۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

سراسر انتظار





خاطرَم
بی تو
این عروس شهر سراسرعشقِ فریب انگیز
به تاریکخانه ای می ماند آکنده ازعکس، بدون لیاقت ظهور
هر دریچه ی نیمه باز، عقوبتی را ماند که سرود یکتای ناتوانی سر می دهد در عبور هر شعشعه ی نور 
هر سخن به هجوی می ماند مزّین به ملقمه ای از زرنیخ و کافور که مفهوم زنده بودن را به سخره می گیرد
هرانسان درختیست بی ریشه، برهنه پیراهن و گاله دهان، در جاده ای که باد مسیر آن را روشن میکند
هر ساعت بر هر دیوار، آگاه است به بیهوده چرخش دستهایش، و میداند که هیچ چشمی به اشتیاق کندی دقایقش را دنبال نمی کند
هر دانستنی، چراغیست بی حاصل که در قبرستانی میسوزد به امید گذر رهگذری کور که نورش را به سخره نگیرد  

من اما در این شهر سراسر انتظارم.
...
انتظاری درآن سوی زمان
انتظاری دور از این مکان...
انتظار
به دیدن تصویری از خودم 
در آیینه چشمان روشنت 
...و من میدانم
من میدانم
که در من انتظار
خود عشق است