لباس عروس راآورده بود و خانه من گذاشته بود. میگفت شگون ندارد که عروس در خانه ای حاضر شود که داماد در آن حضور دارد. این ماجرا از سنت های عمیق روس که هنوز در او ریشه داشت ناشی میشد. هر چند با وجود تمام رعایت ها ازدواجش بیش از ۵ ماه دوام نیاورد.
اویتا قدرتمندترین زنی است که می توانید ملاقات کنید. او می تواند وقتی در مشکلاتش خاکستر شد برخیزد روبرویتان بنشیند بخندد برود کمی نابود شود فکر کند هرس بخورد و برگردد با شما چای بنوشد و بخواهد برایش گل سنگم بخوانید.
این بار هم از من خواسته بود که در جشن عروسی برایش از دل سنگ بخوانم. به او یاد آور شدم که آهنگ درخواستیش داری مقادیری زیاد غم است و اجازه بدهد برایش گل گلدون را بخوانم. برایش خواندم به قدری لذت برد که گفت اصلا همین رو باید بخونی و بس. بعد ها فهمیدم به تمامی آهنگ های ایرانی این واکنش را داشت و میگفت همین رو بخون وبس. یک باردرمسیر یک معبد بودایی که برای تفرج میرفتیم از من خواست یک آهنگ فارسی که هیج آسان نباشد با او تمرین کنم و به او یاد دهم تا در عوض او در معبد برایم چند لالایی روسی بخواند. این بیت را برایش خواندم که بیخیال شود:
عقرب زلف کجت با قمر قرینه. تا قمر در عقربه کار ما چنینه.
عقرب زلف کجت با قمر قرینه. تا قمر در عقربه کار ما چنینه.
کمی با هم کلنجار رفتیم که بتواند یک بار بگوید. گفت. بیت های بعد رو خواست به او گفتم و از برشد. دو ساعتی کلنجار رفتیم، برایش اجرای شجریان را گذاشتم و پس از دوساعت تمرین خواندن در راه بازگشت شعر و آهنگ را از بر شد.
اولین بار او را در مرکز تحقیقات علوم اعصاب دانشگاه دیدم. در مقاله ای انسان را ماشینی فرض کرده بود که انرژی را از مواد غذایی میگیرد و به ازای آن کار انجام میدهد یا انرژی صرف میکند. این ماشین برای یک تصمیم ساده دو راه دارد. یا باید فکر کند و تصمیم بگیرد و یا باید به لیستی از جواب های ممکن که برای خود از قبل آماده کرده رجوع کند. در حالت اول مغز انرژی بیشتری مصرف میکند و بدن راه دوم را ترجیح دهد. مثل همان که وقتی وارد اتقاق میشوید و دست را به شکل خاصی رها میکنید تا چراغ روشن شود. حتی اگر صبح هم وارد شوید این کاررااز روی عادت ماهیچه ای میکند. اینگونه پردازش وقایع اطراف کم هزینه ترین حالت ممکن برای مغز است. فکر کنید که اگر بخواهید هر بارکه وارد شدید فکر کنید که چراغ روشن است یا خاموش حالا کلیدش کجاست انرژی بیشتری را صرف کردید. فکر کردن فرآیندی پر هزینه برای مغز است و بنابراین مغز انسان حافظه ی ماهیچه را ترجیح میدهد. با این فرض مدعی شده بود داشتن لیستی از جواب های ساده و قابل فهم برای مسائل روزمره فردی و اجتماعی کم خرج تر از فکر کردن در مورد آنهاست. بنابراین دین از آنجا که پاسخ به لیستی از سوالات است هرگز جامعه ی انسانی را ترک نمیکند. فقط از نوعی به نوع دیگر متحول میشود.
بعداز خواندن دقیق پوستری که کنارش ایستاده بود صدایش کردم: "خانم اویتانشتین"
خندید و گفت: اگه به خاطر مدل موهایم میگویی اویتامونرو صدام کنی خوشحال تر میشدم تا حالا که به انیشتین وصلم کردی.
گفتم: راستش به ویکتنشتین چسبونده بودمت بخاطر تلاشت برای پیوند علم به فلسفه.
خوشش آمدو خنده ای کرد و اندکی سرخ شد. هروقت تعریف میشنید واکنشش این بود. همانروز همسراولش را ملاقات کردم. جرمی صاحب یک سوپر میوه ی سرشناس در شهر بود. از اویتا بچه میخواست و اویتا دوبار در مراحل اولیه ی آبسّنی بچه را از دست داده بود.
خوشش آمدو خنده ای کرد و اندکی سرخ شد. هروقت تعریف میشنید واکنشش این بود. همانروز همسراولش را ملاقات کردم. جرمی صاحب یک سوپر میوه ی سرشناس در شهر بود. از اویتا بچه میخواست و اویتا دوبار در مراحل اولیه ی آبسّنی بچه را از دست داده بود.
اویتا در ۱۹ سالگی در سن پترزبورگ باجرمی ازدواج کرد و به لبنان رفت. آنجا را با طعم هموس های ناب بیروت و شب زنده داری های خنک در باغ خانه اش یاد میکرد. پس از جنگ ۳۳ روزه با آنکه در مرحله ی مسیحی نشین ساکن بودند نه باغ ماند و نه خانه ای و مجبور به مهاجرت به وطنی سوم شدند. اویتا هر دو زبان فرانسه و انگلیسی رو مثل زبان مادری حرف میزد. این بود که عصای دست همسرش در این مهاجرت بود. ولی در نهایت بچه اش نشد و جرمی هم مردی بود که اول پسر میخواست و بعد همسر.
۵ سال بعد از جدایی از جرمی اویتا ماریو را به من معرفی کرد. در یک کنفراس ملاقاتش کرده بود پس از آن با هم ۱ ماه به پاریس رفتند. ماریو یک بچه ی ۲۵ ساله ی برزیلی بود که رفتارش شیرین ۱۰ سالی از خودش جوان تر بود. ولی اویتا پس از درمان نازایی دنبال یک پسر بلند بالای باهوش و جوان بود که نهاینا به غریزه ی انسانی خوش عمل کند و فرزند قوی به دنیا بیاورد. این بود که آروغ ماریو به نظریش صدای شعر لورکا می داد و افضات اضافه اش در مورد فرآیند های طبیعی ساده، مقاله ی درجه اول ساینس طلقی میکرد.
روزی که داشت من را راضی کرد که ماریو برای من بهترین است و از من خواست که ساقدوش ماریو باشم، خواستم حرفی بزنم که به اشاره از من خواست که سکوت کنم و دوست وفاداری بمانم. جشن کوچک نامزدی را در برزیل با خانواده ی ماریو گرفتند. ولی لباس را قرار بود آخر این هفته در مهمانی عروسی بپوشد.
اویتا پدر نداشت. تنها عضو خانواده اش کاتاراین مادرش بود که در هیچ مراسمی حضور نداشت. هنوز بر این باور بود که دولت کمونیستی سر کار است و اگر پایش را از بررلین شرقی به غربی بگذارد اشتازی او را رویت میکند. پس از فروپاشی دولت مرکزی به خانه ی جنگلیشان رفت روزها را به کنار دریاچه مینشست. گاهی یکشنبه ها از همانجا با اویتا پای تلفن حرف میزد. آخرین بار دخترکش را قبل از رفتنش به لبنان دیده بود و گاهی پای دوربین. ولی حاضر نبود به هیچ وجه از کشور خارج شود. اویتا هم حاضر نبود برگردد. به قول خودش او از جزو درصد کوچکی از مردمان روس است که مشورب نمیخورد و چیزی نمیکشد.حتی گیاه خوارواز سیاست های پوتین متنفر است. با این حال پوتین را به عنوان مرد ایده آل برای ازدواج در لیست خود داشت. حتی در یک ملاقات غیر منتظره با یک هنرپیشه هالیودی با دو برابر قامت پوتین در ارتفاع و یک برابر قامت پوتین در عرض از او پرسیدم پوتین یا این؟ گفت: پوتین. معتقد بود مردی مثل پوتین به او فرزندی قوی خواهد داد.
شبی لباس را آورد و در کمد گذاشت و کلید یدک خانه را گرفت که برای روز مراسم معطل من نباشد. آنشب قرار بود سوسن به خانه ام بیاید. سوسن سین را نمیتوانست درست تلفظ کند. زبانش بین دندان بالا پایین کمی بیش از دیگران توقف میکرد. این قضیه آنقدر برای ما واضح نبود اگر خودش به آن دامن نمیزد. گویا در دوره ابتدایی هر وقت معلم نام او رو میپرسیده سوسن پس از گفتن اسمش با دو سین آتشین تر از معمولِ قصدی، کلاس را به خنده میکشاند و از آن لذت میبرد. به مرور زمان هم به واج آرایی با سین علاقه مند شده بود. بدون اختیار و با اختیار جمله هایی میگفت که سین بیشتری داشتن. مثلا به جای اینکه بگه بریم بستنی بخوریم میگفت: بریم بسّنی بسّونیم لیس لیسی کنیم.
من اورا سوسن صنم صدا میکردم. با همان مدل سین های خودش. آمد و نشست روی مبل که از او خواستم چشمانش را ببندد و تا نگفتم باز نکند. رفتم و به آرامی در کمد را باز کردم لباس عروس را در آوردم و جلوی سوسن زانو زدم و بهش گفتم:
چشمات باز کن سوسن صنم جونم! با من ازدواج میکنی؟
سوسن چمشش رو باز کرد و شوکه منو نیگا میکرد. با اینکه ما با هم تازه آشنا شده بودیم و همچین پیشنهادی با هیچ قسمتی از ارتباطمون تا اونجا هیچ ربطی نداشت اول نفهمید که این یه شوخیه.
یهو بلند داد زد: لِ لِ لِباس عروسه سوسن صنم خانم! لِباس عروسه سوسن صنم خانم!
قیافه ی منو که دید، فهمید. یکم خیره به من نیگا کرد و گفت:
دیوث نسناس! حلقه میدن نه لباس عروس! تو میخوای تا میتونی سین من رو در بیاری.
لباس اویتا را به بازی جلوی خودش گرفت و با هم با آهنگ پر سین مورد علاقه اش رقصیدیم.
آهنگ بوسه های آتشین!
لباس اویتا را به بازی جلوی خودش گرفت و با هم با آهنگ پر سین مورد علاقه اش رقصیدیم.
آهنگ بوسه های آتشین!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر