در خیابان ها قدم میزنم و با خود میگویم: درابتدا هیچ کس و هیچ چیز نبود، یخ بود!
تو این بلاد تا دلتون بخواد یخ به هم میرسه! یخ بارنده، یخ کوهی، دریاچه یخ زده و یخ بی پسنود و پیشوند! یخ.
تو این بلاد تا دلتون بخواد یخ به هم میرسه! یخ بارنده، یخ کوهی، دریاچه یخ زده و یخ بی پسنود و پیشوند! یخ.
باری از این جا شروع کنم که اینجا چهارفصل سال رو اینجور میشناسن:
زمستهار، تابه پاییزستان، کمی پاییز و خیلی زمستان!
زمستهار، تابه پاییزستان، کمی پاییز و خیلی زمستان!
ما اساسا سراسر انتخاب بودیم وقتی وارد این بلاد شدیم، با شوق و علاقه و آگاهی و دانش و نه از روی بی آیندگی و تباهی و بی فرهنگی رایج خدایی ناکرده!
البته ما راضی هستیم به جان خود خود مولا! ملالی نیست جز گذر گاه به گاه خاطرات آبتنی های دارآباد در میان فصلی گرم! و کماکان ایمان داریم به آغاز بی پایان فصل سرد!
ناگفته نباشد که ما به جان همان مولا که عرض کردم فسق و فجور و مسکرات و منکرات بیشتری را در بلاد مادری انجام میدادیم! اینجا از فرط زیادت علم و فراغت خاطر دیگر "می زدن" محض فراموش کردن استفاده شد تا برای شادتر شدن! فراموش کردن اینکه "می" میزنیم!
القصه به یخ برگردیم!
در اینجا که از ابتدا هیچ کس و هیچ چیز نبود، یخ بود!
آورده اند که در دورهای مختلف دگردیسی زمین هیچ گاه این بلاد خالی از یخ نبوده است. برای گواه عرض کنم که
به یاد دارم تابستان همین چند سال پیش در بلاد "سرزمین نو یافته" (نیوفاندلند) میرفتیم با کشتی وسط آبهای خروشان اقیانوس اطلسی رفتار!!! که "کوه یخ" تماشا کنیم. بس که دیدارش جلوی خانه هایمان میسر نمیشد.
الغرض اینکه کسی بخواهد در این ملک به یخ چپ نگاه کند یا خدایی ناکرده غرغر اضافی کند، غر هایش همچو پونزی است سیار که خود با دست خوشیتن زیر نشیمن گاه خویش در هرکجای این مرز و بوم قرار داده است.
بنا به جلوگیری از سرما خوردن در این دیار،اصولا و به معنای کلمه سرها در گریبان است. کسی سر بر نمیاره که "دادا خب الان دارِی چه گِلی سر چوق میمالی؟"( کسی به کسی کاری ندارد) مگر اوراجانس باشد! به طور مثال هنگامی که دارید از سرخوشی بسیار خفه میشوید که این هم به صداق سر همه عوامل، اتفاق نمیافتد!
چندی پیش، هنگام قدم زدن در خیابانهای زمهریر با دستانی در جیب، تکه یخی دیدم لعبت! که در تمام زندگی در این ملک یخی ندیده بودم. خوش تراشو براق و دلربا، با وقار نشسته بود در میان تلی از مرده یخ های خاک آلوده. در دیده من چنان خاص و خاصیت داشت که دست را درآن سوز گداکش از جیب بیرون آوردم و به سمتش خم شدم و پس از تلاش بسیار در جابه جا کردن یخ های اطراف، آن را بیرون آوردم.
یخ مذبور مثل تمام یخ های عالم یخی بود با خواص لازمه ی یخ. جانکاه سرد بود و گرما از یخ بودن بازش میداشت. نور به درخشش وادارش میکرد و در تاریکی های من، ناپیدامیشد! خوش میدرخشید در آفتاب، هر چند آفتاب بلای جانش بود. صبح ها اگر آفتابی میافتم یخم را دست میگرفتم و میبردم به عشق بازی... آری عشق بود. عشقی که بلای جانی مشترک بود. براو آب شدن زیر آفتاب و بر من تحمل این سرمای جانکاه نزدیکتر از حبل الولید (رگ گردن) در تمام جان. پس از چندی درخشش و دلربایی، تکه یخم کوچک تر شد. این بود که هر ماه یکبار، آن هم در هنگام ماه کامل، او را با احتیاط از خانه در میاوردم به گوشه ای میبردم تا زیر نور ماهتاب از درخشیدنش لذت ببرم تا که یخ من بماند. در همان هیبت!
یخ من، به تمامت یخ بود مثل بقیه یخ ها ... ناپایدار و عاصی و لیز و رونده...
نه از ره کین، بلکه اقتضای طبیعتش همین بود.
روزی به خانه برگشتم و نبود... لکه ی خیس کوچکی رو پادری از این خبر میداد که چند لحظه ای در رفتن و ماندن درنگ کرده بود.
ومن همچنان در خیابان ها قدم میزنم و با خود میگویم:
درابتدا هیچ کس و هیچ چیز نبود، یخ بود!
یخ مذبور مثل تمام یخ های عالم یخی بود با خواص لازمه ی یخ. جانکاه سرد بود و گرما از یخ بودن بازش میداشت. نور به درخشش وادارش میکرد و در تاریکی های من، ناپیدامیشد! خوش میدرخشید در آفتاب، هر چند آفتاب بلای جانش بود. صبح ها اگر آفتابی میافتم یخم را دست میگرفتم و میبردم به عشق بازی... آری عشق بود. عشقی که بلای جانی مشترک بود. براو آب شدن زیر آفتاب و بر من تحمل این سرمای جانکاه نزدیکتر از حبل الولید (رگ گردن) در تمام جان. پس از چندی درخشش و دلربایی، تکه یخم کوچک تر شد. این بود که هر ماه یکبار، آن هم در هنگام ماه کامل، او را با احتیاط از خانه در میاوردم به گوشه ای میبردم تا زیر نور ماهتاب از درخشیدنش لذت ببرم تا که یخ من بماند. در همان هیبت!
یخ من، به تمامت یخ بود مثل بقیه یخ ها ... ناپایدار و عاصی و لیز و رونده...
نه از ره کین، بلکه اقتضای طبیعتش همین بود.
روزی به خانه برگشتم و نبود... لکه ی خیس کوچکی رو پادری از این خبر میداد که چند لحظه ای در رفتن و ماندن درنگ کرده بود.
ومن همچنان در خیابان ها قدم میزنم و با خود میگویم:
درابتدا هیچ کس و هیچ چیز نبود، یخ بود!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر