۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

توهم های یک "مُغ بچه" در جوامع عشق زده ی متاثر






پارسال بود.
همین وقتها...
همون روزا که داشتم از آخرین روز تولدم حرف میزدم.
پرسشی از خودم کرده بودم


 و جوابش این شده بود:
That's amore
و این شد یه تیتر واسه پُست اون روز.

راستش اون روزا در گیر دار مسئله ی با تیتری عاشقونه بودم. گرچه برای خودم حلاجی کرده بودم
 که نقص تقریبا تموم داستانای عاشقونه ازاونجا میاد که:
خوب آدمای قصه یه جا کم میارن!

ولی مثال اون آدمی بودم که رفته با سطل ماستش کنار دریا و قاشق قاشق ماست رو تو دریا میکنه که میخواد دوغ درست کنه.
 میدونست نمیشه! ولی تو دلش میگفت: "اگه بشه چی میشه".

و خوب معشوقه‌ ی گرام هم توی این توّهم بی تاثیر نبود... هرچه در ما ترس از راه بود، اشتیاق و اعتبارِاطمینان ایشون بود که کانهو موتور "جت" مارا "بوست" میکرد واسه توهم رو به جلو...

این بود که کتاب های "کامو" و "هدایت" و "نیچه" و "اخوان" و "فروغ" برگشت تو کتابخونه و
به جای اونها "اریک فروم" و "مارکز" و "فروید" و "مولوی" و "حافظ" پخش شد اطراف خونه...

 به طور مثال شعر:

هرکه آمد بار خود را بست رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل، جز فریب و جزفریب ؟

که "اخوان" گفت را به کلی یادم رفت.
در عوض شعر:

این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
اینخضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی است ان
این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این
سرمه سپاهانی است این یا نور سبحانی است این

همینجور تو گوشم زنگ میزد.


این شد که نوشتیمُ خواندیمُ  و کماکان به دیوار صاف طرح زدیمُ آنچه نتوانستیم بگوییمُ بنویسیمُ  بکشیم راساختیمُ نواختیم ...
برعشق راندیم و آنگونه که دیدید سرود فتح را کمی زود هنگام خواندیم.
این آغاز یک پایان بود.
البته هر آنچه که عوض دارد، گله هم ندارد.

ولی امروز که اینجام، در این مکان و زمان میدونم و آگاهم که
مشکل از من یا معشوقه ی گرام یا مردم و دیدشون نسبت به قضایا نیست!
خود عشقه که دچاره مشکله از بیخ ...ماهیتشه که دچار این نُقصانه...
دِ آخه عشق رو که نمیشه خارج از آدما تعریف کرد به عنوان یه مفهوم "آبسترک". عشق بین آدما اتفاق میافته...
آدما تموم میشن، برای هم یا برای خودشون.
آدما خسته میشن...
از خودشون و دیگرون
به قول پناهی گاهی اونقدر که دلشون میخواد بردارن خودشون رو بریزن دور!!

عشق هم با فراز و فرود و داغی و قلیانش در نهایت سرد میشه...نهایتاعادت میشه.
نهایتاً همه داستانهای عاشقونه فقط تو جزییات باهم فرق دارن.
فقط بعضی بیشتر خودشون رو درگیر جزییات میکنن یا این توهم رو میزنن که سطل ماستشون بزرگتر از بقیه است.

اگه مثال نقض دارین باور کنید خیلی نغره!!! فقط شانسیه!
شانس تنها عاملیه که آب دریا دوغ بشه...
 از امروز تا تولد سال دیگم اگه آخرین تولد نبود احتمالش رو با "مکانیک آماری" حساب میکنم و اطلاع میدم.

(البته شایان ذکره که اگه دوغ "۰/۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۱" درصد رو همچنان دوغ میدونید شما از تمام این استدلال ها مستثنی هستید)

پی نوشت:


عاشقانه ها کوتاهند و لذت و شوقشان جانفُزا
ضدعاشقانه ها و نقاهت هاشان کُند گذرند و جانکاه 
اما کماکان در کلاسیک "دل و عقل" انسان ها عاشق میشوند که دمی معنی و رنگ و قواعد و قانون این زندگی را عوض کنند
با آنکه نهایت امر را میدانند.





۴ نظر:

ناشناس گفت...

Thanks for your nice experience to share with us. Really awesome article with plenty of informative things to be known for us.

ناشناس گفت...

Hello, I simply wanted to take time to make a comment and say I have really enjoyed reading your site.

Tintoretto گفت...

I am happy that you liked it.
Come back soon :)

Tintoretto گفت...

You are very welcome