قسمتی از یک رنجنامه به تاریخ 4 اردیبهشت 1389
چطوری؟ چه خبر؟ دیگه چه خبر؟
این روزها حداقل روزی چند بار به این سوال پاسخ میدهم
بارها خواستم بگم. . . چه خبری. . از کی. . . از چی. .
دیوارهای خونم خوبن,
برگی هنوز رو درختمون نداریم
حتی گنجیشک هم روشون نداریم, کلاغی هم سر صدا نمیکنه که نفرینش کنیم
رفتگر محلمون جاروش خیلی بی صداست,
پنجره اتاقم رو به بیرون واز نمیشه. . . فک کنم این چیزا اینجا قدغنه. . .
دو جدار شیشه و چند تا دیوار فاصلست بین منو اطراف. . .
میگن هر از چند گاهی خورشید تو شهرمون در میاد. . . مردم میرن تماشا
صبحا که از خواب پا میشم , چشم میدوزم به یک صفحه که اسمش کتاب چهره هاست
اونجا همه مردم حرفهای هم رو, حتی همدیگرو با یه دکمه دوست میدارن. . .
بعضی ها یواشکی به دوست داشتن های هم دیگه قبطه میخورن, بعضی ها هم منتظرن که دوست داشته بشن, درد همه یه جوری دوست داشتنه! ! ! هیچ کی هم. . . بله
یکی خودشو نصیحت میکنه. . . اون یکی خودشو ملامت. .
چه سرنوشتی داشتن این قوم همیشه نگران.
مادرم هر روز گذر لحظه هام رو به من یادآوری میکنه. . .
ولی به قول رفیق
به ساعت ها بگو بخوابند, بیهوده زیستن ما را به شمارش نیازی نیست
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر