راز جهان را دریافته بودم من
به تمامت
بی آنکه عشق در میان باشد
نبود سوز لحظه ی درنگ و
پس خاموشی.
که یارِ در برم شود میِ بر لب و
پس فراموشی.
من به عشق خوانده شدم
قفلی که به بوسه ای باز شد
بی رخصت کلید.
لیک
عشق را پروا نباید و انتها
من همه پروایم و انتها
و ویرانی
ویرانی تمام تلخی در یک واژه است
برای آنچه که منم
نبودم من و
در جستجوی انسان شدنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر