مردهای فلان سن معشوقگی کنم و اتفاقا آن سن با اختلاف قدر مطلق یک واحد سن من میشُد. اینکه واقعا از من خوشش آمده بود یا اینکه با تمامی معلمان اینگونه بود برای من معلوم نبود. این جور داستان ها برای نمره گرفتن روال است. اما آسایش صفری از بهترین شاگردان کلاس بود.
من در دوران ساعت اداری درس بودم و آن روزها کسی به جز آسا نمی آمد. در ساعت اداری من در دفترم نمی نشستم. کلاسی را انتخاب کرده بودم که آماده باشم که اگر کسی آمد روی تخته ی بزرگ مسئله حل کنم.
امروز بارانی بود و صبح تو ی مه خیابون دوقوشه با اتوبوس به سر کار میومدم. آهنگ صحرای کَمل تو گوشم بود و کوکم در رفته بود و یاد بدبختی ها کرده بودم. سر ظهربعدازکلاس یه سر رفتم کلوپ موسیقی دیدم آسا خانم نشسته اونجا درس میخونه. خیلی بی حوصله سلام کردم و گیتار رو بر داشتم به آوی گفتم بپر پشت درامز. خوب میزنه پسر. هم پیانو هم درامز و حتی گیتارگاهی. ولی درامزش خیلی خوبه. پیانو هم همیشه همه چیز رو سه سوت در میاریم. وقتی شروع میکنیم زدن ساعت ۱۱:۳۰ معمولا ملت از سر کلاس میان و شلوغ تر میشه. البته جمعیت بالای ده نفر نمیره. ولی دختر پسر ها رو هم ولو میشن ما هم موزیک میزنیم. من به عنوان معلم و مسئول کلوپ اصولا خیلی کاری ندارم که کی چی کار میکنه. البته کسی هم کارخاصی نمیکنه.
آسااز همه بزرگتره و شاکی که چرا اونجا هم صحبتی نداره. یه بار میگفت ۱۱ دسامبر ۲۲ سالش میشه. این بود که روی درد دلش با من بود. تو کلوپ نه البته خیلی. اونجا با همه گرم میگرفت و سعی میکرد روبروی من یه جایی بپلکه. امروز نشسته بود مشغول خوندن درس فلسفه ش بود. فردا امتحان داشت و جون عمه اش درس میخوند. من ۳۳ ساله با گیتارکلاسیک، آوی ۱۹ ساله پشت درامز و چندرای ۱۹ ساله با اون گیتار الکتریک زدن خیره کننده اش صحرای کَمل رو میزدیم و آسا هم کله میزد و فلسفه میخوند.
امروز بهم میگفت که فلسفه تو مخش نمیره. ریاضی رو ترجیح میده. همین یعنی یه دختر جالب. منم که قاووت هوش توی دی اِن اِیم هک شده. دختر تیزیه! یه اسکارلت اوهارای جنوبی هم تو خونش داره. حتی در حدی که بعضی وقتا فکر میکردم دنبال اینه که من پا پیش بذارم تا بتونه یه ریگ دیگه به کوزه ی رزومه کسایی که عاشقش شدن ولی ایشون بهشون راه نداده اضافه بشه. البته من جایی که میخوردم نمیریدم.
امروز داشت تعریف میکرد که استاد ۳۹ ساله اش توی دانشگاه آزاد وقتی ۱۹ سالش بوده دعوتش کرده ساعت ۱۲ شب بره باهاش بیرون و بعد هم شب بره خونش. اینم میره و وقتی استاد قصد قربت داشته شاکی میشه که مگه هر کی میاد خونت باید باهات بخوابه؟! منم صدام در اومد گفتم بابا خب تو نمیخواستی چرا رفتی؟ براق شده بود باید این استاندارد ها عوض شه.
بهش یادآور شدم یه سری علائم اجتماعی رو مردم قرارداد کردن که مستقیم به هم پیشنهادسانفرانسیکو ندن. یه جور انگار که حرفای این شکلی رو همینجور مرحله به مرحله رفتن با علامت بهم بیان میکنن. مثلا اگه بیا بالا مشروب بخوریم و قبلش شام بودیم یعنی اگه مسافری بسم الله. آسا معتقد بود که این نشانه ها رو دوست نداره و رعایت نمیکنه. گفتم: البته رویه ات محترم ولی امیدوارم بدونی کژتابی اجتماعی جا ساز کردن پونز توی کفشه. نشونه ها رو به دلیلی ساختن.
امروز که آسا اومد تو اتاق نشسته بودم و چون هوا بارونی بود و نور بیرون وهم انگیز دلم نیومد مهتابی روشن کنم. نشستم چون حدس میزدم کسی هم نیاد. یکی اومد و گفت دلش درد میکنه و نمیتونه امتحان بده. من هم براش آروزی دلی بی درد کردم و با لبخندی که انگار روی صورتم جراحی شده بود بدرقه اش کردم. چراغ هنوز خاموش بود و یهو آسا وارد شد که آوی رو ندیدی؟ قرار بود با هم درس بخونیم. اینو گفت و نشست.
قبل از اومدن آسا من تو تاریکی داشتم اینسّای یار گذشته ها رو نگاه میکردم. آسا هم شروع کردبه صحبت از اینکه همه ی دایی هاش هنوز با دوست دختر های قدیمشون رفت و آمد خانوادگی دارن.
گفتم: آروغ ها ی بورژوازی بدون هیچ پشتوانه ی فرهنگی و استدلالی تو مملکت ما تاویل هم شده. این کار که معشوقه های چند روزه با همسران و فرزندان کنار هم زندگی کنن یا توی فیلم های وودی آلن اتفاق میافته یا تو خود نیویورک. پاریس هم که خب زادگاهشه. ولی اینجور زندگی واسه توی ایرونی پونز ته کفشه. یادمه چند وقت پیش توی روستای سن پییر، یکی از جماعت هارلی داویدسون سوارهای روستا برایم تعریف میکرد که به خاطر دور افتادگی از شهر و نبود سرگرمی چندان در روستا با نُه تا خانواده ی همسایه ی خود در کوهستان قرادادِ زنان و فرزندان و ملک مشترک برقرار کرده اند. حتی از هارلی دیودسونِهم نیز استفاده میکردند! در یک خانواده ی چهل وچند نفری در نُه مزرعه ای اشتراکی حسابی مشغول و خرسند بودند. به طرز غریب، من مادر همه ی فرزندان را به راحتی تشخیص میدادم، ولی پدر ها همه شبیه هم بودند. با سبیل های دسته موتوری.
آسا پرسید:
کسی هست تو گذشته که از ملاقاتش مضطرب بشی هنوز؟
بی هوا و مقدمه. یاد مکاشفاتم افتادم تو اینسّا. سرم رو تکون دادم. یه جورایی هم غیر مستقیم بهش فهموندم که من با شاگرد هام دوست نمیشم. گفتم دلیلم اینه که نمیخوام ذهن مشغولی اضافه برای کسی که اومده درس بخونه ایجاد کنم. بحث رو عوض کرد به سمت فصل دوم فلسفه که داشت درسش رو میخوند. گفت:
مرد تنها بالای کوه ارزش والای اخلاقی ندارد. اینکه کجا بگوزد محدودیتش رو خودش تعیین میکند. مرد و زن بالای کوه هم باهم قرار داد میکنند. مثلا بین خود سانفراسیکو با خشونت را آزادوپسندیده اعلام میکنند. مردان و مردمان دیگر با ورود به بالای کوه، پس از اینکه دلی سیر برای وصال دیگری مشغول جنگ و خونریزی شدند، تصمیم گرفتند که به گونه رفتار کنند که دوست دارند باآنها رفتارشود. پس از این تصمیم عظیم غریزی مردمان وقت خود را صرف پخت حرفه ای نان تا تعلیم حرفه ای دین کردند. سپس با پول مبادله کردند تا انواع امیال خود را برآورند.
و من در میان این سخنرانی آسا سخت درگیر آن گذشته ای بودم که اضطراب دیدنش را چند لحظه مرور کردم.