۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

من خواب دیده ام - خواب یک ستاره ی سفید با ماتیک قرمز




همه دورهم...روی زمین نشسته بودند. من ، مامان ، الناز...
انگار هیچ اتفاقی نیافتاده ...همه لبخند به لب، دل به خنده.
ولی من نگاهم محدود میشد به خط لبش...که مدام راستاش در حال تغییر بود. یا لاک قرمزدستش، که گاه انگاری به عمد هر ۱۰ تا انگشتش رو میگذاشت کنار هم... به یاد گذشته ها.
بهش گفتم:
پاشو بریم اونور تو اتاق کناری کارت دارم، انگار منتظر همین بود...
لبخندی زد و با همون وقار همیشگی دستش رو به دامن سیاهش گرفت تا از حالت دو زانوی کج که رو زمین نشسته بود طوری بلند شه که پاهای سفیدش پوشیده بمونه...

اومد توی اتاق کنارم نشست، به چه راحتی...
 باورم نمیشد. 
حالش رو پرسیدم
گفت: خوبم.
چنان لبخند دلچسبی به لبش بود که ناخودآگاه بغلش کردم. اصلا مقاومتی نکرد...
گفتم:

-چقدر دلم برا بغلت تنگ شده بود...

گفت:
- وای!!! منم همینجور.
 گفتم:
-چه خبر؟
گفت:
-کرمانشاه بودم...بسی خوش گذشت. هفته دیگه هم قراره برم " فُطن "(انگار یه شهری تو شمال)
یه هفته هیچ کاری نکنم جز اینکه یه دونه از این باد بزن دستی های سبدی بگیرم دستم بخوابم رو ایوون...
دور از همه چی. یه هفته قشنگ بطالت...
به هیچ چی فکر نکنم. اگه بذارن!!!
خندیدم... تموم وجودم خنده شد.
دفترچه ی کوچکش باهاش بود...ورق میزدش. با اینکه دفترچه رو تا حالا ندیده بودم، ولی برام آشنا میاومد...
انگار میدونستم که کاملا چیه...
گفتم:
-میشه یه صفحشو ببینم...
گفت:
-آره، بیا این بد و بیراه های این دختره الهام رو برات بخونم که بی اجازه نوشته بود ته دفتر...
تا اومد اونو بخونه لابه لای ورق ها یه کاغذ تا شده بود.
بی اختیار وبی منظور گفتم:
این چی بود؟
گفت:
فتوکپی شناسنامه امیرحسین...
در آورد، تای کاغذ رو باز کرد و نشونم داد:
به من میگفت متولد سال شصته... ولی دیدم شصت و چهاره... واسه همین فتوکپی کردم دارمش... واسه خنده.
هم دلیلش، هم داشتن اون فتوکپی لای دفتر برام عجیب بود.
ولی به شیرینی باور کردم هر چی رو که گفت. مثل همیشه...
اگه میگفت شبه، چشمام سیاه میشد...اگه صد تا خورشید رو میذاشتی وسط آسمون، بازم واسه من شب بود.


همینجور که حرف میزد، الناز اومد داخل اتاق، تو بغلش نشست. انگار خواهر اون بود اصلا...

هر دو لبخند مهربونی بهش زدیم...
همون لوس کردن های همیشگی با موی مشکی بلندش، که واسه کوتاه کردنش هنوز که هنوزه از من اجازه میگرفت.
 بهش گفتم بودنش نوره...ولی باید یه چند دقیقه تنهامون بذاره.
شاید دیگه این فرصت پیش نمیومد 
 الی رفت...
 یه خجالتی ملیحی کشید و دوباره به من نگاه کرد... پاشد اومد نشست روبروم...
خودش رو آورد جلو که میخواست بیاد تو بغلم

 اومدم بغلش کنم بیارمش سمت خودم دستم گرفت به دکمه پیراهنش...
دکمه باز شد وسینه پیدا....آی!  توی آغوش من.
صورتم رو برگردوندم به بازیِ حیا، که بدونه قصدم این نبوده... دو تا گونه ش سرخ بود و خندش شکرخنده! همین جور که دکمه ها رو میبست گفت:
انگار حالا تا حالا منو ندیده که رو برمیگردونه... هاهاها!
هل شده بود و دکمه ها یکی درمیون از دستش در میرفت.کمکش کردم و گفتم: 
آره خوب، ولی الان یه کم فرق میکنه بالاخره...
نذاشت حرفم تمو شه و گفت:
آره خوب... ما دیوونه ایم... یعنی رسما خل وچلیم ...
خود‌آزاری داریم اصلا...
واقعا چرا این کاراییه که با خودمون میکنیم ...
بغل ! بوس!کوفت! ... بعد دوباره عذاب برای فراموشی....
تازه جای ماتیکم هم رو گونت مونده... بذار پاکش کنم تا کسی ندیده.

پاک کرد...


بیدار شدم
و اشک بود
وفقط اشک
به پهنای صورت

من خواب دیده ام
خواب یک ستاره ی سفید با ماتیک قرمز.




۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

هیچی که هیچی

هاله گفت
ترسی که همیشه همراهمه، ترس از آینده و اتفاقاتی که ممکنه بیافته. کاش یه روزی بتونم این ترس رو نابود کنم

گفتم
!خبری نیست.هیچی که هیچی!!! ... بگیر تخت بخواب
امضا

! آیندت      

 گفت
 کاش به همین آسونی ها بود واقعاً.

گفتم
 واقعاً کاش به همین سختی و پیچیدگی بود که تو فکر میکنی

 گفت
...
! تو چه آینده ی خوبی هستی


گفتم
یه زمانی بود ...نه چندان دور
که وقتی میرفتم تو پمپ بنزین میترسیدم 
یهو ماشین گُر بگیره
شبا!
 که میخوابیدم 
میترسیدم که دیوارا رو سرم خراب بشه
 ترسم این بود که همه خوشی هام تموم بشه

 !شد

 آتیش نگرفت...ولی سوخت.
خراب نشد... ولی من زیر آوارش موندم
سنگینشیو تا همین حالاشم روی دوشم کشوندم

 در نهایت دیدم
!!هه هه
خبری نیست
همه چی مثل قبله
من سنگی تر شدم 
و اِلَا
هیچی که هیچی...

!معادله ۶ مجهولی نیس
در نهایت نیاز آدماس که رفتارشونو تعیین میکنه