۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

تلخ


آدم خودش که تلخه، لبش هم تلخ باشه مردم ازش رو میگرن!
نه اینکه مهم باشه ها...یه بازیه واسه خودش مردم داری...
آدمیم و دیوونه...
اصن آدمیزاده و اون لحظه ها که دیونه میشه...
وقتای دیگه که به درد نمیخوره!!
یا سرکاره..یا خستس..یا داره پای تلفن چرند میگه... یا میبافه.از طناب شامورطی گرفته تا ریسمون کلمه
این روزا نصف داد و بیدادم با آدما سر خود سانسوریشونه..
من هم نمیکنم...چیو بکنم...مگه میخوان چه کاپی بهم بدن یا مثن کدوم کاپ رو بگیرن...
من "رو رو" بازی میکنم
هر چند که دردای زندگیم از اونجا میآد...
از اونجا که هر وقت خیلی رو باشی برای طرف مقابل زود تموم میشی...
البته باکی نیست..آدما که تموم میشن...دیرو زودش خیلی مهم نیست.
میگن بازیه...قواعد داره..سیاست داره...راس میگن
من هم بلدم..
هم بازیو
هم قواعدو
هم سیاست رو...
خوب هم بلدم
ولی حسش نیس..چی میخوام بدست بیارم؟!
اون که با بازی بدست بیاری محدود میشه به قوانین بازی...
اونوقته که اسیر خودت میشی!!!

من میمونم و من ،
من از من میرنجه
هیچ کس هم نیست
برای "پادرمیانی"
(این جمله آخر ماله کیارستمیه)


هیچ نظری موجود نیست: