۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

در ادامه ی یک درخواست

+ از مرگ میترسی؟

- راستش از مردن نمیترسم. چون فکر نمیکنیم که بعد از مرگم حس کنم که دیگه نیستم.
ولی میخوام بگم تراژدی خیلی عمیق و سنگین،
این نیست که یهو یکی بزنه به شونت بگه: هی آقا... شما باید مهمونی رو ترک کنی! (مهونی خوبی هم هست، ولی گفتن باید ترکش کنی)
و البته ادامه میدن:
 که دیگه هم نمیتونی هم برگردی دوست من!
و البته
واسه سوختن بیشتر میگن:
مهمونی بدون شما هم ادامه داره موسیو!!! ...

تراژدی اونجاست که بزنن به شونت و بگن:
 نمیتونی مهمونی رو ترک کنی!!!
 باید بمونی و مهمونی هم تا ابد ادامه داره. (یه جورایی همون قول احمقانه ابدیت )
البته همیشه آدمایی هم هستن، شادان و جمشید! که دوست دارن تا ابد تو مهونی بمونن.

ولی اونچه واسه من مرگ رو تراژیک میکنه
این ایده است که روزی که من دیگه پا نمیشم، چیزایی اتفاق میفته که زنده بودن رو تو خیالش گذروندم ...
که البته. اینم تراژدی شخصیه منه.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
قسمتی از متن از صبحت های کسی وام گرفته شده. ولی به دلایل شخصی استثناً منبع رو نمیگم.

هیچ نظری موجود نیست: