کمی آنطرف تر
در حواشی دل ما
تخت سنگیست عمود در دل خاک
که دیرگاهی است جاذبه زمینش را به سُخره گرفته،
رَقمارقم این همه لرزه در دل زمین کوچکش...
سَرِ انطباق ندارد به موازات زمینش!
سَرِ انطباق ندارد به موازات زمینش!
ترسان که بیافتد و دیگر بر پا نخیزد.
در اثنای این روزهای غرور
نسیمی وزید مشک فشان و روح فزا...
دست نوازشکی کشید به سنگ دلِ سنگ
در گوشش نجوا کرد..
آن نرم سخن خارا شکن را.
از آن نرم نرم نمنمک نوازش نسیم،
سنگ بار گرفت
سر به زیر انداخت به وزن سنگینی خویش
دلِ سنگینش به اشارتی از دست داد.
آن سنگ که به غرش زمینی سر خم نکرده بود،
به نوازش نسیمی به سجده ی خاک افتاد.
اما به سان رسم ساده این روزگار
که نسیم را گذرا کرد و سنگ را تا ابد
هم امروز سنگیست بی رمقِ برخاستن،
و نسیمی در راهِِِ به سجده در آوردن هزار سنگ....
و نسیمی در راهِِِ به سجده در آوردن هزار سنگ....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر