لعنتی ترین دردها ست دوری...
شاملو میگوید:
"ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری"
همه میخوانند. همه میدانند. همه میفهمند.
میگویند: آری ... درست است به تمامت!
سپس تن میدهند به این آزمون تلخ.
و چرا؟!
از بخت نا یار است یا از بی کسی، تنهایی، خستگی (تراژدی شخصی)...
و یا میاندیشد که آزمون او، گونه ی دیگریست! نه این شوکران کشنده.
با خود اخوان زمزمه میکند:
"اي خوشا آمدن از سنگ برون
سر خود را به سر سنگ زدن
گر بود دشت گذشتن هموار
ور بوده دره سرازير شدن "
درد اما هوشمند ترست. مضحک تر!
صدای یار نقش مخدر را بازی میکند . تجدید نشدنش در ۲۴ ساعت، خماری به همراه دارد...
عطرش! شده است تنها حقیقت بودنش!
در خیابان های شهر ناشناسی رد میشود با عطری آشنا.
و این شروع خیالات شبانه است!
"بوی پیرا هنت
این جا
و اکنون."
گرم است اجاق این عاشقانه، به احمقانه ترین شکل ممکن.
اما
"کوه ها در فاصله
سردند.
دست
در کوچه و بستر
حضور مأنوس دست تو را می جوید .
و به راه اندیشیدن
یاس را
رج می زند."
و گر مشکلی هست، همه برگردن دوریست...
(درد و نفرین بر سفر باد)
همه آسان شود :
تو فقط بیا!!!
این آمدن شده است کلک خیال!
"در بستری که
عشق
مجابش کرده است"
و کیست اینجا
در این سرزمین نا اجدادی
که طعم این کلک را مزه نکند.
"تلخ
چون قرابه ی زهری
خورشید از بریدگی های خونین گلو میگذرد"
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر