۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه

کوتاه بیام؟

آدمیزاده دیگه... نه میخواد کوتاه بیاد، نه میخواد خسته شه...
ولی آخرش خسته میشه و کوتاه میاد...
ولی حسش چی؟ از اون چی؟ 
نه دیگه. من یکی از اون کوتاه نمیام!!!
ترکیب ایناست که چیز ناخوش و نا خجسته ی میشه به نام من.

۱۳۹۲ تیر ۱, شنبه

خود بقچه کنون

آدمی که از خودش خسته میشه باید چه کنه؟
از آنچه که نیست...مثل وجود ِنداشته...
یا مثل بودن نبوده و یا حتی مثل یک قصه ننوشته یا اتفاق نیافتاده
و یا همآنچه که مثل خوره در انزوا میخورد و اینا ...
چه کنه برای فرار از این موجود ناموجود در آینه؟!
مثلا یه بقچه کنه خودشو بذاره انباری...ان باری!
من یکی که توموضوع این قضیه موندم.

۱۳۹۲ خرداد ۳۱, جمعه

سیر دردناک یک عاشقانه

به دلش افتاد
آغاز شد
با خود اندیشید
لبخند به گوشه لبانش، شعف در کنج دلش
زمان،
زمان،
تردید شاید
زمان،
زمان،
ترسید شاید
ادامه داد.
مردد است.
.
.

حال اطمینان.
.
.
.
زیبا شد
مغرور شد.
لبخندش نیشخند...
تردیدش تکذیب
دیگر نه چنان جذاب
مشورت
آسان شد
زمان
خنده دار
زمان
کم اهمیت
که چی؟!
.
.
.
تمام شد.
زمان،
زمان،
زمان،
به دلش افتاد..همان که ابتدا بود...
ولیکن همیشه دیر به دلمان رجوع می کنیم.

۱۳۹۲ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

چه دل دریا مانند و بی درو پیکری میخواهد این پیغمبر بازی


حرفهایی هم هست که ظاهرا آراسته و شاید بشر دوستانه جلوه می کند؛ یکی از آنها عشق است که من هم به آن 
ایمان دارم. بعضی این «حرف» را رنگ ملیحانه ای می زنند: عشق به همه کس!
عشق به همه کس داشتن، که بسیاری برایش به ریا گریبان می چاکند، به نظر من معمولا یک دروغ شاخدار است، یک فریب است، یعنی عشق به هیچ کس نداشتن. سیاستمدارها باید چنین حرفی بزنند و احمق ها باور کنند.به اعماق که بنگریم، محبت یک انسان آنقدر زیاد نیست که برای یک انسان، یا یک نیمه خردک موجود دیگر هم حتی، بدرستی و تمامت کافی باشد. همه ی این قصه هایی که ناتمام مانده اند، نقضشان از اینجا آب می خورد. تا چه رسد به اینکه یک نفر همه را دوست داشته باشد. راستی که چه قلب دریا مانند و بی در و پیکری می خواهد این پیغمبر بازی! مگر اینکه قصد فریب و «سیاستی» در کار باشد، و الا عشق به همه کس داشتن یعنی عشق به هیچ کس نداشتن و سرانجام هیچ کس را هم نداشتن. یعنی کشک....




مهدی اخوان ثالث..مقدمه کتاب زمستان

۱۳۹۲ خرداد ۱۶, پنجشنبه

شعار

زندگی همان لحظه ای است که درک می شود ولی به کلام جاری نمیشود.





----------------------------
بعد از خوندن این شعر:
امروز چه روزى است؟
ما خود تمامىِ روزهاييم اى دوست
ما خود زند‌گى ايم به تمامى اى يار،
يكديگر را دوست مى‌داريم و زند‌گى مى‌كنيم
زند‌گى مى‌كنيم و يكديگر را دوست مى‌داريم و
نه مى‌دانيم زندگى چيست و
نه مى‌دانيم روز چيست و
نه مى‌دانيم عشق چيست.

ژاک پره ور - شاملو

۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

برف در ویرانه

برفی در کوچه مان آمده.
آن کوچه را که سراسرش، خاطرِ چند سکوتِ مشترک در بِستره ی لبخندی، زبانه می کشید.
آن سکوت که همه کلام بود، در انتظار رخصت زبان
آن زبان که همه قصور بود، از هیبت رویاهایمان
آن رویا که هرگز با من صاف نشد حسابش، در این همه آرزوی بیداری
آن آرزو که تو باشی در روز میلادت...
همه بر سرم آوار می شود .

برفی که در کوچه مان آمد،
آخرین برگ را هدف گرفته بود.

۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

خود درگیری های نا حق به جانب

شما نه به هیچ کس بدهکارید، نه طلبی دارید. دردهای وجدانی ویا حس حق به جانب بودن شما صرفاَ یک خود درگیری است بی ربط به محیط و اطراف .

فرودگاه لجن


من متنفرم.
من از فرودگاه متنفرم.
من از شادی ناگزیر ترک این وطن متنفرم.
من از این همه بدرقه ، از این همه ضیافت قبل از رفتن که چند صد تا در یک ماه دعوت می شوم.
من از این همه اشک متنفرم.
من از این همه تنهایی، این همه فرهنگ فروشی، این همه داد زدن و شنیده نشدن متنفرم.
من از این همه تظاهر به خوشحالی در این همه عکس متنفرم.
من محکومم به این همه تنفر و همچنان با هر فشار هرزه دستی بانگ می آرم:
که آه من بسیار خوشبختم!!!!