۱۳۹۵ خرداد ۷, جمعه

قصه ی شهر سردستان

مرا در راه
مرا حیران
مرا سرمای سردستان
که شب از نیمه نگذشته
در آن انسان
سبک بالان
عرق ریزان
در او فکری رسد:
"طاووس تابان"

سوی چشمم بارها در پیش شمع آسمان 
نا دید آن را
ای مهیب چون دید آن را!
نور نوران
رنج رنجان
چشمه ای در چشم رخشان
مست مستی
باده سرراست 
سینه مالامال انجام
درد سردی
درد سرما
کوه یخ! 
او نور فردا.

که من انسان
که من حیوان 
که من از هفت توی ما گریزان 
که من را من شدن، این عشق سوزان. 
کنون کز آتش افروز صلح وقت دلم آزرده گشته
عزم میدان

و او از دوردست 
از آشیان
در عمق حمق شب 
هلا خود مینماید 
پاک شفاف. 

که او شب آشیان 
شب ها دراز
تا صبح فردا

مثال بیت معروف
از که معروف؟
منکر قاضی گریزان

"ما بودیم و کلنجار این جهان شمول
که نقضش مگر یک شب پیدا نشد"

قول معروف !
قول منکر!
ناقضش اینجا نشسته
کنج میزی
در حزیزی 
شعر او آغاز گشته
کبودش لب
کبودش آسمان
پیدار گشته

دُرّ دوران 
قاصدی از شهر رندان
همان معروف قول
دیر آشنا دیرینه دوست
"طاووس تابان"

هلا ای وای
که زن از تن شناسند باز  
ز بد خواهی 
ز خوش خواهی
ز قاموس قضا خواهی
ز بیکاری
ز حرافی
ز تا روز عزا بافی

به لب پژمردن گل های یک عشق را سرودن 
به لب پک پک زدن تا هشیار بودن
نه لب بوسه به لب پاسخ 
به لب دشنام بی پاسخ
به لب سوگند به لب حاشا
به لب انکار شعر ما

دریغا مردمان در هیبتی لب دوز
که عشق بی لب بماند
همچو خفته ی در گور

۱۳۹۴ بهمن ۸, پنجشنبه

نفرین شهاب سنگ زیکا



طلوع افتاب کنار دریا یا در میان ساختمان ها، اثری برطلوع آفتاب ندارد.
تفاوت دو منظره، تفاوت دردو انتخاب مکان است برای تماشای طلوع افتاب. مرد در میان ساختمانها آن روشنایی کم نور دم صبح را می بیند و حضور ناگهانی خورشید در شیشه ی ساختمان روبرویی. آفتاب ابتدا دیوار روبرو را نارنجی میکند و وسایل خانه ذهن را به بازی روزانه ی زندگی باز میگرداند. بلند میشود و قهوه ای مینوشد. تلویزیون اخبار صبح گاهی را به گوشش میرساند وچشمانش کماکان درگیر آفتاب است :

سازمان بهداشت جهانی نسبت به ورود ویروسی خطرناک با نام "زیکا" هشدار داد. این بیماری مثل مالاریا از طریق نیش پشه منتقل میشود. نشانه ها این بیماری بسیار مشابه سرماخوردگی میباشد. این ویروس بومی نقطه ی در شرق افریقاست و به وسیله مهاجرت به آمریکا آمده است. این ویروس بر ۸۰ درصد کسانی که به آن آلوده میشوند اثری ندارد. نگرانی اصلی ایجاد شده توسط این ویروس به زنان باردار برمیگردد. این ویروس به طور جدی به جنین اسیب میزند و جنین را دچارنارسایی های جدی بعد از زایمان خواهد کرد. این ویروس میتواند از چند هفته پس از گذشتن از بارداری در بدن مادرفعال شود.
خبر فوری از خبرگزاری فرانسه:
مقامات فرانسه از دستگیری فردی در اطراف دیزنی لند با دو قبضه سلاح کمری و مواد منفجره ویک قرآن خبر داده اند.
طلوع خورشید برای مرد در میان ساختمان ها یادآور دو چیز است. زیکا و مرد موحد کودک دوست! 
"که به جان هم نشناخته انداخته اند”
احتمالا از فردا تبلیغ های تلویزیون در مورد قرص های ضد بارداری را با توجه بیشتری دنبال میکند.

طلوع افتاب کنار دریا یا در میان ساختمان ها، اثری برطلوع آفتاب ندارد.
طلوع آفتاب در اصل خیلی دورتر اتفاق میافتد. این طلوع مطلق آفتاب است، طلوعی که مکانی ندارد و ما را یاد طلوع کننده و اطرافیانش میاندازد. خیلی دقیق باید بگوییم اصلا دالّی را ما زمینی ها به خورشیدی ها میکنیم. خورشید کمی دورتر از ما یک جا ایستاده است. این زمین است که مرتب به دور دریاها و ساختمانهایش قل میخورد ...و ماجرا میافریند! این قل خوردن عجیب زندگی پیوسته ی ما را گسست میدهد. گهواره ی آرامش خواب، این گسست را در زندگی تالیف میکند. اینکه امروز، دیروز نیست مفهمومی است برای تالیف گسسته ی ذهنی که پیوستگی ها را آزار میبیند.
چند سال پیش شهاب سنگی به بزرگی ۱۴ برابر آن شهاب سنگ که دایناسورها رو منقرض کرد در مسیرزمین قرارگرفت. ولی مشتری در همان ابتدای راه آن را به سمت خودش کشید و با جاذبه ی قوی اش آن را تکه تکه کرد! یک جور نجات بشریت به غایت هیکل گنده داشتن در یک منظومه. شانسی که اگر نبود معلوم نبود الان کدام یا کدامین موجودات فاتحان زمین بودند.
کاشف فروتن شوکران در این دشت بیکران زندگی اش بند اما و اگر بزرگی و مکان یک سیاره است که تمام وجودش یک تخته ی سنگی هم پیدا نمیشود! گاز است هیولا! بیچارگی در آنجاست که تکه هایش را هم باید رصد میکردیم که مبادا به جایی بخورد! آخر بشراز دایناسور نرم پوست تر است.
مرد کنار دریا فاصله ی شب و روز را تنها به چشم نمی بیند. آن لحظه ی مطلق اولین حضور خورشید زیر خط افق که به چشم زدنی دریا را آینه ی صورت اسمان میکند را اگر به سوی کم چشم نبیند، به نوازش گرم پوست حس میکند.
مرد کنار دریا هر صبح سگش را به پیاده روی میبرد. مرد کنار دریای بی سگ هم طلوع آفتاب را به مناسبتی دیده است. بیداری از عشق، بیخوابی از عشق، شب بعد از وداع ، شب قبل از هجرت...نشده است برود بنشیند بدون علت یک بار سیر !! ببیند. اما دیده است آن لحظه ی مطلق را. آن لحظه که گسست میدهد دیروز و امروز را!هنوز را! مرد دریا نشین زندگی را گسسته میپندارد.
گسست بین دو اتفاق ساده. باور میکند که احتمالا امروز دیگر مردی با کتاب و چند اسلحه ، بیداری کودکان را به فاجعه ننشانده است. کودکانی کماکن قوی و نیرومند زاییده نمیشوند و از طوفان خورشیدی هم خبری نیست تا مگر فردا شاید!تا فردا که میتواند تمام احتمالات از سر گرفته شود!
مرد کنار دریا
"دورست از غم اندیشه! نه جویای راز است، نه میسازد ، سپرده به تقدیر محیط است" . در عجب آن است که از گرما و خاک شعوری پدیدار شده که به تماشای خود نشسته است. او چندان به اراده خویش مبهوت است که زندگی را گاه برنمیتابد و به نخوردن و نیاشامیدن، اراده ی خویش را سندیت میبخشید و عینیت غریزه خویش رابه چالش میتلبد. اما از تکه های آن شهاب سنگ بزرگ که هیچ، از خورده سنگ های زیکا هم برای آغاز روز، شکایتی ندارد. گویی که خورشید طلوع وقایع زمین را به مشاهده نشسته است. هرچند روزی که زمین نیست، طلوعی اتفاق نمیافتد.