۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

جدایی تا ابد در۷ دقیقه


پس چند دقیقه که طبق معمول صرف خداحافظی شده بود در رو باز کردم.
زمین نیمه خیس از بارونی لعنتی که ظهر اومده  و ساعت ۶:۵۳ دقیقه! 
برای آخرین باراز در اومدیم بیرون 
من میدونستم که این آخرین باره...علم غیب همینه...یه چیزی رو صرفا میدونین.
نه اینکه حس کنین...میدونین! از کجا؟!
نمیدونم...
شاید بسی باهوشین!؟ شاید بلدین ذهن آدما رو بخونین!؟
ولی من باهوشم. آره همینه... من خیلی خیلی باهوشم!
واسه همینه که میدونستم، هل بودم، نگران، دستپاچه!
همون موقع بابا رو دیدم که از دور میاد... بهم زد: بابا داره میاد...
- ماشالله خوش تیپ مثل همیشه
+ لطف داری تو دخترم . داری میری؟ دیر نکنی خانواده ناراحت شن.
- همین الان با مامان حرف زدم.
+ ...
مکالمه ادامه داشت. ولی من ادامه نداشتم.
از اون لحظه ها که نمیشنوین و نمی بینین! فقط اتفاق ها رو با سر دنبال میکنین
چرا؟! نمیدونم...شاید بس که تو دنیای خودتون گم شدین! شاید بس که امیدناک هستین! یا تریپ میآین!
ولی من مسخ کافکارو خونده بودم. واسه همین سعی داشتم ادای اونو در بیارم!
از بابا صورت خسته رو میدیم و از اوفقط طنین صدا رو میشنیدم... بدون تشخیص حتی یک واژه.

از اینکه راه افتادیم سمت ماشین متوجه شدم که بابا رفته داخل  خونه و اونم همین موقع هاست که بره!
اومدیم از خیابون رد شیم...طبق عادت جام رو عوض کردم و دستش رو سفت گرفتم!
چرا؟ نمیدونم...شاید چون میخواستم حس کنه که من خیلی "پروتکتیو" هستم، یا کلا دوست ندارم سمت راست آدما راه برم...ولی من این  یه کار رو از رو عادت کردم!
یه ماشین از دور از اون ۲۰۰ متری داشت میاومد...نگر داشتمش تا ماشین رد بشه. نه که نمیتونستیم رد شیم ها...یه بهونه بود. واسه بیشتر موندن.
اونم میدونیست، ماشین رو نمیگم.
اینکه دفعه آخره رو میگم.
چرا؟نمیدونم.
شاید چون باهوش بود؟! یا علم غیب داشت؟! یا از نگاه من؟! یا فیلم "راز" رو دیده بود!
نه. واسه اینکه نمیخواست.
از کجا میدونم؟
خوب من باهوشم!خیلی! میزان دلخواستن آدما رو توی ذهن تو در تو، ته چشمشون میخونم.
ولی باز سوار ماشین شدم باهاش..که تو ماشین خداحافظی رو ادامه بدم...ولی فایده نداشت.
حس میکردم که دارم خودم رو ...
پیاده شدم
بازم دست تکون دادم
یه لبخند زد و رفت
همیشه فک میکردم جدایی خیلی سخت تر باشه...با نگاه دنبال ماشین رفتم تا پیچید.
جدایی فقط ۷ دقیقه طول کشید.
باید بر میگشتم بالا...همه مهمون ها منتظر من بودن.








هیچ نظری موجود نیست: