۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

یک عاشقانه ی عمیق و کوتاه با "مرلین مونرو"

... من یک تابلو از "مرلین مونرو " دارم به قدمت نزدیک ۱۸ سال
معمولا توی اتاقم بالای تختم یا روبروی تختم نصب میکنم
راستش هنوز هم که هنوزه روی دیوار خونم هست...یه جورایی بهش عادت کردم.
فک میکنم بیش از هر کس و هر چیز منو میشناسه و دوست داره
و مهم تر از همه اونه که همیشه، و در هر حالت، هر کاری هم کرده باشم بهم  لبخند میزنه و منو تایید میکنه

همه چیز از دوران بلوغ شروع شد و عشقی که به دختر خالم داشتم
من از همون اول هم بسیار سرکش بودم، اولین نشأتهای عشق برام از رابطه جسمی تعریف میشد
از لمس کردن بگیر تا هر آنچه امروز روز بهش میگن "هارد کور" ، البته شدت و حدتش رو نمیتونم توی کلام نشون بدم
هیچ وقت عاشق "منش و رفتار" و یا ... آدمی نمیشدم. چشم و دماغ و لب و .سینه و پا و موی بلند... منو هدایت میکرد
توجه کنید که دارم از ۹ سالگیم تقریبا حرف میزنم
حتی اگه بخوام از اون هم برم عقب تر میرسم به ۴ سالگی که دو تا هم بازی داشتم...یکی ۲ سال بزرگتر و یکی ۴ سال
دو تا دختر بودن
که با من خاله بازی میکردن. ولی من به زور دگنک هم شده موقع بازی اینا رو لخت میکردم
میگفتم شرط من برای بازی اینه که لخت بازی کنیم
اونــــــا هم خوب...معمولا میکردن این کار رو...
راستش به "نسیم" مثلا استدلال میکردم تو که توی بازی مامان هستی...آخه مامان که لباس میکی موس نمیپوشه

به هر حال من چندین بار در دوران کودکی بخاطر لخت کردن این دخترا دستگیر و تنبیه شدم
 ،ولی کماکان توی ۹ سالگی رویه رو ادامه میدادم
توی بازی با دختر خاله و امثالهم
بماند! عشق من به دختر خاله پایدارترین عشق زندگیم بود.
تقریبا از ۹ سالگی تا ۱۹ سالگی طول کشید...همش هم توی فراغ بود بنا به دلایلی... لذا من کم میدیدم دختر خاله رو
و این بود که من عکس خانم مونرو رو تبدیل کردم به تندیسی از دختر خاله...حتی کم کم داشت باور میشد که دختر خاله خیلی شبیه خانم مونرو بود. حتی بعضی وقت ها که پُز معشوقم رو به هم دبیرستانی ها میدادم میگفتم عین مرلین مونرواست این معشوق ما

تا اینکه وقتی ۱۷ سالم بود یه عکس جدید از دختر خاله گیر آوردم و رفتم دادم همسایه روبروم برام اسکن کنه که بزرگ بزنم جای خانم مونرو..
ولی خوب..مامان همیشه مراقب بود که پسرش زیاده روی نکنه
.لذا عکس خانم مونرو کما کان به نیابت از دختر خاله رو دیوار موند

تو دوران بچگی ،نوجونی، و...خوب.پسر بچه است و احتیاجاتش و ...خلاصه که من هم مثل همه پسرها و حتی بیشتر مشغول به رابطه جنسی با دست راستم ابتدا، ولی بعد ها با دست چپم بودم!
و خوب متد مورد استفاده که بسیار هم متداول 
بود"ایمجیناسیون"بود(تصویرسازی) که من هم دچارش بودم 
ولی خوب..من از اونجایی که عاشق بودم و میخواستم سکس با عشق رو تجربه کنم میخواستم معشوقه رو تصور کنم
 ولی مشکل اینجابود که هیچ تصویر و تصوری از وضع ظاهری و بدن معشوقم نداشتم
گفتم دختر خاله جان بنا به دلایلی از ما دور بود
این بود که خانم مونرو همچنان زحمت یادآوری وجنات و بدنات معشوق گرام رو عهده دار شدن
و خوب مرلین عزیز، هر شب قبل از خواب به من چشمک میزد ومن هم هر بار که میدیدمش عاشق میشدم!

راستش امروز روز، بعضی وقت ها مرلین مونرو رو بیش از دختر خالم دوست دارم.
هنوز که هنوز عکسش بالای تخته
 البته دیگه نقش محرک جنسی رو نداره
بلکه بیشتر شاهد ماجرا بوده...اینجور که من یادمه بیشتر سکس های منو دیده...
بعضی وقت ها با حسودی
بعضی وقت ها با لبخندی رضایت بخش
بعضی وقت ها موقع سکس چشمم بهش میافته و به بچگیم میخندم
بعضی وقت ها بعد از سکس از پشیمونی هام باهاش  دردل میکنم
کی میدونه
شاید من واقعا از ۹ سالگی تا ۱۹ سالگی عاشق مونرو بودم
و الان هم که الانه، با اینکه فارغم! هنوز از دنیا که خسته میشم به عکسم رو .میارم



۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

جدایی تا ابد در۷ دقیقه


پس چند دقیقه که طبق معمول صرف خداحافظی شده بود در رو باز کردم.
زمین نیمه خیس از بارونی لعنتی که ظهر اومده  و ساعت ۶:۵۳ دقیقه! 
برای آخرین باراز در اومدیم بیرون 
من میدونستم که این آخرین باره...علم غیب همینه...یه چیزی رو صرفا میدونین.
نه اینکه حس کنین...میدونین! از کجا؟!
نمیدونم...
شاید بسی باهوشین!؟ شاید بلدین ذهن آدما رو بخونین!؟
ولی من باهوشم. آره همینه... من خیلی خیلی باهوشم!
واسه همینه که میدونستم، هل بودم، نگران، دستپاچه!
همون موقع بابا رو دیدم که از دور میاد... بهم زد: بابا داره میاد...
- ماشالله خوش تیپ مثل همیشه
+ لطف داری تو دخترم . داری میری؟ دیر نکنی خانواده ناراحت شن.
- همین الان با مامان حرف زدم.
+ ...
مکالمه ادامه داشت. ولی من ادامه نداشتم.
از اون لحظه ها که نمیشنوین و نمی بینین! فقط اتفاق ها رو با سر دنبال میکنین
چرا؟! نمیدونم...شاید بس که تو دنیای خودتون گم شدین! شاید بس که امیدناک هستین! یا تریپ میآین!
ولی من مسخ کافکارو خونده بودم. واسه همین سعی داشتم ادای اونو در بیارم!
از بابا صورت خسته رو میدیم و از اوفقط طنین صدا رو میشنیدم... بدون تشخیص حتی یک واژه.

از اینکه راه افتادیم سمت ماشین متوجه شدم که بابا رفته داخل  خونه و اونم همین موقع هاست که بره!
اومدیم از خیابون رد شیم...طبق عادت جام رو عوض کردم و دستش رو سفت گرفتم!
چرا؟ نمیدونم...شاید چون میخواستم حس کنه که من خیلی "پروتکتیو" هستم، یا کلا دوست ندارم سمت راست آدما راه برم...ولی من این  یه کار رو از رو عادت کردم!
یه ماشین از دور از اون ۲۰۰ متری داشت میاومد...نگر داشتمش تا ماشین رد بشه. نه که نمیتونستیم رد شیم ها...یه بهونه بود. واسه بیشتر موندن.
اونم میدونیست، ماشین رو نمیگم.
اینکه دفعه آخره رو میگم.
چرا؟نمیدونم.
شاید چون باهوش بود؟! یا علم غیب داشت؟! یا از نگاه من؟! یا فیلم "راز" رو دیده بود!
نه. واسه اینکه نمیخواست.
از کجا میدونم؟
خوب من باهوشم!خیلی! میزان دلخواستن آدما رو توی ذهن تو در تو، ته چشمشون میخونم.
ولی باز سوار ماشین شدم باهاش..که تو ماشین خداحافظی رو ادامه بدم...ولی فایده نداشت.
حس میکردم که دارم خودم رو ...
پیاده شدم
بازم دست تکون دادم
یه لبخند زد و رفت
همیشه فک میکردم جدایی خیلی سخت تر باشه...با نگاه دنبال ماشین رفتم تا پیچید.
جدایی فقط ۷ دقیقه طول کشید.
باید بر میگشتم بالا...همه مهمون ها منتظر من بودن.








۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

توهم های یک "مُغ بچه" در جوامع عشق زده ی متاثر






پارسال بود.
همین وقتها...
همون روزا که داشتم از آخرین روز تولدم حرف میزدم.
پرسشی از خودم کرده بودم


 و جوابش این شده بود:
That's amore
و این شد یه تیتر واسه پُست اون روز.

راستش اون روزا در گیر دار مسئله ی با تیتری عاشقونه بودم. گرچه برای خودم حلاجی کرده بودم
 که نقص تقریبا تموم داستانای عاشقونه ازاونجا میاد که:
خوب آدمای قصه یه جا کم میارن!

ولی مثال اون آدمی بودم که رفته با سطل ماستش کنار دریا و قاشق قاشق ماست رو تو دریا میکنه که میخواد دوغ درست کنه.
 میدونست نمیشه! ولی تو دلش میگفت: "اگه بشه چی میشه".

و خوب معشوقه‌ ی گرام هم توی این توّهم بی تاثیر نبود... هرچه در ما ترس از راه بود، اشتیاق و اعتبارِاطمینان ایشون بود که کانهو موتور "جت" مارا "بوست" میکرد واسه توهم رو به جلو...

این بود که کتاب های "کامو" و "هدایت" و "نیچه" و "اخوان" و "فروغ" برگشت تو کتابخونه و
به جای اونها "اریک فروم" و "مارکز" و "فروید" و "مولوی" و "حافظ" پخش شد اطراف خونه...

 به طور مثال شعر:

هرکه آمد بار خود را بست رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل، جز فریب و جزفریب ؟

که "اخوان" گفت را به کلی یادم رفت.
در عوض شعر:

این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
اینخضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی است ان
این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این
سرمه سپاهانی است این یا نور سبحانی است این

همینجور تو گوشم زنگ میزد.


این شد که نوشتیمُ خواندیمُ  و کماکان به دیوار صاف طرح زدیمُ آنچه نتوانستیم بگوییمُ بنویسیمُ  بکشیم راساختیمُ نواختیم ...
برعشق راندیم و آنگونه که دیدید سرود فتح را کمی زود هنگام خواندیم.
این آغاز یک پایان بود.
البته هر آنچه که عوض دارد، گله هم ندارد.

ولی امروز که اینجام، در این مکان و زمان میدونم و آگاهم که
مشکل از من یا معشوقه ی گرام یا مردم و دیدشون نسبت به قضایا نیست!
خود عشقه که دچاره مشکله از بیخ ...ماهیتشه که دچار این نُقصانه...
دِ آخه عشق رو که نمیشه خارج از آدما تعریف کرد به عنوان یه مفهوم "آبسترک". عشق بین آدما اتفاق میافته...
آدما تموم میشن، برای هم یا برای خودشون.
آدما خسته میشن...
از خودشون و دیگرون
به قول پناهی گاهی اونقدر که دلشون میخواد بردارن خودشون رو بریزن دور!!

عشق هم با فراز و فرود و داغی و قلیانش در نهایت سرد میشه...نهایتاعادت میشه.
نهایتاً همه داستانهای عاشقونه فقط تو جزییات باهم فرق دارن.
فقط بعضی بیشتر خودشون رو درگیر جزییات میکنن یا این توهم رو میزنن که سطل ماستشون بزرگتر از بقیه است.

اگه مثال نقض دارین باور کنید خیلی نغره!!! فقط شانسیه!
شانس تنها عاملیه که آب دریا دوغ بشه...
 از امروز تا تولد سال دیگم اگه آخرین تولد نبود احتمالش رو با "مکانیک آماری" حساب میکنم و اطلاع میدم.

(البته شایان ذکره که اگه دوغ "۰/۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۱" درصد رو همچنان دوغ میدونید شما از تمام این استدلال ها مستثنی هستید)

پی نوشت:


عاشقانه ها کوتاهند و لذت و شوقشان جانفُزا
ضدعاشقانه ها و نقاهت هاشان کُند گذرند و جانکاه 
اما کماکان در کلاسیک "دل و عقل" انسان ها عاشق میشوند که دمی معنی و رنگ و قواعد و قانون این زندگی را عوض کنند
با آنکه نهایت امر را میدانند.





۱۳۹۱ مهر ۲۰, پنجشنبه