۱۳۹۶ بهمن ۱۶, دوشنبه

فرهنگ خود خواهی یا خود خواهی فرهنگی

ما! مردم ما! یک دسته باهوش! با فرهنگ چند هزار سال! باتمدن فلان!
حرف است. مالیاتی که ندارد. کسی هم حوصله ی بررسی ندارد. میگویند ما هم باور کردیم. نه بگویم شما خدایی نکرده. خود من هم بی نصیب نبودم. البته بحث کلی مایه انحراف سخن و تاویل میشود! 
الغرض آداب نکوی ما ایرانیان در برگزاری انواع مناسبت ها موضوعی بود که این روزها حقانیت و ارزش عجیبی پیدا کرده. 
دعوت شده ایم تولد
صاحب تولد باید سورپرایز شود و همه ی دعوت شوندگان باید به صورت یک لنگه پا گوش بزنگ در بیخ دیوار بمانند تا فرد مذکور خیلی آروم بیاید! آن یکی کیشیک بدهد که صدای پلق آسانسور که اومد کونسره برود سمت شمع و روشن کند! این وسط اگر عطسه کنی خاندان درجه یک چشم غره میروند که خراب شد یارو... درست بازی کن! البته من بعد دیگر تسلیم چنین صحنه آرایی خطرناکی نشدیم! الحمدالله!
مراسم عزا
اسمش روش است البته. ولی خب مراسم عذاب است. ۷ صبح فردا دم خانه متوفی و اعیاب و ذهاب. شرکت در مراسم محیر العقول خاکسپاری! یکی بیاید دری وری بخواند، چار تا تشکر از خانواده ها بکند برود رسم است آخر! مرده چی؟ هیچی! هیچی که هیچی
اون وسط از همه متعجب تر: "من دراگ اوردوز کردم! حضرت زینب چی شده؟”.
خواهر متوفی غیر علنی اعلان کرده هر کس نیومده از لیست فامیل حذف میکنیم! سپس ۷ شبانه روز نهار و شام. چک کنیم کی قبل از چهلم مشکیش رو در آورد! هر کی بود چهلم دعوت نیست! خاندان ناراحت میشوند چهلم فتح الله خان دعوت نشده اند میفرمایند اصلا این معصیت کار بی نماز لانتوری رو چه به این حرفا...
خدا نکنه عزا مال سال ها پیشتر باشه. اولا از واجبات است که شرکت همگانی باشه! همه بفهمن! همه! اصن راه میافتیم تو خیابون عزاداریدکون ها باید ببندن! ساعت ۳ شب دلمون میخواد میتونیم داریم، طبل با ریتم میزنیم. البته کماکان قصد دارن وسط خیابون راه برن به همه بگن عزادارن! اگه یکی رو عذاب میدم گو بدم! سنت حفظ شه.
هر کی بگه آقا برادر هم وطن این کارت عذابه واسه من ۲ شب خب! با صدای آلن دلونی میگه: "آدما باید به عقاید هم احترام بگذارن، اسلام ستیزی …”.
مع الوصف گویی نکنه خلق با تو ستیز داره که عزاداریت رو حتما باید دایره بگیری دستت وسط خیابون بزنی! عزاداری؟ البته تسلیت میگم! خدا بیامرزه! غم آخر! 
عروسی هم رفتیم، دور هم دس دس، زرشک پلو و شعبده باز بسیار هم عالی! دیگه عروس کشی تو خیابون! بوق بوق دست دست! اتفاق نادری است لابد

ادامه ندهم

مقصد همیشگی

گاهی رها میکنم و میروم
درمیان کار و روزمره گی
از اقیانوس آرامش 
تا رود زاینده، تا خلیج تشنگی 
روان به کناره ی هوایت
ای مقصد همیشگی!
با همین قایق کاغذی روی میز،
روبرویم

خیال است این زندگی.