۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

خالی از خویشی و غربت - گیج و مبهوت بین بودن و نبودن



روز های نبودنت

صندلی های خالیست!
که بی داستانی های صحنه ی خالی را ریشخند میکنند.
قرمز لبانت
در انعکاس سرد بوسه ای غایب
لبخنده ی درد است، نقش بسته به هر روز ِ خالی

و
عمر 
ردیف است 
ردیف های خالی
پشت به پشت هم
که هر چه پیش میروم
صندلی های خالیش بیشتر میشود.


هیچ نظری موجود نیست: