توجه
این متن در حین مستی نوشته شده. لذا حَرجی به آن نیست
----------------------------------------------
ویدیو
.ریچار فاینمن برنده جایزه ی نوبل فیزیک برای ارائه دقیق ترین تئوری تاریخ بشر
متن زیر ترجمه این ویدیو نیست. فقط نزدیکی حس من به این صحبت ها باعث انتخاب آن برای همراهی متن شد.
در ضمن اینجانب..نویسنده...هیچ جای کوچیک یا بزرگ آقای فاینمن نیستم.
این چندمین بار است که برای من پیش میآید
شاید هر دفعه مسخره تر از دفعه قبل
ما( عده ای آدم که در زمینه خاصی تخصص داریم ) خیر سرمان البته
ما( عده ای آدم که در زمینه خاصی تخصص داریم ) خیر سرمان البته
جمع می شویم و یکدیگر را تشویق مکنیم مکرراً
با هم شراب گران قیمت مینوشیم، ماهی سالمون که آن نقطه ی جهان صید می شود را به دندان میکشم و جایزه ی شنبول طلایی بهترین کنفرانس یا مقاله مربوط را به هم میدهیم. تقریباً در تمامی اینگونه مراسم، مثل اکنون مشغول نوشتن یا خواندن چیزی بودم
نمیدانم چقدر میتوانم بی معنی بودن مراسم های این چنین را توصیف کنم
درآن حد بگویم که بی معناترین کار زندگیم را دزمینه کاری خیلی نامربوط تر امروز کرده بودم که به مناسبت آن جایزه دریافت کردم! جایزه چیست؟! یک برگه که روی آن نوشته آقای فلان شما مقاله ی خوبی در زمینه ی فلان ارائه دادید به همین مناسبت این لوح و تمثال شمبول آقای فلان به شما تعلق میگیردو...من نه آقای فلان رو میشناسم و نه لوح و تمثال شمبولش برایم ارزش مادی یا معنوی دارد.
این جایزه را احتمالاً در یکی از دستشویی های عمومی مونترال جا خواهم گذاشت تا مورد تمسخر خودم در آینده
قرارنگیرم
قرارنگیرم
به مراسم برگردم. در چنین مراسمی همه چیز مضحک است
از مردمانی که در سر میز "شام پاین" و "بار" تقاضای غذای با ذبح حلال میکنند تا استادانی که به جایزه شمبول
.دریافتی خود احساس خوبی دارند
من اما در اینجا بسیار غریبم
سر میز پر از شراب وغذاهای گوناگون مشغول نوشتن این چرندیات در حالت تمام مست هستم...
من نمیدانم چرا جایزه آقای شمبول اهمیت دارد. این ارزش قائل شدن های نمادین را درک نمیکنم. نشانی که بگوید تو در فلان رشته سر آمدی...ولی برای همه باید توضیح بدهی که جایزه ی که گرفتی یعنی چه وبرای چه
.البته همه چیز اینجا هم بد نیست
اینجا سه نفر، یک ویولنیست، یک گیتاریسیت و یک بیسیست در حال اجرا کردن بهترین قطعات دنیا هستند
وهمانا آنها هستند که باعث میشوند من مراسم را ترک نکنم
آنها هستند که به من توان نشستن اینجا رامیدهند، از باخ گرفته تا قطعات پینک فلوید ومایکل جکسون را "آن پلاگد"
اجرا میکنند ومن برای آرامش خودم تصور میکنم که به کنسرتی رفته ام همراه با مشروب لازم و غذا
ولی میتوانم به مقدس ترین نامقدساتی که دارم شاهد باشم که من بیگانه ترین عضو این جمع محو تماشای زیبایی های تعریف شده و نمادهای دروغین هستم
من تقریبا هیچ چیز جدیدی برای ارائه و عرضه ندارم
ولی اینان میپندارند که من بسیار قابل تقدیر هستم که بسی جای تاسف است برای ایشان
بهترین قسمت اینگونه مراسم ملاقات کردن مردمان ملیت های دیگر است تا به اکنون میپنداشتم که ما (ایرانیان) هستیم که محو تماشای مراسم لوکس و غذاهای آنچنانی میشویم
ولی امروز مردمانی در سر میز حضور دارند از ممالک فرانس و انگلیس و آفریقای شمالی که همگی محو بلامنازع شراب و میز غذاهای سرو شده و جوایز دریافتی که من گرفتم هستند.
بد نیست منوی غذا را ترجمه کنم
منوی غذای ما نامش چهار فصل است
فصل بهار آن با سوپ بسیار گرانقیمتی از شیره "میپل" که در کانادا بسیار پر طرفدار است شروع میشد
فصل تابستان آن ماهی دودی سالمونلا است با سس خاص لیمو که همه در کف آن بودند
بهتر است توضیح دهم این بشقاب دقیقا چه بود
به اندازه یک مربع ۱۰ در ۱۰ سانتی متر ماهی گوشه ی یک بشقاب گرد به قطر ۴۰ سانتی متر که در آن سس را بصورت راه باریکی از ماهی تا گوشه بشقاب کشیده و ماهی نیمه پخته را باکمی سبزی برای تذیین قرار داده اند
وقتی کنار ظرف مذکور تکه ای لیمو میگذارند میشود سِرو شده با سُس لیمو
.که شما حس کنید که غذای خاصی خورده اید
ولی این در واقع همان ماهی است که مادر بزرگتان ده برابر خوشمزه تر و با میزانی شکم پر کن تر برایتان درست میکردید و شما چُس ناز(مثل چُس ناله میمونه) میکردید و نمیخوردید!
ولی کل این بشقاب به لعنت خدا هم نمی ارزد. شاید باور نکنید که برای چنین مراسمی اگر از مدعوین نباشید از شما ۴۰۰ دلار ناقابل یعنی به وضع کنونی ایران ۱میلیون تومان
از شما میگیرند. البته همین جا هم ۴۰۰ دلار پول کمی نیست ومثلا من کرایه ماهیانه خانه ام ۶۰۰ دلار است.
بشقاب بعدی منوی پاییزه است
اردک پخته با فلفل و چرندیات که به اندازهای که بدانید آن چه که خورده اید گوشت بود و در آخر منوی زمستانه که بستنی بود و کِرم بسیار معمولی که البته در مورد آن یک صفحه در منو توضیح داده شده بود
.دریافتی خود احساس خوبی دارند
من اما در اینجا بسیار غریبم
سر میز پر از شراب وغذاهای گوناگون مشغول نوشتن این چرندیات در حالت تمام مست هستم...
من نمیدانم چرا جایزه آقای شمبول اهمیت دارد. این ارزش قائل شدن های نمادین را درک نمیکنم. نشانی که بگوید تو در فلان رشته سر آمدی...ولی برای همه باید توضیح بدهی که جایزه ی که گرفتی یعنی چه وبرای چه
.البته همه چیز اینجا هم بد نیست
اینجا سه نفر، یک ویولنیست، یک گیتاریسیت و یک بیسیست در حال اجرا کردن بهترین قطعات دنیا هستند
وهمانا آنها هستند که باعث میشوند من مراسم را ترک نکنم
آنها هستند که به من توان نشستن اینجا رامیدهند، از باخ گرفته تا قطعات پینک فلوید ومایکل جکسون را "آن پلاگد"
اجرا میکنند ومن برای آرامش خودم تصور میکنم که به کنسرتی رفته ام همراه با مشروب لازم و غذا
ولی میتوانم به مقدس ترین نامقدساتی که دارم شاهد باشم که من بیگانه ترین عضو این جمع محو تماشای زیبایی های تعریف شده و نمادهای دروغین هستم
من تقریبا هیچ چیز جدیدی برای ارائه و عرضه ندارم
ولی اینان میپندارند که من بسیار قابل تقدیر هستم که بسی جای تاسف است برای ایشان
بهترین قسمت اینگونه مراسم ملاقات کردن مردمان ملیت های دیگر است تا به اکنون میپنداشتم که ما (ایرانیان) هستیم که محو تماشای مراسم لوکس و غذاهای آنچنانی میشویم
ولی امروز مردمانی در سر میز حضور دارند از ممالک فرانس و انگلیس و آفریقای شمالی که همگی محو بلامنازع شراب و میز غذاهای سرو شده و جوایز دریافتی که من گرفتم هستند.
بد نیست منوی غذا را ترجمه کنم
منوی غذای ما نامش چهار فصل است
فصل بهار آن با سوپ بسیار گرانقیمتی از شیره "میپل" که در کانادا بسیار پر طرفدار است شروع میشد
فصل تابستان آن ماهی دودی سالمونلا است با سس خاص لیمو که همه در کف آن بودند
بهتر است توضیح دهم این بشقاب دقیقا چه بود
به اندازه یک مربع ۱۰ در ۱۰ سانتی متر ماهی گوشه ی یک بشقاب گرد به قطر ۴۰ سانتی متر که در آن سس را بصورت راه باریکی از ماهی تا گوشه بشقاب کشیده و ماهی نیمه پخته را باکمی سبزی برای تذیین قرار داده اند
وقتی کنار ظرف مذکور تکه ای لیمو میگذارند میشود سِرو شده با سُس لیمو
.که شما حس کنید که غذای خاصی خورده اید
ولی این در واقع همان ماهی است که مادر بزرگتان ده برابر خوشمزه تر و با میزانی شکم پر کن تر برایتان درست میکردید و شما چُس ناز(مثل چُس ناله میمونه) میکردید و نمیخوردید!
ولی کل این بشقاب به لعنت خدا هم نمی ارزد. شاید باور نکنید که برای چنین مراسمی اگر از مدعوین نباشید از شما ۴۰۰ دلار ناقابل یعنی به وضع کنونی ایران ۱میلیون تومان
از شما میگیرند. البته همین جا هم ۴۰۰ دلار پول کمی نیست ومثلا من کرایه ماهیانه خانه ام ۶۰۰ دلار است.
بشقاب بعدی منوی پاییزه است
اردک پخته با فلفل و چرندیات که به اندازهای که بدانید آن چه که خورده اید گوشت بود و در آخر منوی زمستانه که بستنی بود و کِرم بسیار معمولی که البته در مورد آن یک صفحه در منو توضیح داده شده بود
منوی روی میز شما آنچنان است که فکر میکنید که چه گُه گران قیمتی قرار است میل کنیم
من در دهاتی ترین عروسی های ممکن خودمان که در میهن شرکت میکردم و زرشک پلو با مرغ خشک را از گلویم با زور نوشابه زمزم پایین میفرستادم احساس بهتری داشتم و نهایتااحساس سیری و رضایت بیشتری میکردم و درآخر نیز شبانه وبلاگ نمینوشتم از این همه فریب دروغین لاکژری
من معنای لاکژری را نمیفهمم.
من معنی این همه سانتیمانتالیسم مزمن را نمیفهمم
من جوایز بی معنی را نمیفهمم
من در دهاتی ترین عروسی های ممکن خودمان که در میهن شرکت میکردم و زرشک پلو با مرغ خشک را از گلویم با زور نوشابه زمزم پایین میفرستادم احساس بهتری داشتم و نهایتااحساس سیری و رضایت بیشتری میکردم و درآخر نیز شبانه وبلاگ نمینوشتم از این همه فریب دروغین لاکژری
من معنای لاکژری را نمیفهمم.
من معنی این همه سانتیمانتالیسم مزمن را نمیفهمم
من جوایز بی معنی را نمیفهمم
من نمیفهمم
ولی همچنان در این مجلس شرابم را مینوشم و به مرد فرانسوی کنار دستم که متعجب است که من این همه چه مینویسم
. لبخند میزنم
من حالا طعم غذای مادربزرگ و اصرارش برای خوردن آخرین لقمه را میفهمم
من مهمانی خانه سهیلا خانم که برایمان سیب زمینی و مرغ سرخ میکرد با برنج بی ریا با محبت را میفهمم
من یک سیخ کبابی را که بعد از یک هفته پول جمع کردن با "داوود" با هم میخریم و نصف میکردیم و تیکه تیکه های کوچک از آن میکندیم و میخوردیم تا دیر تمام شود را میفهمم
من هدیه کوچکی که ... بی مناسبت به من داد را میفهمم
من آن روزی که عموی عامی مادرم اشک در چشمانش جمع شد که من مایه افتخار اویم را میفمم
من آن روزی که خواهر کوچکم پول توجیبی دو ماهش را جمع کرد تا برایم کادو کتاب کوچکی را بخرد را میفهمم
ولی عطر گرانقیمتی را که ... برایم گرفت و هیچ معنایی پشت آن نبود را نمیفهمم!
من نفهم نیستم
ولی خیلی چیزی را نمیفهمم
و
چقدر آنچه مردم خوشبختی مینامند
غوطه ور شدن در بدبختی و کثافت است
ولی همچنان در این مجلس شرابم را مینوشم و به مرد فرانسوی کنار دستم که متعجب است که من این همه چه مینویسم
. لبخند میزنم
من حالا طعم غذای مادربزرگ و اصرارش برای خوردن آخرین لقمه را میفهمم
من مهمانی خانه سهیلا خانم که برایمان سیب زمینی و مرغ سرخ میکرد با برنج بی ریا با محبت را میفهمم
من یک سیخ کبابی را که بعد از یک هفته پول جمع کردن با "داوود" با هم میخریم و نصف میکردیم و تیکه تیکه های کوچک از آن میکندیم و میخوردیم تا دیر تمام شود را میفهمم
من هدیه کوچکی که ... بی مناسبت به من داد را میفهمم
من آن روزی که عموی عامی مادرم اشک در چشمانش جمع شد که من مایه افتخار اویم را میفمم
من آن روزی که خواهر کوچکم پول توجیبی دو ماهش را جمع کرد تا برایم کادو کتاب کوچکی را بخرد را میفهمم
ولی عطر گرانقیمتی را که ... برایم گرفت و هیچ معنایی پشت آن نبود را نمیفهمم!
من نفهم نیستم
ولی خیلی چیزی را نمیفهمم
و
چقدر آنچه مردم خوشبختی مینامند
غوطه ور شدن در بدبختی و کثافت است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر