ساعت خوابیده. یعنی خوابوندمش. صداش سکوت محض رو خراب میکرد. بعد هم دیگه بهش احتیاجی نیست.
همه ساعت ها یکسان هستن. همه رو میشه جای هم اشتباه گرفتشون
پنجره و درها بستس و موزیک ملایم به گوش می رسه... پرلود باخ در "دو" ماژور
تمام قاب عکس ها رو برگردوندم، چیزی کسی رو یادآوری نمیکنه.
نه بوی غذایی میاد، نه فکر اینکه چرا نمیاد، نه حسی که یادش بیاد گشنگی چی بود.
کسی نیست که بگه، یا کسی که بخوای براش بگی.
نگاهم محدود میشه به یه ساز خسته و چند تا صندلی که هر کدوم به یک سمت خالی مونده، چند تا لیوان نیمه خالی که هر کدوم یادآور نشستن رو یکی از اون صندلی هاست.
تختم، هنوز گرم همخوابگی با یه آدم بی ربطه، من هم لزوما برای اون معنی ندارم.
چند تا بطری شراب...چند تا کاندوم گره خورده...پتوی مچاله شده... و یه تیشرت که روش نوشته (کانادا) - باقرمز...بدم میاد از وسایل جا مونده...موقع رفتنش تاکید کردم که چیزی جا نذاره.
ذهنم خالیه، بس که تو خواب همه چیز رو دیدم.
ولی دیگه نمی خوام خواب ببینم،
اتانازی بهترین راه تشخیص داده شده
دکتر "کاورکین" را خبر کنید...
