۱۳۹۲ فروردین ۲۵, یکشنبه

خواب ِ قبل از مرگ.

گفت:
بازش کن! ماله تو اِ .. 

گفتم: 
باید برم، همه منتظرن! بالا باز میکنم

گفت:
دو دقیقه بیشتر طول نمیکشه. باز کن میگم!

گفتم:
بهتر نیست تو این چند دقیقه آخر ببوسمت...

گفت: باید برم، همه منتظرن! ولی بیا دردت درمون شه...

ادامه داشت بوسه ...خیلی ادامه داشت...
 تا خود صبح.
اشکام رو نتونستم جمع کنم
بیدار شدم.

و اصلا ناراحت نیستم که نمیدونم توی اون بسته چی بود ...




هیچ نظری موجود نیست: