۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

گلدان ها و آدم ها

دو روزی میشه که غم دارم،نه برای خودم،نه برای کسی.برای یک "چیز".
تا به امروز درک نکرده بودم حس غمگین بودن برای یک چیز چطور میتونه باشه.
غم برای ساختمونی که ۹ سال هروقت که پرده ی اتاقم رو کنار زدم دیدمش،ساختمون که نه فقط یک دیوار آجری و یک پشت بوم ازش پیداست.حتی پنجره هاش هم دیده نمیشه،اما من خوب به یاد دارم روزهای زمستونی رو که هنوز از رختخواب بیرون نیومده با چشم های نصف باز و نصف خواب روی پشت بوم همسایه دنبال برف میگشتم به این امید که مدرسه رفتن کنسل بشه،به یاد دارم بارون های شدید شب های پاییز رو که روی سر این سقف میکوبید.حتی به یاد دارم کبوتری رو که روی این بام مرده بود و من به ناچار شاهد روز به روز از بین رفتن لاشه اش بودم.
ولی چند روز دیگه وقتی که صبح از خواب بیدار میشم میبینم که یهویی دیگه سرجاش نیست! 
از امروز تصمیم گرفتم که دیگه پرده رو کنار نزنم ولی صدای خراب شدنش هم آزارم میده.یاد اون حرف آقا داداش افتادم که میگه اگه با یک گلدون هم خاطره بسازی برای از دست دادنش رنج خواهی کشید.حالا آدم ها که جای خود دارند.البته جمله ی آخر عقیده ی من بود، عقیده ی داداش اینه که آدم ها و گلدون ها و ساختمون ها همه به یک اندازه ارزش دارند.
------------------
نوشته شده توسط الناز.

۱ نظر:

Tintoretto گفت...

البته آدما یه فرقی دارن. نمیدونم چی. ولی اکثرشون گلدون میشن یه روز...