همیشه کُمیت ما یک جا لنگ میزد...مثل
همان مثل قیر و قیف
(۱)
همیشه یک تلخی بی انتها در انتها آنچه شیرینی بود که ما چشیدم...همیشه قر زدیم به آنچه بر ما
رفته یا خواهد رفت
واسه طرف لابه میکردیم
والا به غیر قسم که قضیه باز شدن سولاخ آسمون و افتادن یکی از اون میون نیست...قضیه صرفا دچار شدن و ناچار شدنه...تا بیای بفهمی و تحلیلش کنی لذت قضیه رو از دست دادی.
این میون یارو به صرافت این افتاده بود که من منظور و هدفم چیه از این استدلال
از رنجی که میکشیم
من هر چه عمیق تر می شوم ،بیشتر اطمینان پیدا میکنم که نباید عمیق می شدم.هر چه مرور میکنم ...میدانم که نباید می کردم.و در آخر فقط و فقط یک اتفاق است هر چند ناممکن که یک شخص مناسب در مکان و زمان مناسب قرار میگیرد
پی نوشت ۱
---------------------------------------------------------------------
یه ارمنی وقتی میمره میاد به خواب زنش..زنش میپرسه اوضاع چطوره اینا
اونم با همون لهجه زیبای ارمنی میگه:هیچی بابا!ما رو بردن تو جاهانم!! ولی از باس گفتم یا ابالفضل ما رو آوردن جاهانم موسلمونا...اینجا هم ...عاذابش اینه که قیر داغو میخوان بریزن اونجای آدم!ولی خوبیش به اینا که یه روز قیر هاست..قیف نیستیه روز قیف هاست..قیر نیس..یه روز هر دوش هست..ماسولش نیس..
یه جورایی منو یاد این اوصاف میندازه این جک
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر