۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

قانون



آهسته همون جور که از پشت بغلش کرده بود چونش رو به شونش تکیه داد و گفت:

سر آدم شلوغ باشه بهتر از اینکه که توی سکوت خونه بشینه و خیالهاشو ببافه، رویاهای دست نیافتش رو شاخ و برگ بده و تو ذهنش یه زندگی دیگه بسازه...
ولی وقتی پیش تو میام ذوق مرگ میشم.
حرف که میزنم انگار میخوام بال در بیارم!
اگه دست من بود، میبردمت ایتالیا، توی "ورونا"، به عنوان کارمند خونه ی "ژولیت" استخدامت میکردم - با بالاترین حقوق ممکن .
میشوندمت اونجا که نامه های عاشقونه مردم رو که لای دیوار خونه ی "ژولیت" میزارن رو جواب بدی. بس که عشق رو بلدی! 

همینجور که دستش رو دور گردنش بود دورش چرخید، دستی به موهاش کشید و روبروش ایستاد و گفت:
یا اصلا به عنوان پدر روحانی میشوندمت توی اتاقک - بدون اینکه مردم بدونن که زنی - به جای پدر با اعترافات مردم گوش کنی...به شرطی که قول بدی به ببخشش خدا و این حرفا امیدوارشون نکنی.
خدایی که یه حبه انگور رو نبخشید چی رو میخواد ببخشه؟!

انگار یاد چیزی افتاده باشد. ناگهان خشکش زد. نگاهش در چشمان "ترزا" خیره مانده بود. دستانش را آنقدر محکم گرفته بود که استخوان دستش داشت خرد میشد.نفسش به شماره افتاده بود و عرق سرد از شقیقه هایش سرازیر شده بود. چشمهایش را تنگ کرد:
تو چرا انقدر سردی؟ چرا هر چه ازت تعریف میکنم دمای بدنت تغییر نمیکنه؟آخه این همه تلخی از کجا میاد؟ ببین من نمیخوام...ولی دیگه صبرم لبریز شده...

کارش داشت به زاری میکشید. تقریبا توجه همه جلب شده بود. همین جور که صداش بالاتر میرفت اطرافیان بیشتر سکوت میکردند.
یکی سیگاری رو گوشه ی لب فشار میداد، اون یکی دست دختر بچه اش رو محکم گرفته بود که نزدیک نره... صدای پای ماموران پارک از دور شنیده میشد که به سرعت نزدیک میشدند... ولی دیگر کنترلش را از دست داده بود ...
با تمام خشم جمع شده توی دستش سیلی محکمی به صورت "ترزا" نواخت.
ماموران پارک به وسط میدان رسیده بودند او را گرفتند و به آرامی از "ترزا" جدا کردند.
یکی از آنها با لحنی ترحم بر انگیز گفت : قربان! این مجسمه خیلی ارزشمنده.
این حصار، حد نزدیک شدن شما رو به "ترزا" مشخص میکنه، لطفا به قوانین احترام بگذارید!

هیچ نظری موجود نیست: