۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

برف در ویرانه

برفی در کوچه مان آمده.
آن کوچه را که سراسرش، خاطرِ چند سکوتِ مشترک در بِستره ی لبخندی، زبانه می کشید.
آن سکوت که همه کلام بود، در انتظار رخصت زبان
آن زبان که همه قصور بود، از هیبت رویاهایمان
آن رویا که هرگز با من صاف نشد حسابش، در این همه آرزوی بیداری
آن آرزو که تو باشی در روز میلادت...
همه بر سرم آوار می شود .

برفی که در کوچه مان آمد،
آخرین برگ را هدف گرفته بود.

هیچ نظری موجود نیست: