با الهام . س
کمدِ دیواری، کنار دراتاق بود. با چین های کاغذ دیواری زرد رنگ دور چهارچوبش و دیوارشکم داده ی کنارش.
روی تخت اگر به پهلوی راست میخوابید، کمد را میدید که با سه لنگه در قهوه ای رنگ در فاصله ی نیم متریش قرار داشت واگر به پهلوی چپ میخوابید در فاصله ی یک ونیم متری، پنجره و کتابخانه کوچکش نمایان بود.
هردوشنبه صبح زود قبل از رفتن به دانشگاه که درِ کمد رو باز میکرد و برای رفتن به بیرون از خانه آماده میشد با چشمانی پراز شعف به دنبال تغییرات ایجاد شده در کمدِ دیواری بود...
روی تخت اگر به پهلوی راست میخوابید، کمد را میدید که با سه لنگه در قهوه ای رنگ در فاصله ی نیم متریش قرار داشت واگر به پهلوی چپ میخوابید در فاصله ی یک ونیم متری، پنجره و کتابخانه کوچکش نمایان بود.
هردوشنبه صبح زود قبل از رفتن به دانشگاه که درِ کمد رو باز میکرد و برای رفتن به بیرون از خانه آماده میشد با چشمانی پراز شعف به دنبال تغییرات ایجاد شده در کمدِ دیواری بود...
این بار کفش مشکی ها بندش پاپیونی بسته شده بود ... آستینِ بلندِ لباسِ مشکیِ چین دارش نیز درون جیبش قرار گرفته بود.
لباس و کفش را بیرون آورد و کنار کمد قرارداد تا امروز بپوشد.
لباس و کفش را بیرون آورد و کنار کمد قرارداد تا امروز بپوشد.
به عقب رفت. چشمهایش را ریز کرد و انگشت اشاره را به چانه زد و به دقت بقیه کمد را وارسی کرد. کاغذ های داخل قفسه بالا کمی دست خورده به نظر میآمدند ... یک کاغذ که خیلی جلب نظر میکرد از ردیف منظم بقیه کاغذ ها بیرون آمده بود. پاهایش رو بلند کرد، دستانش را بازکرد تا برسد به آن کاغذ وخیلی آرام آن را بیرون کشید.
جزوه ی کلاس دیفرانسیل بود ... متعلق به چند سال پیش ... جلسه ی آخر ... ۱۶ خرداد ۸۶.
بالای برگه نوشته بود :
وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی
نوشته ی خودش نبود. ولیکن مطمئن هم نبود که آیا از قبل آنجا نوشته شده و یا جدیداً اضافه شده بود.
با خودش گفت:
-"اگه قرار باشه که من تک تک این کاغذ ها رو وارسی کنم و تغییرا تشون رو بفهمم که این بازی خیلی سخت میشه ..." این بود که تصمیم گرفت که هر بار اینگونه شد چشمهایش را ببندد، دستش را آرام به روی نوشته بکشد و اگر
لامسه اش آن را با بقیه نوشته ها متفاوت دید، بنارا بر آن میگذاشت که نوشته جدید است.
کاغذ را به روی تختش گذاشت و لباس ها را پوشید و از اتاق خارج شد.
حوالی ساعت ۶ بعداز ظهربود که به خانه برگشت. لباس هایش را با دقت درون کمد گذاشت و چند دقیقه خوب کمد را وارسی کرد و جای همه چیز را به خاطر سپرد.
چند ساعتی را با اهل خانه و کتاب و درس و تلفن و تلویزیون سرگرم بود تا حوالی ساعت ۱۱ شب که آمد و درِ کمد را باز کرد و داخل شد. به زحمت خودش را جا داد و در را پشت سرش بست.
طبق معمول هر دوشنبه شب آن روبرو، سرِ میز نهارخوری با روزنامه ای نشسته بود و سیگارش را دود میکرد. از سرش تا بالای سینه ش بین دو صفحه ی روزنامه پنهان بود و پاهایش هم در تاریکی زیر میز و لای پایه های دیگر صندلی ها گم شده بود .
به سرعت به سمت میز دویدو دستهایش را روی صندلی روبرویش گذاشت و گفت:
-"از صبح تا حالا تو فکرتم لامصب!! میدونی؟! میدونی چقد به خودم گفتم امشب باز میبینمت؟!میدونی؟!"
به آرامی از پشت روزنامه تکانی خورد و گفت:
+"یه کم حرارتش رو کم کن..."
پس از چند ثانیه که عکس العملی ندید با دست به شومینه اشاره کرد.
از زمانی که داخل شده بود از جایش تکان نخورده بود، حتی سرش را از میان روزنامه یک بار هم بالا نیاورده بود. فقط همان اشاره به شومینه...
چند دقیقه به دستش خیره ماند و سپس به طرف شومینه رفت کمی حرارتش را کم کرد... دستهایش را روبروی آتش گرفت و وانمود کرد که دارد خودش رو گرم میکند ...
همانطور که با حسرت به آتش شومینه مینگریست با لحنی ترّحم بر انگیز گفت:
-"میدونی چند وقت بود اون کفش ها رو نپوشیده بودم، اصن یادم رفته بود که انقدر قشنگن!"
روزنامه را ورق زد. ولی هنوز صورتش پشت روزنامه پنهان بود، با چند دقیقه تاخیر بعد از اینکه پکی به سیگارش زد وبا تعجب گفت:
+"کفش؟"
و پس از آن سکوت! حتی ورق های روزنامه هم صدا نمیکردند! آتش کاهیده ی شومینه نیز دیگر صدایش به گوش نمیرسید. از جلوی شومینه به آرامی به سمت در کمد رفت و با دستهایش لباس هارابه بازی جا به جا میکرد ... نتوانست جلوی خودش را بگیرد به آرامی که انگار دارد با خودش حرف میزند گفت:
-"اون شعر سعدی رو تو نوشته بودی نه؟"
چند ثانیه ای حرکتی نکرد.دستش را از روزنامه جدا کرد و سیگار را برداشت و به پشت روزنامه برد. دودی غلیظ پس از چند ثانیه از پشت صفحاتِ باز به بالا آمد و سپس روزنامه را دوباره گرفت.
صدایش را صاف کرد وگفت:
+"شعر سعدی رو فردوسی نوشته حُکماً!"
چشماش پر از اشک شده بود. نمیدانست که گرمیِ نشانه های صبح های دوشنبه را باور کند یا بار سنگینِ سردِِ حضورِ ناقصِ شامگاهایِ دوشنبه اش را پشت صفحات روزنامه...
به آرامی در را باز کرد و وارد اتاق شد بدون آنکه به پشتش نگاه کند گفت:
-"کار تو اِنکاره..."
دررا بست و روی تخت نشست و به تکه کاغذ که روی آن شعر سعدی نوشته شده بود خیره شد.
زیر کاغذ، داخل حاشیه ی پایینی زیر چند انتگرال نامعین نوشته شده بود:
| آسوده خاطرم که تو در خاطر منی | گر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی |
از روی تخت بلند شد و به سمت کلید برق رفت.
چراغ را خاموش کرد، در کمد را باز کرد و داخل شد. به زحمت خودش را جا داد و در را پشت سرش بست.
خیالاتی بود. هر روز هم خیالاتی تر میشد، آسوده خیال با آنچه که در خاطرش میگذراند...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر