عمر من طول و عرض خاصی نداشته. یه مشت رفت و آمد بوده و بالا پایین.
فرقش با عمر بقیه شاید این باشه که بالا هام زیادی بالا بوده و پایین ها هم خیلی ناگهانی به صورت سقوط آزادی بوده از همون بالا به چندین فرسنگ زیر خط فهم. مغز سرم هم معمول میریخت بیرون روی زمین، همون وسط روی گرانیت های داغ که آفتاب تابستونی زیاد خورده بودن.
چندی پیش یار و دوستی جانی به من یادوری میکرد که مشکل امثال ما که با علم و احتمالات زیادی گلاویز میشیم اینه که در علوم و روابط انسانی همیشه با احساسات خودمون درگیریم. به طور احمقانه خوشبینانه ای معتقد یم که همیشه هر چقدر نیز کم، جایی وجود دارد برای اشتباه ما. واین اصل اساس اشتباه ما در تمام ماجراست.
به قول احمد آقا:
خورشید را گذاشته،
میخواهد
با اتکا به ساعت شماطه دار خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نیمه نیز بر نگذشته است
توفانِ خندهها...
در همین عمر بی طول و عرض، تنها یافته ی زندگی ام را درجمله ای خلاصه میکنم
غریزه انسان، قویترین اصل و اساس در روابط انسانی است.
اگر احساس ها به صدا در آمدند، باید آهن ها راکنار گذاشت.