۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

حکایتی مردی که نرفت دیگه!

من فک میکنم شیرینی حکایت ها به ابهام و ناتمومیشونه.
همین ندونستن ها!
من اصن وقتی که میدونم، سختم میشه!

بابا بزرگم هم میگفت: 
همه تصمیم ها یه جورایی درسته!!!
حتی اونی که پیچیده تو جهله
استدلال میکرد آدم نمیتونه اول دو راهی ها، پایون هر دو ماجرا رو ببینه.
آدمیزاد هر کدومه که رفته، ملامت دومی رو میکنه که فلان!
لذا هرجی نیست بهش! هر چه کرده درست کرده.
ولی وای به روزی که نرفته کلا!
وایساده و صاف نگاه کرده.

با اخوان تضمین هم میکرد:
بیا ره توشه برداریم 
قدم در راه بگذاریم 
کجا ؟ هر جا که پیش اید ...
قدم در راه بی فرجام بگذاریم! 

ولی برعکس این قصه ها
حکایت امروز من یه ریسمون بی سر و تهِ
که از درون خودم رو بسته
از بیرون حصار شده دورم!
وایسادم و صاف نگاه میکنم.
ره توشه؟ راه؟ من؟ فرجام؟
فک کن!
طوفان خنده ها!!!

۲ نظر:

تراموا گفت...

یه لحظه داشتم جوگیر می‌شدم!

Tintoretto گفت...

هر روز به خودم نهیب میزنم
هرچی این آقا میگه راست میگه!