خط کوچک صافی میان دو ابرویش افتاده بود. آنگونه که برایم تعریف کرده بود در کودکی غرق شادی حرکت پر دامنه ی یک تاب بود که به میان دو ابرویش خورد و این نشان را برای همیشه باقی گذاشت. اما من عاشق همین خط شده بودم. هر بار که به عشقبازی مشغول میشدیم لب هایم از میان ابرو شروع میکردند و در انتها، آخرین نقطه ای که لبم صورتش را ترک میکرد همان خط بود.
رابطه ی من و این خط برایمان ماجرایی شده بود. برای خودم نیز معلوم نبود که این وابستگی از کجا می آمد. روانشناسش که مثل غالب روانشناس ها از درد آشنایی زیاد با درد و ناآشنایی زیاد با درمان رنج میبرد به او گفته بود که این رفتار من ناشی از آن است که میخواهم به او ضعف هایش را یادآوری کنم تا همیشه برتری خود را بر او حفظ کنم. این بود که نزدیک شدن من به خط قدغن شد.
من هم منکر درد و هم معترض درمان بودم و این موضوع از همه جهت روزمرگی هایم را به هم ریخته بود. کم کم حتی نگاه کردن من به آن خط موجب آزارش میشد. این بود که گاهی از روی دلتنگی از روی عکس ها به خطم نگاه میکردم. روزی که متوجه این موضوع شد تمام عکس ها را جمع کرد و آتش زد و ظرف چند روز برای انجام یک عمل زیبایی و برداشتن آن خط آماده شد. عمل زیبایی خط میان دو ابرو را محو کرد و خزان آغاز شده ی رابطه ی ما را آشکار کرد.
نه خطی ماند و نه معشوقی و نه هیچ از آن خاطرات لجنی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر