۱۳۹۲ فروردین ۱۷, شنبه

سکته ی سخنان انباشته

روی یک آشنا به نام س.ق  یه "کراش" ریزی داشتم از دوران دانشجویی ...
هیچ وقت هم نشد بهش بگیم به چندین دلیل  نه خیلی ناموّجه.
یه روز داشتم با یکی از دوستان صاحب نظر حرف میزدم و گفتم فلانی اگه این طرف اینجا بود حتما بهش میگفتم که بیا بریم قهوه ای بخوریم و شاید چه دیدی... شاید خوب بودیم با هم.
دوستم گفت : تمام اونایی که بودن و گفتیم و گفتن رو حساب نمیکنیم. همیشه حسرت نکرده رو نگفته ها رو داریم.
دیدم پر بیراه نمیگه.
تمام حسرت های زندگی ما خلاصه میشه به نکرده ها و نگفته ها ...
اونچه کردیم و غلط کردیم لاقل منو آزار نمیده ... وای از سخنان نگفته! حناق میشه... آخرش هم سکته ی سخنان انباشته رو میکنیم و خِلاص!!!