۱۳۹۱ فروردین ۱۲, شنبه

اَهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ! اّه!!!!

همش شدم کنایه، همش شدم شعر
حرف تو لفافه!
هر نفسی که فرو می رود تا بالا بیاید 
انقد در دل و ذهن وول می خوره که جای اینکه مفرح ذات باشه و ممد حیات
شده سوهان روح و بلای جان
شدم یه مراسم عزاداری
یه مراسم لایو ترحیم
اصلاً خودِ خودِ تعزیه
آقا این همه تلخی بی نهایت سرچشمه اش کجاست آخه؟

نه آقا
فک نکنی این الانه و گذراست و درست می شه
نخیر...
آدم ناراحت، ناراحت می مونه!!!



۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

تا تو باشی


این آخرین کام است...
همیشه می گویم
تا تو باشی.


با ریه ام باز و لذتم روح فزا،
 هر چند که دیگر کام نمی دهد این  سیخ و سنگ خسته و سرد ...
همه میدانیم،  همه می خواهیم،  همه می گوییم
که این آخرین کام است.

دودی غلیظ در کامش غلتید 
واماند در گلو گاه و
حلقه کرد در لب و
 در فضا پیچید

اتاق
آکنده از  ابری بی رمق 
دل
آغشته به آتشی بی شرر

و روان
خالی
نارس
نادخ
آشفته و محکوم تا ابد. 

۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

زندگی دَرد دارد.

کمی آنطرف تر
در حواشی دل ما
تخت سنگیست عمود در دل خاک
که دیرگاهی است جاذبه زمینش را به سُخره گرفته،
رَقمارقم این همه لرزه در دل زمین کوچکش...
سَرِ انطباق ندارد به موازات زمینش!
ترسان که بیافتد و دیگر بر پا نخیزد.


در اثنای این روزهای غرور
نسیمی وزید مشک فشان و روح فزا...
دست نوازشکی کشید به سنگ دلِ سنگ
در گوشش نجوا کرد..
آن نرم سخن خارا شکن را.


از آن نرم نرم نمنمک نوازش نسیم،
سنگ بار گرفت
سر به زیر انداخت به وزن سنگینی خویش
دلِ سنگینش به اشارتی از دست داد.
آن سنگ که به غرش زمینی سر خم نکرده بود،
به نوازش نسیمی به سجده ی خاک افتاد.


اما به سان رسم ساده این روزگار
که نسیم را گذرا کرد و سنگ را تا ابد
هم امروز سنگیست بی رمقِ برخاستن،
و نسیمی در راهِِِ به سجده در آوردن هزار سنگ....