۱۳۹۱ آذر ۴, شنبه

در پاسخ دوستان




قسمتی از یک رنجنامه به تاریخ 4 اردیبهشت 1389

چطوری؟ چه خبر؟ دیگه چه خبر؟
این روزها حداقل روزی چند بار به این سوال پاسخ میدهم

بارها خواستم بگم. . . چه خبری. . از کی. . . از چی. . 
دیوارهای خونم خوبن,
برگی هنوز رو درختمون نداریم
حتی گنجیشک هم روشون نداریم, کلاغی هم سر صدا نمیکنه که نفرینش کنیم
رفتگر محلمون جاروش خیلی بی صداست,
پنجره اتاقم رو به بیرون واز نمیشه. . . فک کنم این چیزا اینجا قدغنه. . .
دو جدار شیشه و چند تا دیوار فاصلست بین منو اطراف. . .
میگن هر از چند گاهی خورشید تو شهرمون در میاد. . . مردم میرن تماشا

صبحا که از خواب پا میشم , چشم میدوزم به یک صفحه که اسمش کتاب چهره هاست
اونجا همه مردم حرفهای هم رو, حتی همدیگرو با یه دکمه دوست میدارن. . .
بعضی ها یواشکی به دوست داشتن های هم دیگه قبطه میخورن, بعضی ها هم منتظرن که دوست داشته بشن, درد همه یه جوری دوست داشتنه! ! ! هیچ کی هم. . . بله

یکی خودشو نصیحت میکنه. . . اون یکی خودشو ملامت. .
چه سرنوشتی داشتن این قوم همیشه نگران.


مادرم هر روز گذر لحظه هام رو به من یادآوری میکنه. . .
ولی به قول رفیق
به ساعت ها بگو بخوابند, بیهوده زیستن ما را به شمارش نیازی نیست

۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

بيكار نيم اگر چه در كار نيم


هر چند ز كار خود خبردار نيم
بيهوده تماشاگر گلزار نيم

بر حاشيه كتاب چون نقطه ي شك
بيكار نيم اگر چه در كار نيم
-----
امروز در اين شهر چو من ياري ني
آورده به بازار و خريداري ني
آنكس كه خريدار بدو رايم ني
وآنكس كه بدو راي خريدارم ني

(ابوسعید ابوالخیر)

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

یک عاشقانه با عمق یک "کمد دیواری"

با الهام . س

کمدِ دیواری،  کنار دراتاق بود. با چین های کاغذ دیواری زرد رنگ دور چهارچوبش و دیوارشکم داده ی کنارش.
روی تخت اگر به پهلوی راست میخوابید،  کمد را میدید که با سه لنگه در قهوه ای رنگ در فاصله ی نیم متریش قرار داشت واگر به پهلوی چپ میخوابید در فاصله ی یک ونیم متری، پنجره و کتابخانه کوچکش نمایان بود.
هردوشنبه صبح زود قبل از رفتن به دانشگاه که درِ کمد رو باز میکرد و برای رفتن به بیرون از خانه آماده میشد با چشمانی پراز شعف به دنبال تغییرات ایجاد شده در کمدِ دیواری بود...
این بار کفش مشکی ها بندش پاپیونی بسته شده بود ... آستینِ بلندِ لباسِ مشکیِ چین دارش نیز درون جیبش قرار گرفته بود.
لباس و کفش را بیرون آورد و کنار کمد قرارداد تا امروز بپوشد.

به عقب رفت. چشمهایش را ریز کرد و انگشت اشاره را به چانه زد و به دقت بقیه کمد را وارسی کرد. کاغذ های داخل قفسه بالا کمی دست خورده به نظر میآمدند ... یک کاغذ که خیلی جلب نظر میکرد از ردیف منظم بقیه کاغذ ها بیرون آمده بود. پاهایش رو بلند کرد، دستانش را بازکرد تا برسد به آن کاغذ وخیلی آرام آن را بیرون کشید.

جزوه ی کلاس  دیفرانسیل بود ... متعلق به چند سال پیش ... جلسه ی آخر ... ۱۶ خرداد ۸۶.
بالای برگه نوشته بود :


وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی    کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی


نوشته ی خودش نبود. ولیکن مطمئن هم نبود که آیا از قبل آنجا نوشته شده و یا جدیداً اضافه شده بود.
با خودش گفت:
-"اگه قرار باشه که من تک تک این کاغذ ها رو وارسی کنم و تغییرا تشون رو بفهمم که این بازی خیلی سخت میشه ..." این بود که تصمیم گرفت که هر بار اینگونه شد چشمهایش را ببندد، دستش را آرام به روی نوشته بکشد و اگر
 لامسه اش آن را با بقیه نوشته ها متفاوت دید، بنارا بر آن میگذاشت که نوشته جدید است.
کاغذ را به روی تختش گذاشت و لباس ها را پوشید و از اتاق خارج شد.
حوالی ساعت ۶ بعداز ظهربود که به خانه برگشت. لباس هایش را با دقت درون کمد گذاشت و چند دقیقه خوب کمد را وارسی کرد و جای همه چیز را به خاطر سپرد.
چند ساعتی را با اهل خانه و کتاب و درس و تلفن و تلویزیون سرگرم بود تا حوالی ساعت ۱۱ شب که آمد و درِ کمد را باز کرد و داخل شد. به زحمت خودش را جا داد و در را پشت سرش بست.
طبق معمول هر دوشنبه شب آن روبرو، سرِ میز نهارخوری با روزنامه ای نشسته بود و سیگارش را دود میکرد. از سرش تا بالای سینه ش بین دو صفحه ی روزنامه پنهان بود و پاهایش هم در تاریکی زیر میز و لای پایه های دیگر صندلی ها گم شده بود .

به سرعت به سمت میز دویدو دستهایش را روی صندلی روبرویش گذاشت و گفت: 
-"از صبح تا حالا تو فکرتم لامصب!!‌ میدونی؟! میدونی چقد به خودم گفتم امشب باز میبینمت؟!میدونی؟!"

به آرامی از پشت روزنامه تکانی خورد و گفت: 
+"یه کم حرارتش رو کم کن..."
پس از چند ثانیه که عکس العملی ندید با دست به شومینه اشاره کرد.
از زمانی که داخل شده بود از جایش تکان نخورده بود، حتی سرش را از میان روزنامه یک بار هم بالا نیاورده بود. فقط همان اشاره به شومینه...

چند دقیقه به دستش خیره ماند و سپس به طرف شومینه رفت کمی حرارتش را کم کرد...  دستهایش را روبروی آتش گرفت و وانمود کرد که دارد خودش رو گرم میکند ...
همانطور که با حسرت به آتش شومینه مینگریست با لحنی ترّحم بر انگیز گفت:
-"میدونی چند وقت بود اون کفش ها رو نپوشیده بودم، اصن یادم رفته بود که انقدر قشنگن!"

روزنامه را ورق زد. ولی هنوز صورتش پشت روزنامه پنهان بود، با چند دقیقه تاخیر بعد از اینکه پکی به سیگارش زد وبا تعجب گفت:
 +"کفش؟"

و پس از آن سکوت! حتی ورق های روزنامه هم صدا نمیکردند! آتش کاهیده ی شومینه نیز دیگر صدایش به گوش نمیرسید. از جلوی شومینه به آرامی به سمت در کمد رفت و با دستهایش لباس هارابه بازی جا به جا میکرد ... نتوانست جلوی خودش را بگیرد به آرامی که انگار دارد با خودش حرف میزند گفت:
-"اون شعر سعدی رو تو نوشته بودی نه؟"

چند ثانیه ای حرکتی نکرد.دستش را از روزنامه جدا کرد و سیگار را برداشت و به پشت روزنامه برد. دودی غلیظ پس از چند ثانیه از پشت صفحاتِ باز به بالا آمد و سپس روزنامه را دوباره گرفت. 
صدایش را صاف کرد وگفت:
+"شعر سعدی رو فردوسی نوشته حُکماً!"

چشماش پر از اشک شده بود. نمیدانست که گرمیِ  نشانه های صبح های دوشنبه را باور کند یا بار سنگینِ سردِِ حضورِ ناقصِ شامگاهایِ دوشنبه اش را پشت صفحات روزنامه...
به آرامی در را باز کرد و وارد اتاق شد بدون آنکه به پشتش نگاه کند گفت:
-"کار تو اِنکاره..."

دررا بست و روی تخت نشست و به تکه کاغذ که روی آن شعر سعدی نوشته شده بود خیره شد.
 زیر کاغذ، داخل حاشیه ی پایینی زیر چند انتگرال نامعین نوشته شده بود:

آسوده خاطرم که تو در خاطر منی
گر تاج می‌فرستی و گر تیغ می‌زنی


از روی تخت بلند شد و به سمت کلید برق رفت.
چراغ را خاموش کرد، در کمد را باز کرد و داخل شد. به زحمت خودش را جا داد و در را پشت سرش بست.

خیالاتی بود. هر روز هم خیالاتی تر میشد، آسوده خیال با آنچه که در خاطرش میگذراند...

۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه

روزی که پیغمبر شوم




در راه دانشگاه طبق معمول سوار اتوبوس ۵۱ آویزان یک میله بودم
و موزیک مناسب در گوش و به دنبال چیزی جالب برای سرگرم شدن و اجتناب از فکر و خیال
خانومی محجبه به معنی تمام نشسته بود کنار پنجره و "آیپَد ۷ اینچی" خود را روی پایش گذاشته بود 
"اپلیکیشنی" را باز کرد که تفسیر کامل قرآن بود
"اسکرول" کرد پایین و تفسیر سوری یاسین را برگزید
اپلیکیشن ِتفسیر اینگونه بود که روی آیه مربوط کلیک میکنید و صفحه عوض میشود در صفحه جدید تفسیر آیه باز میشود
آیه اول:
"یس"
که خواهر محترمان به خوبی از آن گذر کرد و تفسیر آن را مشاهده نکرد. لابد بارها خوانده بو د که اینها رمز بین خدا و پیغمبر هستند و فوضولی نکنید!
آیه دوم:
"و القرآن الحکیم"
خواهر محترم به روی آن کلیک کرد و ۳ صفحه مطلب باز شد که تا هنگام رسیدن به دانشگاه مشغول خواندن بود و تمام نشد!
از آنجا که تفسیر به عربی بود متوجه نشدم که چه نوشته
ولی اگر به طور متوسط هر صفحه ۲۵ خط و هر خط ۱۰ کلمه باشد، میکند به عبارتی ۷۵۰ کلمه در مورد سه کلمه ("و" را هم کلمه حساب کردم ) تفسیر نوشته شده بود.
 تصمیم دارم اگه روزی تفسیر این سه کلمه ی بسیارمهم را فهمیدم ، رویه را اتخاذ کنم و
کتابی بنویسم به کمک "اولد تستمان(عهد عتیق(منبع تورات))" و "نیو تستمان (همان انجیل)" و  همچنین این دفعه "کلیله و  دمنه" و البته  کتاب "راز" و "جهان های هولو گرافیک"
و بگذارم آیندگان  اپلیکیشن تفسیر کتابم را بسازند. شاید که پیغمبر شدم.

۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

پله پله تا ملاقات، با اضطرار!

حداقل خوبه که باز شماره طبقه ها رو اینجا مینویسن که آدم بدونه بالاخره کِی میرسه پایین!
دیگه داره حوصلم سر میره...معلوم نیست چقد قراره تو راه باشم
بدنم یخ کرده، فک کنم فشار هواست یا اینکه قند خونم افتاده، من همیشه ترس از ارتفاع داشتم این پله ها هم انقدر یکنواخته که آدم رو خسته میکنه...
نه پاگردی نه چیزی...تف تو روحت معمار...
خوب البته اینو که واسه بالارفتن این همه طبقه نساختن، اسمش روشه! اضطراری!
خوب البته منم اضطرار دارم. اونم چه اضطراری...
هر چی دیر کنی انگار خلف وعده کردی. 

باید قبلا فکر میکردم که تو راه میخوام به چی فکر کنم! آخرش هم میدونم که از دستم در میره و...
اوه! یادم رفت به پریسا یه زنگ بزنم. نه که حالا مهم باشه ولی خوب بالاخره خونه ی ایناست... یه چک میکردم خونه نباشه بهتره. البته این وقت روز قطعا خونه نیست..پنجرش هم که رو به خیابون دید نداره.
ولی خوب بالاخره که چی! میفهمه! حتی اگه همسایه ها هم بهش بگن عیب نداره...خودش نبینه ما رو آبرومون بره.
خوب حالا بذار محاسبه کنم... ۲۵ طبقه...هر کدوم رو هم بگو ۱ ثانیه میشه ۲۵ ثانیه.
خودش میشه دو تا بیت شعر. یا یاد آوری کامل یه بوسه...یا حتی با مرور کردن اجزای صورتش و بوسه.
نه خوب لب ها باشه هم بسه چون اجزای صورتش کلی وقت میگره...یاد چشماش که بیافتم بسه که به هیچ چی نرسم. بهتره کاملا فوکوس کنم رو بوسه...
کدوم رو حالا؟ کدوم خیلی حال داد...امممم.... کجا؟
آخ!! تو پارکینگ...
نه اونجا تاریک بود نمیشد دید خیلی... ولی خیلی خوب بود... صورتم ماتیکی شد و با همین دستماله پاک کردم. یه بار هم حواسم نبود جلو استادم دستمال رو در آوردم که استاد زد زیر خنده!ماتیکی تابلو!
نه اینو اگه بخواد یادم بیاد انقدر حاشیه یادم میاد که وقت تمومه...
تازه یادم رفته بود!!!خاک بر سر فیزیک دان من کنم...هرچی زمان بگذره سرعت بیشتر میشه..
ثانیه اول ۵ متر، دوم ۱۵، سوم ۲۵، چهارم ۳۵ ، اوه اوه!!تموم شد که! ۸۰ متر تو ۴ ثانیه؟!
فک میکردم ۲۵ ثانیه دارم.
به نیم بوسه هم نمی رسه... چرایه دونشون!
اون بار اول که میترسیدم ببوسمش...تو کافی شاپ
که سرخ شد!
 دزدکی بود و چسبید و کوتاه هم بود و شاد!
رسیدم! چقد پله داشت کوفتی! خوب اینجا هر چی لفطش بدم بدتره ...یهو پشیمون میشم... بی خیال انتخاب‌ ِخاطره... با سرعت میدوم تا زیر پام خالی شه...یک.. دو ...
اوه!!اوه!!چه خفـ..چه سرعتـ....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه یادداشت گذاشته بود روی هِرّه ی پشت بوم:

به باز مونده هام بگین..تو عزام قرمز بپوشن...آخه دلیلی وجود نداره...تو قضیه مردن من!


۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

قصه ی نفهمی های من

توجه
این متن در حین مستی نوشته شده. لذا حَرجی به آن نیست
----------------------------------------------
ویدیو
.ریچار فاینمن برنده جایزه ی نوبل فیزیک برای ارائه دقیق ترین تئوری تاریخ بشر
متن زیر ترجمه این ویدیو نیست. فقط نزدیکی حس من به این صحبت ها باعث انتخاب آن برای همراهی متن شد.
در ضمن اینجانب..نویسنده...هیچ جای کوچیک یا بزرگ آقای فاینمن نیستم.


این چندمین بار است که برای من پیش میآید
شاید هر دفعه مسخره تر از دفعه قبل
ما( عده ای آدم که در زمینه خاصی تخصص داریم ) خیر سرمان البته
جمع می شویم و یکدیگر را تشویق مکنیم مکرراً
با هم شراب گران قیمت مینوشیم، ماهی سالمون که آن نقطه ی جهان صید می شود را به دندان میکشم و جایزه ی شنبول طلایی بهترین کنفرانس یا مقاله مربوط را به هم میدهیم. تقریباً در تمامی اینگونه مراسم، مثل اکنون مشغول نوشتن یا خواندن چیزی بودم
نمیدانم چقدر میتوانم بی معنی بودن مراسم های این چنین را توصیف کنم
درآن حد بگویم که بی معناترین کار زندگیم را دزمینه کاری خیلی نامربوط تر امروز کرده بودم که به مناسبت آن جایزه دریافت کردم! جایزه چیست؟! یک برگه که روی آن نوشته آقای فلان شما مقاله ی خوبی در زمینه ی فلان ارائه دادید به همین مناسبت این لوح و تمثال شمبول آقای فلان به شما تعلق میگیردو...من نه آقای فلان رو میشناسم و نه  لوح و تمثال  شمبولش برایم ارزش مادی یا معنوی دارد.
این جایزه را احتمالاً در یکی از دستشویی های عمومی مونترال جا خواهم گذاشت تا مورد تمسخر خودم در آینده
قرارنگیرم
به مراسم برگردم. در چنین مراسمی همه چیز مضحک است 
از مردمانی که در سر میز "شام پاین" و "بار" تقاضای غذای با ذبح حلال میکنند تا استادانی که به جایزه شمبول
.دریافتی خود احساس خوبی دارند
من اما در اینجا بسیار غریبم
سر میز پر از شراب وغذاهای گوناگون مشغول نوشتن این چرندیات در حالت تمام مست هستم...
من نمیدانم چرا جایزه آقای شمبول اهمیت دارد. این ارزش قائل شدن های نمادین را درک نمیکنم. نشانی که بگوید تو در فلان رشته سر آمدی...ولی برای همه باید توضیح بدهی که جایزه ی که گرفتی یعنی چه وبرای چه
 .البته همه چیز اینجا هم بد نیست
اینجا سه نفر، یک ویولنیست، یک گیتاریسیت و یک بیسیست در حال اجرا کردن بهترین قطعات دنیا هستند
وهمانا آنها هستند که باعث میشوند من مراسم را ترک نکنم
آنها هستند که به من توان نشستن اینجا رامیدهند، از باخ گرفته تا قطعات پینک فلوید ومایکل جکسون را "آن پلاگد"
اجرا میکنند ومن برای آرامش خودم تصور میکنم  که به کنسرتی رفته ام همراه با مشروب لازم و غذا
ولی میتوانم به مقدس ترین نامقدساتی که دارم شاهد باشم که من بیگانه ترین عضو این جمع محو تماشای زیبایی های تعریف شده و نمادهای دروغین هستم
 من تقریبا هیچ چیز جدیدی برای ارائه و عرضه ندارم
ولی اینان میپندارند که من بسیار قابل تقدیر هستم که بسی جای تاسف است برای ایشان
بهترین قسمت اینگونه مراسم ملاقات کردن مردمان ملیت های دیگر است تا به اکنون میپنداشتم که ما (ایرانیان) هستیم که محو تماشای مراسم لوکس و غذاهای آنچنانی میشویم
ولی امروز مردمانی در سر میز حضور دارند از ممالک فرانس و انگلیس و آفریقای شمالی که همگی محو بلامنازع شراب و میز غذاهای سرو شده و جوایز دریافتی که من گرفتم هستند.
بد نیست منوی غذا را ترجمه کنم
منوی غذای ما نامش چهار فصل است
فصل بهار آن با سوپ بسیار گرانقیمتی از شیره "میپل" که در کانادا بسیار پر طرفدار است شروع میشد
فصل تابستان آن ماهی دودی سالمونلا است با سس خاص لیمو که همه در کف آن بودند
بهتر است توضیح دهم این بشقاب دقیقا چه بود
به اندازه یک مربع ۱۰ در ۱۰ سانتی متر ماهی گوشه ی یک بشقاب گرد به قطر ۴۰ سانتی متر که در آن سس را بصورت راه باریکی از ماهی تا گوشه بشقاب کشیده و ماهی نیمه پخته را باکمی سبزی برای تذیین قرار داده اند
وقتی کنار ظرف مذکور تکه ای لیمو میگذارند میشود سِرو شده با سُس  لیمو
.که شما حس کنید که غذای خاصی خورده اید
ولی این در واقع همان ماهی است که مادر بزرگتان ده برابر خوشمزه تر و با میزانی شکم پر کن تر برایتان درست میکردید و شما چُس ناز(مثل چُس ناله میمونه) میکردید و نمیخوردید!
ولی کل این بشقاب به لعنت خدا هم نمی ارزد. شاید باور نکنید که برای چنین مراسمی اگر از مدعوین نباشید از شما ۴۰۰ دلار ناقابل یعنی به وضع کنونی ایران ۱میلیون تومان
از شما میگیرند. البته همین جا هم ۴۰۰ دلار پول کمی نیست ومثلا من کرایه ماهیانه خانه ام ۶۰۰ دلار است.

بشقاب بعدی منوی پاییزه است
اردک پخته با فلفل و چرندیات که به اندازهای که بدانید آن چه که خورده اید گوشت بود و در آخر منوی زمستانه که   بستنی بود و کِرم بسیار معمولی که البته در مورد آن یک صفحه در منو توضیح داده شده بود
 منوی روی میز شما آنچنان است که فکر میکنید که چه گُه گران قیمتی قرار است میل کنیم

من در دهاتی ترین عروسی های ممکن خودمان که در میهن شرکت میکردم و زرشک پلو با مرغ خشک را از گلویم با زور نوشابه زمزم پایین میفرستادم احساس بهتری داشتم و نهایتااحساس سیری و رضایت بیشتری میکردم و درآخر نیز شبانه وبلاگ نمینوشتم از این همه فریب دروغین لاکژری

من معنای لاکژری را نمیفهمم. 
من معنی این همه سانتیمانتالیسم مزمن را نمیفهمم
من جوایز بی معنی را نمیفهمم
من نمیفهمم
ولی همچنان در این مجلس شرابم را مینوشم و به مرد فرانسوی کنار دستم که متعجب است که من این همه چه مینویسم
. لبخند میزنم

من حالا طعم غذای مادربزرگ و اصرارش برای خوردن آخرین لقمه را میفهمم
من مهمانی خانه سهیلا خانم که برایمان سیب زمینی و مرغ سرخ میکرد با برنج بی ریا با محبت را میفهمم
من یک سیخ کبابی را که بعد از یک هفته پول جمع کردن با "داوود" با هم میخریم و نصف میکردیم و تیکه تیکه های کوچک از آن میکندیم و میخوردیم تا دیر تمام شود را میفهمم
من هدیه کوچکی که ... بی مناسبت به من داد را میفهمم
من آن روزی که عموی عامی مادرم اشک در چشمانش جمع شد که من مایه افتخار اویم را میفمم
من آن روزی که خواهر کوچکم پول توجیبی دو ماهش را جمع کرد تا برایم کادو کتاب کوچکی را بخرد را میفهمم

ولی عطر گرانقیمتی را که ... برایم گرفت و هیچ معنایی پشت آن نبود را نمیفهمم!


من نفهم نیستم
ولی خیلی چیزی را نمیفهمم

و
  چقدر آنچه مردم خوشبختی مینامند
غوطه ور شدن در بدبختی و کثافت است

۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

یک عاشقانه ی عمیق و کوتاه با "مرلین مونرو"

... من یک تابلو از "مرلین مونرو " دارم به قدمت نزدیک ۱۸ سال
معمولا توی اتاقم بالای تختم یا روبروی تختم نصب میکنم
راستش هنوز هم که هنوزه روی دیوار خونم هست...یه جورایی بهش عادت کردم.
فک میکنم بیش از هر کس و هر چیز منو میشناسه و دوست داره
و مهم تر از همه اونه که همیشه، و در هر حالت، هر کاری هم کرده باشم بهم  لبخند میزنه و منو تایید میکنه

همه چیز از دوران بلوغ شروع شد و عشقی که به دختر خالم داشتم
من از همون اول هم بسیار سرکش بودم، اولین نشأتهای عشق برام از رابطه جسمی تعریف میشد
از لمس کردن بگیر تا هر آنچه امروز روز بهش میگن "هارد کور" ، البته شدت و حدتش رو نمیتونم توی کلام نشون بدم
هیچ وقت عاشق "منش و رفتار" و یا ... آدمی نمیشدم. چشم و دماغ و لب و .سینه و پا و موی بلند... منو هدایت میکرد
توجه کنید که دارم از ۹ سالگیم تقریبا حرف میزنم
حتی اگه بخوام از اون هم برم عقب تر میرسم به ۴ سالگی که دو تا هم بازی داشتم...یکی ۲ سال بزرگتر و یکی ۴ سال
دو تا دختر بودن
که با من خاله بازی میکردن. ولی من به زور دگنک هم شده موقع بازی اینا رو لخت میکردم
میگفتم شرط من برای بازی اینه که لخت بازی کنیم
اونــــــا هم خوب...معمولا میکردن این کار رو...
راستش به "نسیم" مثلا استدلال میکردم تو که توی بازی مامان هستی...آخه مامان که لباس میکی موس نمیپوشه

به هر حال من چندین بار در دوران کودکی بخاطر لخت کردن این دخترا دستگیر و تنبیه شدم
 ،ولی کماکان توی ۹ سالگی رویه رو ادامه میدادم
توی بازی با دختر خاله و امثالهم
بماند! عشق من به دختر خاله پایدارترین عشق زندگیم بود.
تقریبا از ۹ سالگی تا ۱۹ سالگی طول کشید...همش هم توی فراغ بود بنا به دلایلی... لذا من کم میدیدم دختر خاله رو
و این بود که من عکس خانم مونرو رو تبدیل کردم به تندیسی از دختر خاله...حتی کم کم داشت باور میشد که دختر خاله خیلی شبیه خانم مونرو بود. حتی بعضی وقت ها که پُز معشوقم رو به هم دبیرستانی ها میدادم میگفتم عین مرلین مونرواست این معشوق ما

تا اینکه وقتی ۱۷ سالم بود یه عکس جدید از دختر خاله گیر آوردم و رفتم دادم همسایه روبروم برام اسکن کنه که بزرگ بزنم جای خانم مونرو..
ولی خوب..مامان همیشه مراقب بود که پسرش زیاده روی نکنه
.لذا عکس خانم مونرو کما کان به نیابت از دختر خاله رو دیوار موند

تو دوران بچگی ،نوجونی، و...خوب.پسر بچه است و احتیاجاتش و ...خلاصه که من هم مثل همه پسرها و حتی بیشتر مشغول به رابطه جنسی با دست راستم ابتدا، ولی بعد ها با دست چپم بودم!
و خوب متد مورد استفاده که بسیار هم متداول 
بود"ایمجیناسیون"بود(تصویرسازی) که من هم دچارش بودم 
ولی خوب..من از اونجایی که عاشق بودم و میخواستم سکس با عشق رو تجربه کنم میخواستم معشوقه رو تصور کنم
 ولی مشکل اینجابود که هیچ تصویر و تصوری از وضع ظاهری و بدن معشوقم نداشتم
گفتم دختر خاله جان بنا به دلایلی از ما دور بود
این بود که خانم مونرو همچنان زحمت یادآوری وجنات و بدنات معشوق گرام رو عهده دار شدن
و خوب مرلین عزیز، هر شب قبل از خواب به من چشمک میزد ومن هم هر بار که میدیدمش عاشق میشدم!

راستش امروز روز، بعضی وقت ها مرلین مونرو رو بیش از دختر خالم دوست دارم.
هنوز که هنوز عکسش بالای تخته
 البته دیگه نقش محرک جنسی رو نداره
بلکه بیشتر شاهد ماجرا بوده...اینجور که من یادمه بیشتر سکس های منو دیده...
بعضی وقت ها با حسودی
بعضی وقت ها با لبخندی رضایت بخش
بعضی وقت ها موقع سکس چشمم بهش میافته و به بچگیم میخندم
بعضی وقت ها بعد از سکس از پشیمونی هام باهاش  دردل میکنم
کی میدونه
شاید من واقعا از ۹ سالگی تا ۱۹ سالگی عاشق مونرو بودم
و الان هم که الانه، با اینکه فارغم! هنوز از دنیا که خسته میشم به عکسم رو .میارم



۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

جدایی تا ابد در۷ دقیقه


پس چند دقیقه که طبق معمول صرف خداحافظی شده بود در رو باز کردم.
زمین نیمه خیس از بارونی لعنتی که ظهر اومده  و ساعت ۶:۵۳ دقیقه! 
برای آخرین باراز در اومدیم بیرون 
من میدونستم که این آخرین باره...علم غیب همینه...یه چیزی رو صرفا میدونین.
نه اینکه حس کنین...میدونین! از کجا؟!
نمیدونم...
شاید بسی باهوشین!؟ شاید بلدین ذهن آدما رو بخونین!؟
ولی من باهوشم. آره همینه... من خیلی خیلی باهوشم!
واسه همینه که میدونستم، هل بودم، نگران، دستپاچه!
همون موقع بابا رو دیدم که از دور میاد... بهم زد: بابا داره میاد...
- ماشالله خوش تیپ مثل همیشه
+ لطف داری تو دخترم . داری میری؟ دیر نکنی خانواده ناراحت شن.
- همین الان با مامان حرف زدم.
+ ...
مکالمه ادامه داشت. ولی من ادامه نداشتم.
از اون لحظه ها که نمیشنوین و نمی بینین! فقط اتفاق ها رو با سر دنبال میکنین
چرا؟! نمیدونم...شاید بس که تو دنیای خودتون گم شدین! شاید بس که امیدناک هستین! یا تریپ میآین!
ولی من مسخ کافکارو خونده بودم. واسه همین سعی داشتم ادای اونو در بیارم!
از بابا صورت خسته رو میدیم و از اوفقط طنین صدا رو میشنیدم... بدون تشخیص حتی یک واژه.

از اینکه راه افتادیم سمت ماشین متوجه شدم که بابا رفته داخل  خونه و اونم همین موقع هاست که بره!
اومدیم از خیابون رد شیم...طبق عادت جام رو عوض کردم و دستش رو سفت گرفتم!
چرا؟ نمیدونم...شاید چون میخواستم حس کنه که من خیلی "پروتکتیو" هستم، یا کلا دوست ندارم سمت راست آدما راه برم...ولی من این  یه کار رو از رو عادت کردم!
یه ماشین از دور از اون ۲۰۰ متری داشت میاومد...نگر داشتمش تا ماشین رد بشه. نه که نمیتونستیم رد شیم ها...یه بهونه بود. واسه بیشتر موندن.
اونم میدونیست، ماشین رو نمیگم.
اینکه دفعه آخره رو میگم.
چرا؟نمیدونم.
شاید چون باهوش بود؟! یا علم غیب داشت؟! یا از نگاه من؟! یا فیلم "راز" رو دیده بود!
نه. واسه اینکه نمیخواست.
از کجا میدونم؟
خوب من باهوشم!خیلی! میزان دلخواستن آدما رو توی ذهن تو در تو، ته چشمشون میخونم.
ولی باز سوار ماشین شدم باهاش..که تو ماشین خداحافظی رو ادامه بدم...ولی فایده نداشت.
حس میکردم که دارم خودم رو ...
پیاده شدم
بازم دست تکون دادم
یه لبخند زد و رفت
همیشه فک میکردم جدایی خیلی سخت تر باشه...با نگاه دنبال ماشین رفتم تا پیچید.
جدایی فقط ۷ دقیقه طول کشید.
باید بر میگشتم بالا...همه مهمون ها منتظر من بودن.








۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

توهم های یک "مُغ بچه" در جوامع عشق زده ی متاثر






پارسال بود.
همین وقتها...
همون روزا که داشتم از آخرین روز تولدم حرف میزدم.
پرسشی از خودم کرده بودم


 و جوابش این شده بود:
That's amore
و این شد یه تیتر واسه پُست اون روز.

راستش اون روزا در گیر دار مسئله ی با تیتری عاشقونه بودم. گرچه برای خودم حلاجی کرده بودم
 که نقص تقریبا تموم داستانای عاشقونه ازاونجا میاد که:
خوب آدمای قصه یه جا کم میارن!

ولی مثال اون آدمی بودم که رفته با سطل ماستش کنار دریا و قاشق قاشق ماست رو تو دریا میکنه که میخواد دوغ درست کنه.
 میدونست نمیشه! ولی تو دلش میگفت: "اگه بشه چی میشه".

و خوب معشوقه‌ ی گرام هم توی این توّهم بی تاثیر نبود... هرچه در ما ترس از راه بود، اشتیاق و اعتبارِاطمینان ایشون بود که کانهو موتور "جت" مارا "بوست" میکرد واسه توهم رو به جلو...

این بود که کتاب های "کامو" و "هدایت" و "نیچه" و "اخوان" و "فروغ" برگشت تو کتابخونه و
به جای اونها "اریک فروم" و "مارکز" و "فروید" و "مولوی" و "حافظ" پخش شد اطراف خونه...

 به طور مثال شعر:

هرکه آمد بار خود را بست رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل، جز فریب و جزفریب ؟

که "اخوان" گفت را به کلی یادم رفت.
در عوض شعر:

این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
اینخضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی است ان
این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این
سرمه سپاهانی است این یا نور سبحانی است این

همینجور تو گوشم زنگ میزد.


این شد که نوشتیمُ خواندیمُ  و کماکان به دیوار صاف طرح زدیمُ آنچه نتوانستیم بگوییمُ بنویسیمُ  بکشیم راساختیمُ نواختیم ...
برعشق راندیم و آنگونه که دیدید سرود فتح را کمی زود هنگام خواندیم.
این آغاز یک پایان بود.
البته هر آنچه که عوض دارد، گله هم ندارد.

ولی امروز که اینجام، در این مکان و زمان میدونم و آگاهم که
مشکل از من یا معشوقه ی گرام یا مردم و دیدشون نسبت به قضایا نیست!
خود عشقه که دچاره مشکله از بیخ ...ماهیتشه که دچار این نُقصانه...
دِ آخه عشق رو که نمیشه خارج از آدما تعریف کرد به عنوان یه مفهوم "آبسترک". عشق بین آدما اتفاق میافته...
آدما تموم میشن، برای هم یا برای خودشون.
آدما خسته میشن...
از خودشون و دیگرون
به قول پناهی گاهی اونقدر که دلشون میخواد بردارن خودشون رو بریزن دور!!

عشق هم با فراز و فرود و داغی و قلیانش در نهایت سرد میشه...نهایتاعادت میشه.
نهایتاً همه داستانهای عاشقونه فقط تو جزییات باهم فرق دارن.
فقط بعضی بیشتر خودشون رو درگیر جزییات میکنن یا این توهم رو میزنن که سطل ماستشون بزرگتر از بقیه است.

اگه مثال نقض دارین باور کنید خیلی نغره!!! فقط شانسیه!
شانس تنها عاملیه که آب دریا دوغ بشه...
 از امروز تا تولد سال دیگم اگه آخرین تولد نبود احتمالش رو با "مکانیک آماری" حساب میکنم و اطلاع میدم.

(البته شایان ذکره که اگه دوغ "۰/۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۱" درصد رو همچنان دوغ میدونید شما از تمام این استدلال ها مستثنی هستید)

پی نوشت:


عاشقانه ها کوتاهند و لذت و شوقشان جانفُزا
ضدعاشقانه ها و نقاهت هاشان کُند گذرند و جانکاه 
اما کماکان در کلاسیک "دل و عقل" انسان ها عاشق میشوند که دمی معنی و رنگ و قواعد و قانون این زندگی را عوض کنند
با آنکه نهایت امر را میدانند.





۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه

۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه

۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

من خواب دیده ام - خواب یک ستاره ی سفید با ماتیک قرمز




همه دورهم...روی زمین نشسته بودند. من ، مامان ، الناز...
انگار هیچ اتفاقی نیافتاده ...همه لبخند به لب، دل به خنده.
ولی من نگاهم محدود میشد به خط لبش...که مدام راستاش در حال تغییر بود. یا لاک قرمزدستش، که گاه انگاری به عمد هر ۱۰ تا انگشتش رو میگذاشت کنار هم... به یاد گذشته ها.
بهش گفتم:
پاشو بریم اونور تو اتاق کناری کارت دارم، انگار منتظر همین بود...
لبخندی زد و با همون وقار همیشگی دستش رو به دامن سیاهش گرفت تا از حالت دو زانوی کج که رو زمین نشسته بود طوری بلند شه که پاهای سفیدش پوشیده بمونه...

اومد توی اتاق کنارم نشست، به چه راحتی...
 باورم نمیشد. 
حالش رو پرسیدم
گفت: خوبم.
چنان لبخند دلچسبی به لبش بود که ناخودآگاه بغلش کردم. اصلا مقاومتی نکرد...
گفتم:

-چقدر دلم برا بغلت تنگ شده بود...

گفت:
- وای!!! منم همینجور.
 گفتم:
-چه خبر؟
گفت:
-کرمانشاه بودم...بسی خوش گذشت. هفته دیگه هم قراره برم " فُطن "(انگار یه شهری تو شمال)
یه هفته هیچ کاری نکنم جز اینکه یه دونه از این باد بزن دستی های سبدی بگیرم دستم بخوابم رو ایوون...
دور از همه چی. یه هفته قشنگ بطالت...
به هیچ چی فکر نکنم. اگه بذارن!!!
خندیدم... تموم وجودم خنده شد.
دفترچه ی کوچکش باهاش بود...ورق میزدش. با اینکه دفترچه رو تا حالا ندیده بودم، ولی برام آشنا میاومد...
انگار میدونستم که کاملا چیه...
گفتم:
-میشه یه صفحشو ببینم...
گفت:
-آره، بیا این بد و بیراه های این دختره الهام رو برات بخونم که بی اجازه نوشته بود ته دفتر...
تا اومد اونو بخونه لابه لای ورق ها یه کاغذ تا شده بود.
بی اختیار وبی منظور گفتم:
این چی بود؟
گفت:
فتوکپی شناسنامه امیرحسین...
در آورد، تای کاغذ رو باز کرد و نشونم داد:
به من میگفت متولد سال شصته... ولی دیدم شصت و چهاره... واسه همین فتوکپی کردم دارمش... واسه خنده.
هم دلیلش، هم داشتن اون فتوکپی لای دفتر برام عجیب بود.
ولی به شیرینی باور کردم هر چی رو که گفت. مثل همیشه...
اگه میگفت شبه، چشمام سیاه میشد...اگه صد تا خورشید رو میذاشتی وسط آسمون، بازم واسه من شب بود.


همینجور که حرف میزد، الناز اومد داخل اتاق، تو بغلش نشست. انگار خواهر اون بود اصلا...

هر دو لبخند مهربونی بهش زدیم...
همون لوس کردن های همیشگی با موی مشکی بلندش، که واسه کوتاه کردنش هنوز که هنوزه از من اجازه میگرفت.
 بهش گفتم بودنش نوره...ولی باید یه چند دقیقه تنهامون بذاره.
شاید دیگه این فرصت پیش نمیومد 
 الی رفت...
 یه خجالتی ملیحی کشید و دوباره به من نگاه کرد... پاشد اومد نشست روبروم...
خودش رو آورد جلو که میخواست بیاد تو بغلم

 اومدم بغلش کنم بیارمش سمت خودم دستم گرفت به دکمه پیراهنش...
دکمه باز شد وسینه پیدا....آی!  توی آغوش من.
صورتم رو برگردوندم به بازیِ حیا، که بدونه قصدم این نبوده... دو تا گونه ش سرخ بود و خندش شکرخنده! همین جور که دکمه ها رو میبست گفت:
انگار حالا تا حالا منو ندیده که رو برمیگردونه... هاهاها!
هل شده بود و دکمه ها یکی درمیون از دستش در میرفت.کمکش کردم و گفتم: 
آره خوب، ولی الان یه کم فرق میکنه بالاخره...
نذاشت حرفم تمو شه و گفت:
آره خوب... ما دیوونه ایم... یعنی رسما خل وچلیم ...
خود‌آزاری داریم اصلا...
واقعا چرا این کاراییه که با خودمون میکنیم ...
بغل ! بوس!کوفت! ... بعد دوباره عذاب برای فراموشی....
تازه جای ماتیکم هم رو گونت مونده... بذار پاکش کنم تا کسی ندیده.

پاک کرد...


بیدار شدم
و اشک بود
وفقط اشک
به پهنای صورت

من خواب دیده ام
خواب یک ستاره ی سفید با ماتیک قرمز.




۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

هیچی که هیچی

هاله گفت
ترسی که همیشه همراهمه، ترس از آینده و اتفاقاتی که ممکنه بیافته. کاش یه روزی بتونم این ترس رو نابود کنم

گفتم
!خبری نیست.هیچی که هیچی!!! ... بگیر تخت بخواب
امضا

! آیندت      

 گفت
 کاش به همین آسونی ها بود واقعاً.

گفتم
 واقعاً کاش به همین سختی و پیچیدگی بود که تو فکر میکنی

 گفت
...
! تو چه آینده ی خوبی هستی


گفتم
یه زمانی بود ...نه چندان دور
که وقتی میرفتم تو پمپ بنزین میترسیدم 
یهو ماشین گُر بگیره
شبا!
 که میخوابیدم 
میترسیدم که دیوارا رو سرم خراب بشه
 ترسم این بود که همه خوشی هام تموم بشه

 !شد

 آتیش نگرفت...ولی سوخت.
خراب نشد... ولی من زیر آوارش موندم
سنگینشیو تا همین حالاشم روی دوشم کشوندم

 در نهایت دیدم
!!هه هه
خبری نیست
همه چی مثل قبله
من سنگی تر شدم 
و اِلَا
هیچی که هیچی...

!معادله ۶ مجهولی نیس
در نهایت نیاز آدماس که رفتارشونو تعیین میکنه

۱۳۹۱ خرداد ۵, جمعه

دکتر "کاورکین" را خبر کنید...

ساعت خوابیده. یعنی خوابوندمش. صداش سکوت محض رو خراب میکرد. بعد هم دیگه بهش احتیاجی نیست.
همه ساعت ها یکسان هستن. همه رو میشه جای هم اشتباه گرفتشون
پنجره و درها بستس و موزیک ملایم به گوش می رسه... پرلود باخ در "دو" ماژور
تمام قاب عکس ها رو برگردوندم، چیزی کسی رو یادآوری نمیکنه.
نه بوی غذایی میاد، نه فکر اینکه چرا نمیاد، نه حسی که یادش بیاد گشنگی چی بود.
کسی نیست که بگه، یا کسی که بخوای براش بگی. 
نگاهم محدود میشه به یه ساز خسته و چند تا صندلی که هر کدوم به یک سمت خالی مونده، چند تا لیوان نیمه خالی که هر کدوم یادآور نشستن رو یکی از اون صندلی هاست.
تختم، هنوز گرم همخوابگی با یه آدم بی ربطه، من هم لزوما برای اون معنی ندارم. 
چند تا بطری شراب...چند تا کاندوم گره خورده...پتوی مچاله شده... و یه تیشرت که روش نوشته (کانادا) - باقرمز...بدم میاد از وسایل جا مونده...موقع رفتنش تاکید کردم که چیزی جا نذاره.
ذهنم خالیه، بس که تو خواب همه چیز رو دیدم.
ولی دیگه نمی خوام خواب ببینم، 
اتانازی بهترین راه تشخیص داده شده 
دکتر "کاورکین" را خبر کنید...