۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

تسلیت شما باعث رنجش خاطرما شد




دیگر واجَب است !
تسلیت برای روزنامه را می گویم
بگویید هر سه شنبه آن را تمدید کنند که از یاد نبریم
که تجربه ای بودیم
بی هیچ بیش و کم ...
بی هیچ تقدّسِ ساخته ی خیالمان

و تسلیت نه اما برای تسکین ما
بل به تنبیه 
به نشانه تکفیر
و تحقیر
و یا حتی  پوزخندکی به تقدیر
برای آنکه به یاد آریم که بُتی که از آه دل خویش ساختیم
پوچ خدایی شد سست بنیان
که رعایای دهر را به چشم پیغمبران راستین خویش می دید.

که تلخ ترین عقوبت ها
ازآن کسانیست که روزی از گِل
خدایی خلق کردند
و در او روحی دمیدند ناشایست خدایی
و او را نمازی کردند
باطل
بر سجاده عشق خامشان
و اکنون در پی فرمان پایان جهان از سوی اویند.

آنان را شایسته تر آن
که قربانی بُتی باشند که زاده ی حماقت تلخشان بود
که حماقت از رذالتِ عریان پست تر است.

  

۱۳۹۱ فروردین ۲۸, دوشنبه

فسانه - مهدی اخوان ثالث

 گویا دگر فسانه به پایان رسیده بود
دیگر نمانده بود برایم بهانه ای
جنبید مشت مرگ و در آن خاک سرد گور
می خواست پر کند
روح مرا ، چو روزن تاریکخانه ای.

اما بسان باز پسین پرسشی که هیچ
دیگر نه پرسشی ست از آن پس نه پاسخی
چشمی که خوشترین خبر سرنوشت بود
از آشیان ساده ی روحی فرشته وار
کز روشنی چو پنجره ای از بهشت بود
خندید با ملامت ، با مهر ، با غرور
با حالتی که خوشتر از آن کس ندیده است

کای تخته سنگ پیر
آیا دگر فسانه به پایان رسیده است ؟

 چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوت
خون در رگم دوید
امشب صلیب رسم کنید ، ای ستاره ها
برخاستم ز بستر تاریکی و سکوت
گویی شنیدم از نفس گرم این پیام
عطر نوازشی که دل از یاد برده بود
اما دریغ ، کاین دل خوشباورم هنوز
باور نکرده بود
کآورده را به همره خود باد برده بود.

گویی خیال بود ، شبح بود، سایه بود
یا آن ستاره بود که یک لمحع زاد و مرد
چشمک زد و فسرد
لشکر نداشت در پی ، تنها طلایه بود.
ای آخرین دریچه ی زندان عمر من
ای واپسین خیال شبح وار سایه رنگ
از پشت پرده های بلورین اشک خویش
با یاد دلفریب تو بدرود می کنم
روح تو را و هرزه درایان پست را
با این وداع تلخ ملولانه ی نجیب
خشنود می کنم.

من لولی ملامتی و پیر و مرده دل
تو کولی جوان و بی آرام و تیز دو
رنجور می کند نفس پیر من تو را
حق داشتی ، برو!

احساس می کنم ملولی ز صحبتم
آن پاکی
و زلالی لبخند در تو نیست
و آن جلوه های قدسی دیگر نمی کنی

می بینمت ز دور و دلم می تپد ز شوق
می بینیم برابر و سر بر نمی کنی

این رنج کاهدم که تو نشناختی مرا
در من ریا نبود صفا بود هر چه بود
من روستاییم ، نفسم پاک و راستین
باور نمی کنم که تو باور نمی کنی

...

اما چه نادرست در آمد حساب من
از ما دو تن یکی نه چنین بود ، ای دریغ
 غمز و فریبکاری مشتی حسود نیز
 ما را چو دشمنی به کمین بود ، ای دریغ!
 مسموم کرد روح مرا بی صفاییت
 بدرود ، ای رفیق می و یار مستی ام
من خردی تو دیدم و بخشایمت به مهر
ور نیز دیده ای تو ، ببخشای پستی ام
 من ماندم و ملال و غمم ، رفته ای تو شاد
 با حالتی که بدتر از آن کس ندیده است
ای
چشمه ی جوان
 گویا دگر فسانه به پایان رسیده است.

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

انتظار








حس انتظارکشیدن


مثل یه خوره می مونه ...
مثل یه زالو که مردده خونتو بمکه یا نه.
مثل یه نفرکه با کارد کند رو گلوت فشار میده و نمی بره.
مثل یه طناب پوسیده که خوتو باهاش دار زدی و هر لحظه ممکنه پاره شه.
مثل یه شیشه که روش نوشته سم ولی شاید توش آب باشه و داری می نوشیش.

آره آره
انتظار همینه...
نه چیز دیگه.