۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

انتظار








حس انتظارکشیدن


مثل یه خوره می مونه ...
مثل یه زالو که مردده خونتو بمکه یا نه.
مثل یه نفرکه با کارد کند رو گلوت فشار میده و نمی بره.
مثل یه طناب پوسیده که خوتو باهاش دار زدی و هر لحظه ممکنه پاره شه.
مثل یه شیشه که روش نوشته سم ولی شاید توش آب باشه و داری می نوشیش.

آره آره
انتظار همینه...
نه چیز دیگه.




هیچ نظری موجود نیست: