۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

آغوش ِ مُهیّا ...


روزهای اولیه بعداز فوت مادربزرگ بود. من که تازه رسیده بودم توی اتاقم نشسته بودم وبیرون نمی
 آمدم.
از همهمه گریزان بودم و بیرون اتاق، دریای مواج غم بود.
 توی آغوشی نبود که برای تسلیت باز شود و اشک نریزم. هر دفعه هم اشکم تازه تر از دفعه ی قبل.
 به اندازه ی تمام سال های نبودنم و ندیدنش کلمه بود که به جای زبان از چشمانم، سرد جاری میشد.
ناگهان در را باز کرد و داخل شد. اشک در چشمش و نگاه، گریزان از من!
در جای خودم خشک شده بودم و زمانی به خودم آمدم که دیدم روبرویم نشسته ودارد با خاله حرف میزند.

راستش نمیدونم چی باید گفت، فقط اومدم بهت تسلیت بگم و … همین. راستش نمیدونم.

نه اینبار راه گلویم باز میشد، نه راه چشمانم. من که در برابر هر تسلیت توان کنترل خودم را نداشتم این 
بار مات و مبهوت نشسته بودم و صدایم حتی یک بار هم در نیامد.
کم کم بقیه از اتاق خارج شده بودند ومن تمام سعی خودم را کردم که کلمه ای بگویم :

- مرسی اومدی

و همین کلمه کافی بود که بغض دوباره گلویم را بگیرد … بلند شد که از اتاق بیرون برود که به تماشای رفتنش بغضم ترکید. برگشت و به سرعت آمد  به طرفم و آغوش غم باز کرد…
 آغوش غمی که با بقیه فرق داشت.  و غمی که گویا بیش از دست دادن مادربزرگ به ناگه زنده شده بود.

نیم ساعتی بود و رفت. با خداحافظی از دور و بی آغوش!  قرار شد فردا بیاید سری بزند.
بعد از آن تقریبا تمام آدمهایی که وارد اتاق شدند برای تسلیت، آغوششان اشکم را در نیاورد.
به جز دختر خاله ی کوچکم که دلش برای مادربرزگش یهویی تنگ شد و زد زیر گریه و آمد سمت من.

ساعت هشت شب بود که به تلفنش زنگ زدم ،مشغول بود و همچنان مشغول در ساعت یک ربع به نه.
در ساعت ۹ در دسترس نبود و در ساعت نه و ربع  جواب نداد و حدود نه و نیم دوباره مشغول بود.
دلم تاب فردا را نداشت ، سوار شدم. نه آنکه بخواهم پیش او بروم، ولی باید به جایی میرفتم . هر جا که اینجا نبود. باز تلفن زدم. خاموش بود…
به مادربزرگ فکر میکردم، اشک، دیدم را تقریبا کور کرده بود، ولی سرریز نمیشد.
اشکی که خیابان های شهر را به دنبال آغوشی مُصلّم و بی دغدغه برای سرریز شدن جستجو میکرد.
 یاد محمد کردم که میگفت: بیش از اون که تن محرم بخواد، غم محرم میخواد.

هیچ نظری موجود نیست: