دیگر نمانده بود برایم بهانه ای جنبید مشت مرگ و در آن خاک سرد گور می خواست پر کند روح مرا ، چو روزن تاریکخانه ای.
اما بسان باز پسین پرسشی که هیچ دیگر نه پرسشی ست از آن پس نه پاسخی چشمی که خوشترین خبر سرنوشت بود از آشیان ساده ی روحی فرشته وار کز روشنی چو پنجره ای از بهشت بود خندید با ملامت ، با مهر ، با غرور با حالتی که خوشتر از آن کس ندیده است
کای تخته سنگ پیر آیا دگر فسانه به پایان رسیده است ؟
چشمم پرید ناگه و گوشم کشید سوت خون در رگم دوید امشب صلیب رسم کنید ، ای ستاره ها برخاستم ز بستر تاریکی و سکوت گویی شنیدم از نفس گرم این پیام عطر نوازشی که دل از یاد برده بود اما دریغ ، کاین دل خوشباورم هنوز باور نکرده بود کآورده را به همره خود باد برده بود.
گویی خیال بود ، شبح بود، سایه بود یا آن ستاره بود که یک لمحع زاد و مرد چشمک زد و فسرد لشکر نداشت در پی ، تنها طلایه بود. ای آخرین دریچه ی زندان عمر من ای واپسین خیال شبح وار سایه رنگ از پشت پرده های بلورین اشک خویش با یاد دلفریب تو بدرود می کنم روح تو را و هرزه درایان پست را با این وداع تلخ ملولانه ی نجیب خشنود می کنم.
من لولی ملامتی و پیر و مرده دل تو کولی جوان و بی آرام و تیز دو رنجور می کند نفس پیر من تو را حق داشتی ، برو!
احساس می کنم ملولی ز صحبتم آن پاکی و زلالی لبخند در تو نیست و آن جلوه های قدسی دیگر نمی کنی
می بینمت ز دور و دلم می تپد ز شوق می بینیم برابر و سر بر نمی کنی
این رنج کاهدم که تو نشناختی مرا در من ریا نبود صفا بود هر چه بود من روستاییم ، نفسم پاک و راستین باور نمی کنم که تو باور نمی کنی ...