۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

هیچی که هیچی

هاله گفت
ترسی که همیشه همراهمه، ترس از آینده و اتفاقاتی که ممکنه بیافته. کاش یه روزی بتونم این ترس رو نابود کنم

گفتم
!خبری نیست.هیچی که هیچی!!! ... بگیر تخت بخواب
امضا

! آیندت      

 گفت
 کاش به همین آسونی ها بود واقعاً.

گفتم
 واقعاً کاش به همین سختی و پیچیدگی بود که تو فکر میکنی

 گفت
...
! تو چه آینده ی خوبی هستی


گفتم
یه زمانی بود ...نه چندان دور
که وقتی میرفتم تو پمپ بنزین میترسیدم 
یهو ماشین گُر بگیره
شبا!
 که میخوابیدم 
میترسیدم که دیوارا رو سرم خراب بشه
 ترسم این بود که همه خوشی هام تموم بشه

 !شد

 آتیش نگرفت...ولی سوخت.
خراب نشد... ولی من زیر آوارش موندم
سنگینشیو تا همین حالاشم روی دوشم کشوندم

 در نهایت دیدم
!!هه هه
خبری نیست
همه چی مثل قبله
من سنگی تر شدم 
و اِلَا
هیچی که هیچی...

!معادله ۶ مجهولی نیس
در نهایت نیاز آدماس که رفتارشونو تعیین میکنه

هیچ نظری موجود نیست: