۱۳۹۳ آبان ۲۶, دوشنبه

با مدعی نگویید...

زمستان ها، خانه ی ما محفل نوراست. اگر آفتابی از لای ابرهای پشته به زمین بتابد. 

والده ی گرام در جایی به ما گفته بود خانه ی مناسب مکانی است که در تابستان آفتاب تند ندارد و در زمستان آفتاب گیر است. و خانه ی اینجانب صاحب همین احوالات است از صداق سر وجود مبارک "سبز علی خان مدعی". 

سبز علی خان در مرامش پیروی نمیگنجد. ضریب انعطاف این "بد کانادایی" بقدری ناچیز است که مایه حیرت ما شده است. گویی ساز خود را باغرض، مخالف اقلیمش کوک کرده است.  البته خود ما نیز در ته دل از او بی توهمی نیستیم. هر بهار، که همنوعان جامه نو بر تن میکنند، سبز علی خان عریانی را ترجیح میدهد تا آنجا که خشک درختی مینماید بی بار! در آخر بدون هیچ نظمی و ناگه بی خبر در یک صبح که چشم باز میکنیم ایشان را یک دست سبز میبینیم. این است که تا تابستان شروع میشود، ایشان پر بار و استوار آفتاب را ملاطفت میبخشند.

هر پاییز نیز، هر چه باد و هر چه سوز، برگی رخصت مرخصی نمیابد تا اینکه سبزعلی خان، خان خانان، اراده کنند و برگ ها را یکشبه رها کنند و ما را بهت زده! و ما زمستانی آفتابگیر را در خانه تجربه میکنیم.




منش سبزعلی خان مدعی برای منزل ما سود به همراه دارد، اما اینکه حکمت این ادعا برای او چیست را نمیدانم. امروز ایشان را دیدم زیر برف که هنوز برگ هایشان در یک گوشه سبز به جا مانده بود.














۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

با باران زبانه میکشد این آتش.

در خیابانی نمین از باران در یک شب پاییزی
در مسیر هر روزم به خانه میرانم با سرعت مجاز ۳۰ کیلومتر 
برای نخستین بار حتی کمتر از سرعت مجاز 
 که رقص تک تک برگها را در بادی ملایم در عرض خیابان تماشا کنم ...
آتشی است این آتش. آتشی که با باران زبانه میکشد بر جان انسان.


۱۳۹۳ مهر ۲۳, چهارشنبه

"یخ جدا بافته ی من" در سرزمین یخ ها

در خیابان ها قدم میزنم و با خود میگویم: درابتدا هیچ کس و هیچ چیز نبود، یخ بود!
تو این بلاد تا دلتون بخواد یخ به هم میرسه! یخ بارنده، یخ کوهی، دریاچه یخ زده و یخ بی پسنود و پیشوند! یخ.
باری از این جا شروع کنم که اینجا چهارفصل سال رو اینجور میشناسن:

زمستهار، تابه پاییزستان، کمی پاییز و خیلی زمستان!
ما اساسا سراسر انتخاب بودیم وقتی وارد این بلاد شدیم، با شوق و علاقه و آگاهی و دانش و نه از روی بی آیندگی و تباهی و بی فرهنگی رایج خدایی ناکرده!
البته ما راضی هستیم به جان خود خود مولا! ملالی نیست جز گذر گاه به گاه خاطرات آبتنی های دارآباد در میان فصلی گرم! و کماکان ایمان داریم به آغاز بی پایان فصل سرد! 

ناگفته نباشد که ما به جان همان مولا که عرض کردم فسق و فجور و مسکرات و منکرات بیشتری را در بلاد مادری انجام میدادیم! اینجا از فرط زیادت علم و فراغت خاطر دیگر "می زدن" محض فراموش کردن استفاده شد تا برای شادتر شدن! فراموش کردن اینکه "می" میزنیم!

القصه به یخ برگردیم!
در اینجا که از ابتدا هیچ کس و هیچ چیز نبود، یخ بود!
آورده اند که در دورهای مختلف دگردیسی زمین هیچ گاه این بلاد خالی از یخ نبوده است. برای گواه عرض کنم که
به یاد دارم تابستان همین چند سال پیش در بلاد "سرزمین نو یافته" (نیوفاندلند) میرفتیم با کشتی وسط آبهای خروشان اقیانوس اطلسی رفتار!!! که "کوه یخ" تماشا کنیم. بس که دیدارش جلوی خانه هایمان میسر نمیشد.

الغرض اینکه کسی بخواهد در این ملک به یخ چپ نگاه کند یا خدایی ناکرده غرغر اضافی کند، غر هایش همچو پونزی است سیار که خود با دست خوشیتن زیر نشیمن گاه خویش در هرکجای این مرز و بوم قرار داده است. 
 بنا به جلوگیری از سرما خوردن در این دیار،اصولا و به معنای کلمه سرها در گریبان است. کسی سر بر نمیاره که "دادا خب الان دارِی چه گِلی سر چوق میمالی؟"( کسی به کسی کاری ندارد) مگر اوراجانس باشد! به طور مثال هنگامی که دارید از سرخوشی بسیار خفه میشوید که این هم به صداق سر همه عوامل، اتفاق نمیافتد! 

چندی پیش، هنگام قدم زدن در خیابانهای زمهریر با دستانی در جیب، تکه یخی دیدم لعبت! که در تمام زندگی در این ملک یخی ندیده بودم. خوش تراشو براق و دلربا، با وقار نشسته بود در میان تلی از مرده یخ های خاک آلوده. در دیده من چنان خاص و خاصیت داشت  که دست را درآن سوز گداکش از جیب بیرون آوردم و به سمتش خم شدم و پس از تلاش بسیار در جابه جا کردن یخ های اطراف، آن را بیرون آوردم.

یخ مذبور مثل تمام یخ های عالم یخی بود با خواص لازمه ی یخ. جانکاه سرد بود و گرما از یخ بودن بازش میداشت. نور به درخشش وادارش میکرد و در تاریکی های من، ناپیدامیشد! خوش میدرخشید در آفتاب، هر چند آفتاب بلای جانش بود. صبح ها اگر آفتابی میافتم یخم را دست میگرفتم و میبردم به عشق بازی... آری عشق بود. عشقی که بلای جانی مشترک بود. براو آب شدن زیر آفتاب و بر من تحمل این سرمای جانکاه نزدیکتر از حبل الولید (رگ گردن) در تمام جان. پس از چندی درخشش و دلربایی، تکه یخم کوچک تر شد. این بود که هر ماه یکبار، آن هم در هنگام ماه کامل، او را با احتیاط از خانه در میاوردم به گوشه ای میبردم تا زیر نور ماهتاب از درخشیدنش لذت ببرم تا که یخ من بماند. در همان هیبت!
یخ من، به تمامت یخ بود مثل بقیه یخ ها ... ناپایدار و عاصی و لیز و رونده...
نه از ره کین، بلکه اقتضای طبیعتش همین بود.
روزی به خانه برگشتم و نبود... لکه ی خیس کوچکی رو پادری از این خبر میداد که چند لحظه ای در رفتن و ماندن درنگ کرده بود.

ومن همچنان در خیابان ها قدم میزنم و با خود میگویم:
 درابتدا هیچ کس و هیچ چیز نبود، یخ بود!

۱۳۹۳ شهریور ۱۴, جمعه

امید چیز خطرناکیه .... زندگی امیدناک

بنی آدم، بنی عادت، بنده ی امیده!
اینایی که مینویسم، قصدم آزار کسی نیست. ناراحت کننده است. چون آدم ناراحتی هستم ...
اگه غم و غصه زیاد دارین کلا نخونین.


آقاجون ۱۴ سال آخر عمر رو سکته مغزی کرده بود.
اینکه چی شد که اینجور شد رو نمیگم. چون خودش یه تراژدی جداست و قصدم روضه خونی نیست.

 نصف بندش لمس بود. اوایل توی رختخواب بود. مثه یه تیکه گوشت افتاده بود و حرکتی نداشت. یه فیزیوتراپ یک روز در میون میومد خونه که بدنش خشک تر نشه. بعد ها که یکم بهتر شد خودش میرفت فیزیوتراپی. با واکر. من هم گاهی با مادربزرگ میرفتم و کمک حال. اون موقع درک نمیکردم که چقدر پروسه دردناکه. صرفا امید داشتم که آقاجون روزی دوباره میتونه رانندگی کنه. مثه گذشته که  دو تا نوه ش، من و دختر خالم رو میبرد پارک و گاهی که چرتش میگرفت پاهاشون رو ببنده به درخت که گم نشن.

الغرض، آقاجون به فیزیوتراپی ادامه میداد. به امید خوب شدن. یه قرقره هم از باکلن خونه ما آویزون کرده بودیم به طبقه پایین که خونه مادربزرگ بود، با یه سیم که دوطرفش دسته داشت. آقاجون با دست سالم، دست از کار افتاده رو بالا میکشید که حرکت کنه. که خون توش جریان پیدا کنه و خشک نشه. من که روی میز ناهار خوری بالا کنار پنجره بالکن مشغول درس و مشقم بودم با صدای قرقره متوجه میشدم که آقاجون داره ورزش میده دستش رو...در روز چند نوبت و ساعت. به امید خوب شدنش.

هر روز بنا به ادب و احترام سری هر چند کوتاه به آقاجون میزدیم. هنوز نمیدانم که به تکرارمادربزرگ که نوه ات اومده من رو میشناخت یا من را واقعا یادش بود. همیشه وقتی میدیدمش دست راستش درون دست چپ گرفته بود به دوران حرکت میداد در راستای نرم کردنش. امید به اینکه روزی دوباره به کار میافتد.

۱۴ سال آخر زندگی آقاجون  با چند سکته دیگر و بدتر و بدتر شدن همراه بود. ولی همچنان آقاجون امید داشت به حرکت اون دست. تا جایی که این قضیه برای من اذیت کننده شده بود که آیا این مرد هنوز واقعا امید داره اون تیکه گوشت راه بیافته؟ 

جواب سوالم رو امروز میدونم.
من تو زندگیم نمونه چیزایی مثه اون دست که کار نمیکنه و هر روز حرکتش میدم تا کار بیافته، زیاد دارم.
با تمام وجودم هم میدونم که کارگر نیست. این امید مسخره ..این امید سر کاری... این امید ۱۴ ساله.
امید یعنی یه تقویم که روی دیوار آشپزخونه که روی خرداد ۹۱ خشک شده... با اینکه دیگه امیدی نیست، ولی کسی حق نداره اون رو از روی دیوار بکنه ...
امید چیز خطرناکیه... آدمیزاد هم به امید زنده است.  
زندگی یعنی امیدناک بودن...یعنی امید خطرناک ... امیدناک

۱۳۹۳ مرداد ۲۷, دوشنبه

مردمان تلخ

جراحى ميكنند
لبخند را روى صورت هاشان
و عشق را در قلبشان
و عادت را مياويزند به تن به جاى جامه
مردمان تلخ

۱۳۹۳ مرداد ۱۶, پنجشنبه

پله پله تا ملاقات شما

بغض میفشرد
باید از خانه بیرون زد
به سریع ترین شکل ممکن
میشتابم
میرسم
دوان و شتابان
با دستی قرمز

اما
"باید استاد و فرود آمد،
بر آستان دری که کوبه ندارد،
 چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و اگر بیگاه،
 به در کوفتنت پاسخی نمیاید"

در انتهای راهرو
همسایه
در خانه اش
نوکترون ۲۰ شوپن را مینوازد
که به زبانی گویا میگوید
باید استاد و فرود آمد...





۱۳۹۳ تیر ۱۶, دوشنبه

فیلم ناتمام

حکایت ما، حکایت فیلمی بود که از وسط شروع شد
وهی زدیم جلو تا آخرش رو ببینیم.
من که آخرش رو ندیدم
اگه هم دیدم خیلی روشن تر بود
ولی این سناریو که تو دیدی شاید یکی ازتلخ ترین های ممکن بود
و بعد دوباره برگشتیم وسط فیلم
و نوار رو در آوردیم
که مبادا تلخ باشه...

۱۳۹۳ تیر ۳, سه‌شنبه

علم بهتر است یا احساس


عمر من طول و عرض خاصی نداشته. یه مشت رفت و آمد بوده و بالا پایین.
فرقش با عمر بقیه شاید این باشه که بالا هام زیادی بالا بوده و پایین ها هم خیلی ناگهانی به صورت سقوط آزادی بوده از همون بالا به چندین فرسنگ زیر خط فهم. مغز سرم هم معمول میریخت بیرون روی زمین، همون وسط روی گرانیت های داغ که آفتاب تابستونی زیاد خورده بودن.

چندی پیش یار و دوستی جانی به من یادوری میکرد که مشکل امثال ما که با علم و احتمالات زیادی گلاویز میشیم اینه که در علوم و روابط انسانی همیشه با احساسات خودمون درگیریم. به طور احمقانه خوشبینانه ای معتقد یم که همیشه هر چقدر نیز کم، جایی وجود دارد برای اشتباه ما. واین اصل اساس اشتباه ما در تمام ماجراست.

به قول احمد آقا:
خورشید را گذاشته،
میخواهد
با اتکا به ساعت شماطه دار خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نیمه نیز بر نگذشته است
توفانِ خنده‌ها...

در همین عمر بی طول و عرض، تنها یافته ی زندگی ام را درجمله ای خلاصه میکنم
غریزه انسان، قویترین اصل و اساس در روابط انسانی است.
اگر احساس ها به صدا در آمدند، باید آهن ها راکنار گذاشت.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۷, چهارشنبه

نیازمندی ها

تنها هیجان زندگی
 میزان متنابهی اتفاق غیر خطی است 
که هر آنچه جواب در معادلات ماست را باطل میکند.
معادله ها ی بدون جواب خاص.






۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۲, جمعه

۱۳۹۳ فروردین ۲۳, شنبه

دکمه های ابدی

هر آدمی توی تمام جوانب زندگیش یه سری دکمه داره
که اگه فشرده بشن
همه چی تا ابد تغییر کرده...
این دکمه ها بزرگترین تراژدی زندگی هر کس هستند.







۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه

در جستجوی انسان شدن

راز جهان را دریافته بودم من
به تمامت
بی آنکه عشق در میان باشد
نبود سوز لحظه ی درنگ و
پس خاموشی.
که یارِ در برم شود میِ بر لب و
پس فراموشی.

من به عشق خوانده شدم 
قفلی که به بوسه ای باز شد
بی رخصت کلید.
لیک
عشق را پروا نباید و انتها
من همه پروایم و انتها
و ویرانی

ویرانی تمام تلخی در یک واژه است
برای آنچه که منم

نبودم من و

در جستجوی انسان شدنم.

۱۳۹۲ اسفند ۲۱, چهارشنبه

باز این چه شورش است که در آوردی؟!


دوش دیوانه شدم
ولی نه کسی مارو دید، نه چیزی به ما گفت...
ما هم دیدم فایده نداره...
نه نعره زدیم، نه جامه دریدم. نه هیچی که هیچی!!!

۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

حکایتی مردی که نرفت دیگه!

من فک میکنم شیرینی حکایت ها به ابهام و ناتمومیشونه.
همین ندونستن ها!
من اصن وقتی که میدونم، سختم میشه!

بابا بزرگم هم میگفت: 
همه تصمیم ها یه جورایی درسته!!!
حتی اونی که پیچیده تو جهله
استدلال میکرد آدم نمیتونه اول دو راهی ها، پایون هر دو ماجرا رو ببینه.
آدمیزاد هر کدومه که رفته، ملامت دومی رو میکنه که فلان!
لذا هرجی نیست بهش! هر چه کرده درست کرده.
ولی وای به روزی که نرفته کلا!
وایساده و صاف نگاه کرده.

با اخوان تضمین هم میکرد:
بیا ره توشه برداریم 
قدم در راه بگذاریم 
کجا ؟ هر جا که پیش اید ...
قدم در راه بی فرجام بگذاریم! 

ولی برعکس این قصه ها
حکایت امروز من یه ریسمون بی سر و تهِ
که از درون خودم رو بسته
از بیرون حصار شده دورم!
وایسادم و صاف نگاه میکنم.
ره توشه؟ راه؟ من؟ فرجام؟
فک کن!
طوفان خنده ها!!!