۱۳۹۸ مهر ۲۵, پنجشنبه

دردسرآسا

آسا دردسرشد. هم برای خودش هم برای من. همیشه آرایش کرده و سرزنده مي آمد مگر شبی که پارتی می کرد و صبح نابود میبود و اصلا نمی آمد.

هر از گاهی جسّه و گریخته خاطراتی از پارتی کنون ها تعریف میکرد. خاطراتی که به عمد طوری انتخاب میشد که بحث از سکس و رابطه سر در می آورد. یک بارمیگفت دوست دارم با مردهای فلان سن معشوقگی کنم و اتفاقا آن سن با اختلاف قدر مطلق یک واحد سن من میشُد. اینکه واقعا از من خوشش آمده بود یا اینکه با تمامی معلمان اینگونه بود برای من معلوم نبود. این جور داستان ها برای نمره گرفتن روال است. اما آسایش صفری از بهترین شاگردان کلاس بود.
من در دوران ساعت اداری درس بودم و آن روزها کسی به جز آسا نمی آمد. در ساعت اداری من در دفترم نمی نشستم. کلاسی را انتخاب کرده بودم که آماده باشم که اگر کسی آمد روی تخته ی بزرگ مسئله حل کنم.

امروز بارانی بود و صبح تو ی مه خیابون دوقوشه با اتوبوس به سر کار میومدم. آهنگ صحرای کَمل تو گوشم بود و کوکم در رفته بود و یاد بدبختی ها کرده بودم. سر ظهربعدازکلاس یه سر رفتم کلوپ موسیقی دیدم آسا خانم نشسته اونجا درس میخونه. خیلی بی حوصله سلام کردم و گیتار رو بر داشتم به آوی گفتم بپر پشت درامز. خوب میزنه پسر. هم پیانو هم درامز و حتی گیتارگاهی. ولی درامزش خیلی خوبه. پیانو هم همیشه همه چیز رو سه سوت در میاریم. وقتی شروع میکنیم زدن ساعت ۱۱:۳۰ معمولا ملت از سر کلاس میان و شلوغ تر میشه. البته جمعیت بالای ده نفر نمیره. ولی دختر پسر ها رو هم ولو میشن ما هم موزیک میزنیم. من به عنوان معلم و مسئول کلوپ اصولا خیلی کاری ندارم که کی چی کار میکنه. البته کسی هم کارخاصی نمیکنه.

آسااز همه بزرگتره و شاکی که چرا اونجا هم صحبتی نداره. یه بار میگفت ۱۱ دسامبر ۲۲ سالش میشه. این بود که روی درد دلش با من بود. تو کلوپ نه البته خیلی. اونجا با همه گرم میگرفت و سعی میکرد روبروی من یه جایی بپلکه. امروز نشسته بود مشغول خوندن درس فلسفه ش بود. فردا امتحان داشت و جون عمه اش درس میخوند. من ۳۳ ساله با گیتارکلاسیک، آوی ۱۹ ساله پشت درامز و چندرای ۱۹ ساله با اون گیتار الکتریک زدن خیره کننده اش صحرای کَمل رو میزدیم و آسا هم کله میزد و فلسفه میخوند.

امروز بهم میگفت که فلسفه تو مخش نمیره. ریاضی رو ترجیح میده. همین یعنی یه دختر جالب. منم که قاووت هوش توی دی اِن اِیم هک شده. دختر تیزیه! یه اسکارلت اوهارای جنوبی هم تو خونش داره. حتی در حدی که بعضی وقتا فکر میکردم دنبال اینه که من پا پیش بذارم تا بتونه یه ریگ دیگه به کوزه ی رزومه کسایی که عاشقش شدن ولی ایشون بهشون راه نداده اضافه بشه. البته من جایی که میخوردم نمیریدم.

امروز داشت تعریف میکرد که استاد ۳۹ ساله اش توی دانشگاه آزاد وقتی ۱۹ سالش بوده دعوتش کرده ساعت ۱۲ شب بره باهاش بیرون و بعد هم  شب بره خونش. اینم میره و وقتی استاد قصد قربت داشته شاکی میشه که مگه هر کی میاد خونت باید باهات بخوابه؟! منم صدام در اومد گفتم بابا خب تو نمیخواستی چرا رفتی؟ براق شده بود باید این استاندارد ها عوض شه.

بهش یادآور شدم یه سری علائم اجتماعی رو مردم قرارداد کردن که مستقیم به هم پیشنهادسانفرانسیکو ندن. یه جور انگار که حرفای این شکلی رو همینجور مرحله به مرحله رفتن با علامت بهم بیان میکنن. مثلا اگه بیا بالا مشروب بخوریم و قبلش شام بودیم یعنی اگه مسافری بسم الله. آسا معتقد بود که این نشانه ها رو دوست نداره و رعایت نمیکنه. گفتم: البته رویه ات محترم ولی امیدوارم بدونی کژتابی اجتماعی جا ساز کردن پونز توی کفشه. نشونه ها رو به دلیلی ساختن.

امروز که آسا اومد تو اتاق نشسته بودم و چون هوا بارونی بود و نور بیرون وهم انگیز دلم نیومد مهتابی روشن کنم. نشستم چون حدس میزدم کسی هم نیاد. یکی اومد و گفت دلش درد میکنه و نمیتونه امتحان بده. من هم براش آروزی دلی بی درد کردم و با لبخندی که انگار روی صورتم جراحی شده بود بدرقه اش کردم. چراغ هنوز خاموش بود و یهو آسا وارد شد که آوی رو ندیدی؟ قرار بود با هم درس بخونیم. اینو گفت و نشست.

قبل از اومدن آسا من تو تاریکی داشتم اینسّای یار گذشته  ها رو نگاه میکردم. آسا هم شروع کردبه صحبت از اینکه همه ی دایی هاش هنوز با دوست دختر های قدیمشون رفت و آمد خانوادگی دارن.

گفتم: آروغ ها ی بورژوازی بدون هیچ پشتوانه ی فرهنگی و استدلالی تو مملکت ما تاویل هم شده. این کار که معشوقه های چند روزه با همسران و فرزندان کنار هم زندگی کنن یا توی فیلم های وودی آلن اتفاق میافته یا تو خود نیویورک. پاریس هم که خب زادگاهشه. ولی اینجور زندگی واسه توی ایرونی پونز ته کفشه. یادمه چند وقت پیش توی روستای سن پییر، یکی از جماعت هارلی داویدسون سوارهای روستا برایم تعریف میکرد که به خاطر دور افتادگی از شهر و نبود سرگرمی چندان در روستا با نُه تا خانواده ی همسایه ی خود در کوهستان قرادادِ زنان و فرزندان و ملک مشترک برقرار کرده اند. حتی از هارلی دیودسون‌‌ِهم نیز استفاده میکردند! در یک خانواده ی چهل وچند نفری در نُه مزرعه ای اشتراکی حسابی مشغول و خرسند بودند. به طرز غریب، من مادر همه ی فرزندان را به راحتی تشخیص میدادم، ولی پدر ها همه شبیه هم بودند. با سبیل های دسته موتوری. 
  
آسا پرسید:
کسی هست تو گذشته که از ملاقاتش مضطرب بشی هنوز؟ 

بی هوا و مقدمه. یاد مکاشفاتم افتادم تو اینسّا. سرم رو تکون دادم. یه جورایی هم غیر مستقیم بهش فهموندم که من با شاگرد هام دوست نمیشم. گفتم دلیلم اینه که نمیخوام ذهن مشغولی اضافه برای کسی که اومده درس بخونه ایجاد کنم. بحث رو عوض کرد به سمت فصل دوم فلسفه که داشت درسش رو میخوند. گفت:

مرد تنها بالای کوه ارزش والای اخلاقی ندارد. اینکه کجا بگوزد محدودیتش رو خودش تعیین میکند. مرد و زن بالای کوه هم باهم قرار داد میکنند. مثلا بین خود سانفراسیکو با خشونت را آزادوپسندیده اعلام میکنند. مردان و مردمان دیگر با ورود به بالای کوه، پس از اینکه دلی سیر برای وصال دیگری مشغول جنگ و خونریزی شدند، تصمیم گرفتند که به گونه رفتار کنند که دوست دارند باآنها رفتارشود. پس از این تصمیم عظیم غریزی مردمان وقت خود را صرف پخت حرفه ای نان تا تعلیم حرفه ای دین کردند. سپس با پول مبادله کردند تا انواع امیال خود را برآورند.

و من در میان این سخنرانی آسا سخت درگیر آن گذشته ای بودم که اضطراب دیدنش را چند لحظه مرور کردم.






هیچ نظری موجود نیست: