۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه

ّهنر در غربت از دیدگاه یک هنر دوست (نه هنرمند)


نطفه ی این ملت رو با بزرگ کردن بی دلیل هر چیز و هرکس بستن...


طرف شعر مینویسه در حد ربط دادن سیب و گلابی و بهار نارنج به شقیقه! تهش هم میگه گل من! بلبل من! ... ملت میگن شعراتون میره تا اونجای وجود ما الان داریم بال بال میزنیم. بیشتر بگین!

رنگ گرون قیمت با قلموی خدا تُمنی میریزه و میماله آخرسرم جفت پا میپره روش ملت میرن باهاش عکس میگیرن... آقای آرتیسیت اکسپرسیونیست هستند با کلاه وعینک مخصوص خوب ! کانسپت کار؟ هه هه..خودتون پیدا کنید...به تعداد آدم های روی زمین میشه کانسپت به کار ما نسبت داد:)

عکس میگیره از دول و دوشاب،
دوربین میلرزونه با شاتر باز که عکس "بلری" بشه. رندوم!!۴۰۰ تا عکس دوتاش خوبه! ۴۰ تا افکت فتوشاپ و ایستنتوگرام..نمایشگاه هم میذاره..ملت میگن: اون عکساتون هستن ها..همگی مجموعا تو حلقمون. دوربین به دست شما میاد فقط "استاد!!!!"

کتاب مینوسه که سر وته نداره...واج آرایی کلا!!!
یا سر جمع خیلی معمولی...معتقده شاهکار نوشته! 
معیار کاراش هم تعداد لایکشه...

اصلا میگوزه!!! ملت میگن :هنروند والا توی پیت بگوزید چون خیلی خوش صداس ما هم بشنویم...

درسته هنر خوب همیشه در زمان جاشو پیدا میکنه و خیلی ربط به این هیاهو ها نداره ولی این همه نادونی مخاطب خون آدم رو به جوش میاره

استاد..استاد...استاد.
همه استاد!!!

این روزا خیلی دلم تنگه واسه اون همه دوست واقعا هنرمندی که توایرون داشتم..آدم های گل..بی ادعا...کار درست..باهوش...خیلی هاشون هم الان جاهای دیگه دنیا هستن.
و در آخر که
نمیدون فردای این ملت چیه...ولی امروزشون گریه ی آدم رو در میاره...


هیچ نظری موجود نیست: