۱۳۹۳ شهریور ۱۴, جمعه

امید چیز خطرناکیه .... زندگی امیدناک

بنی آدم، بنی عادت، بنده ی امیده!
اینایی که مینویسم، قصدم آزار کسی نیست. ناراحت کننده است. چون آدم ناراحتی هستم ...
اگه غم و غصه زیاد دارین کلا نخونین.


آقاجون ۱۴ سال آخر عمر رو سکته مغزی کرده بود.
اینکه چی شد که اینجور شد رو نمیگم. چون خودش یه تراژدی جداست و قصدم روضه خونی نیست.

 نصف بندش لمس بود. اوایل توی رختخواب بود. مثه یه تیکه گوشت افتاده بود و حرکتی نداشت. یه فیزیوتراپ یک روز در میون میومد خونه که بدنش خشک تر نشه. بعد ها که یکم بهتر شد خودش میرفت فیزیوتراپی. با واکر. من هم گاهی با مادربزرگ میرفتم و کمک حال. اون موقع درک نمیکردم که چقدر پروسه دردناکه. صرفا امید داشتم که آقاجون روزی دوباره میتونه رانندگی کنه. مثه گذشته که  دو تا نوه ش، من و دختر خالم رو میبرد پارک و گاهی که چرتش میگرفت پاهاشون رو ببنده به درخت که گم نشن.

الغرض، آقاجون به فیزیوتراپی ادامه میداد. به امید خوب شدن. یه قرقره هم از باکلن خونه ما آویزون کرده بودیم به طبقه پایین که خونه مادربزرگ بود، با یه سیم که دوطرفش دسته داشت. آقاجون با دست سالم، دست از کار افتاده رو بالا میکشید که حرکت کنه. که خون توش جریان پیدا کنه و خشک نشه. من که روی میز ناهار خوری بالا کنار پنجره بالکن مشغول درس و مشقم بودم با صدای قرقره متوجه میشدم که آقاجون داره ورزش میده دستش رو...در روز چند نوبت و ساعت. به امید خوب شدنش.

هر روز بنا به ادب و احترام سری هر چند کوتاه به آقاجون میزدیم. هنوز نمیدانم که به تکرارمادربزرگ که نوه ات اومده من رو میشناخت یا من را واقعا یادش بود. همیشه وقتی میدیدمش دست راستش درون دست چپ گرفته بود به دوران حرکت میداد در راستای نرم کردنش. امید به اینکه روزی دوباره به کار میافتد.

۱۴ سال آخر زندگی آقاجون  با چند سکته دیگر و بدتر و بدتر شدن همراه بود. ولی همچنان آقاجون امید داشت به حرکت اون دست. تا جایی که این قضیه برای من اذیت کننده شده بود که آیا این مرد هنوز واقعا امید داره اون تیکه گوشت راه بیافته؟ 

جواب سوالم رو امروز میدونم.
من تو زندگیم نمونه چیزایی مثه اون دست که کار نمیکنه و هر روز حرکتش میدم تا کار بیافته، زیاد دارم.
با تمام وجودم هم میدونم که کارگر نیست. این امید مسخره ..این امید سر کاری... این امید ۱۴ ساله.
امید یعنی یه تقویم که روی دیوار آشپزخونه که روی خرداد ۹۱ خشک شده... با اینکه دیگه امیدی نیست، ولی کسی حق نداره اون رو از روی دیوار بکنه ...
امید چیز خطرناکیه... آدمیزاد هم به امید زنده است.  
زندگی یعنی امیدناک بودن...یعنی امید خطرناک ... امیدناک

هیچ نظری موجود نیست: