مرا در راه
مرا حیران
مرا سرمای سردستان
که شب از نیمه نگذشته
در آن انسان
سبک بالان
عرق ریزان
در او فکری رسد:
"طاووس تابان"
سوی چشمم بارها در پیش شمع آسمان
نا دید آن را
ای مهیب چون دید آن را!
نور نوران
رنج رنجان
چشمه ای در چشم رخشان
مست مستی
باده سرراست
سینه مالامال انجام
درد سردی
درد سرما
کوه یخ!
او نور فردا.
که من انسان
که من حیوان
که من از هفت توی ما گریزان
که من را من شدن، این عشق سوزان.
کنون کز آتش افروز صلح وقت دلم آزرده گشته
عزم میدان
و او از دوردست
از آشیان
در عمق حمق شب
هلا خود مینماید
پاک شفاف.
که او شب آشیان
شب ها دراز
تا صبح فردا
مثال بیت معروف
از که معروف؟
منکر قاضی گریزان
"ما بودیم و کلنجار این جهان شمول
که نقضش مگر یک شب پیدا نشد"
قول معروف !
قول منکر!
ناقضش اینجا نشسته
کنج میزی
در حزیزی
شعر او آغاز گشته
کبودش لب
کبودش آسمان
پیدار گشته
دُرّ دوران
قاصدی از شهر رندان
همان معروف قول
دیر آشنا دیرینه دوست
"طاووس تابان"
هلا ای وای
که زن از تن شناسند باز
ز بد خواهی
ز خوش خواهی
ز قاموس قضا خواهی
ز بیکاری
ز حرافی
ز تا روز عزا بافی
به لب پژمردن گل های یک عشق را سرودن
به لب پک پک زدن تا هشیار بودن
نه لب بوسه به لب پاسخ
به لب دشنام بی پاسخ
به لب سوگند به لب حاشا
به لب انکار شعر ما
دریغا مردمان در هیبتی لب دوز
که عشق بی لب بماند
همچو خفته ی در گور