متن زیر، خاطرات جسته گریخته "آمیزعباس لانتوری" باشه که این اواخر مجاور ما شده بود
-
بعدنا خبر آوردن که معشوقه سابق تون شکم اولشو آبسّنه... البته خودش نمی خواسته،ولی کاریست که شده...نشسته بود بُق کرده بود یه گوشه، همین جور که عکسا رو زیر رو می کرد زیر لب می گفت...من میدونم!!قراره که یه حوّلی بشه و من دوباره می رم سراغش، یکی که سهله، سه تا هم بزّاد واسه ما همونه . چند وقت بعدش دیدن راست سینشو گرفته و رفته وسط آب دریا چون فک میکرده که اگه آب زیاد باشه و مجبور باشه شنا یادمی گیره .. .یه وردی رو هم هی می خوند....خودش که می گف یه شعر بود
-یه چند وقتی حرف نزد..می گفت که آدما یه زنبیل کلمه دارن ، که اگه هر چند وقت پر نشه، کلمه هاشون تموم می شه..لال مونی نمی گیرن ها،فقط دیگه لغت خوشایند ندارن که ببندن به خیک دوست و آشنا، این بود که به خودش رژیم داده بود. هر کی می خواست باهاش حرف بزنه،فکری می شد ! بعد هم سرشو می انداخت تو گریبون و چار تا لغت بی معنی به هم می چسبوند..بعض دوسّا می گفتن روشنفکر شده، بعضی ها هم هوچی گری می کردن که جنی شده...
براق شده بود نومه نگاری کنه، رفته بود بازار کاغذ خودکار گرفته بود و نشسته بود می خواست واسه کل تیر وطایفه کاغذ بده!!یه چند تایی هم نوشته بود..ولی انگار قواعد دستوری رو فراموش کرده بود..جمله ها همه بی فعل و فاعل...می گفت یه روز همه رو با هم می فرسته..گمون نکنم هیچ وقت فرستاد...فقط هر چند وقت یه بار می چید
جلوش و از نو می خوند و با مداد پاکن اصلاحشون می کرد
یه ناقاره کج ومعوج هم داشت، هر وقت دستش می رسید یه رِنگی می گرفت گوش خراش... باهاش از" ماشین مشتی ممدلی" و "یدونه خروس دودنه خروس" تا "سوییت فرانسوی باخ تو لا مینور"و"باب دیلون" رو با چهار تا نت لا سل فا می همخوانی می کرد. هر جا هم بحث موسیقی بود ، احساس بتهونی بهش دست می داد و شروع می کرد به صحبت کردن از چیزایی که همون بهتر که لغت دونش تموم می موند.
می گفت مینویسم! گفتم چی چی می نویسی شما تو حرف زدن یومیّه باید یکی لغاتت رو ترجمه کنه به زبون آدمیزاد...کدر شد و گفت:خودش می دونه زبون حرف زدن نداره، ولی می گفت تو نوشته هاش، نقطه ضعفا شو آنگرادیسمان می کنه و به استهزا می کشه، تمرین می کنه که از ملامت دیگران ناراحت نشه...بماند!موجود مریضی بود!!
اسم خودشو گذاشته بود:دُن ژوان فضای توهّم! دیشب دوباره پاشده بود رفته بود لخت لخت تو برفا راه می رفت،می گفت می خواد آزاد و بی فرسایش فکر کنه! ترسیدم جلوشو بگیرم بشینه برام آسمون ریسمون ببافه و به هر لحاظ ، دست آخرقانعم کنه که لخت رفتن تو برف و سرما نه تنها مضر نیست،بلکه فایده داره و باعث سر دماغی هم می شه!!! عادت عجیبی داشت به بحث های بی فایده ،چون همیشه به قول خودش توش پیروز بود
بعض وقت ها خیلی آب زیر کاه می شد، تو چشمات نگاه می کردمی کرد و شامورطی می کرد! البته بعد ها اعتراف می کرد که البته به نظر من اونم از خریت بود...که اگه یه کار هم بلد بود، با نادونی خرابش می کرد...
یادمه یه بار خیری به یه کی رسونده بود،واسش کاغذ نوشته بود، طرف دعاش کرد... حواله داده بودش به مرتضی علی
این هم صاف ته کاغذ نبشته بود:
بل لبغض معاویه
یه دمی با یه ضعیفه لچک بسر آپارتی ، با چشمای درشت و ابروی مشکی پروپشت، حشر و نشر داشت. خودش می گفت که از روی شباهتاش به معشوقه سابقشه!!ولی ما هیچ شباهتی نمی دیدم! هر چی اون لاغر و ترکه ای و شیرین بود، این چاق بود و لاپ لاپی و زمخت!!! مثل این گربه های کثیف زیر پلی، عشوه ترکی می اومد!... البته تا اونجا که من می دونم، این بابا اصلاَ تو نخش نبود...واسه همین طرف دل برید ازش، همون بهتر!!! اون دل نبود که...دیگ شله پزی بود!
یه روز مارو برد تو یه موزه، یه چند تا نقاشی بهم نشون داد که علی ظاهر نقاش هاش یا عصبی بودن،یا قوطی رنگ مفت گیر آورده بودن! یادمه اون موقع یه سوم درآمد ماهاشو صرف خرید بلیط این نمایشگاه کرده بود، من که با دیدن اینا به نقاشی ممد حسن خودمون ایمان آوردم! بعضی وقت ها هم می اومد واسه این که توجه منو جلب کنه می خواس ازم به یکدوم از تابلوها اسم بدم!!!
من هم یه نگاه کردم و گفتم: تاتیانا...بعد ها ممد حسن به من گفت که مقصودش اسم آدمیزاد نبوده...مقصودش هر چی بود که ما نفهمیدم
نشسته بود خیره شده بود کنج دیوار، طبق معمول البته...هر آینه لبخندی می کرد هیز و کمی تا قسمتی پدر سوخته وار...
می خواستم ازش بپرسم جریان چیه که خودش شروع کرد به سخنرانی: فرض کن کل دارایی تو از این دنیا یه تیکه یخه...با تمام خواص مربوط به یخ...فی المثل گرما آبش می کنه، نور باعث درخشش مشیشه و خوب بالاخره هم یه عمری داره،دو روز،ده روز...تاکید می کنم که این تکه یخ با ارزشترین چیزیه که تو دنیا داری. حالا،شما حاضری این یخ رو بذاری تو آفتاب بدرخشه که لذتشو ببری، یا تو یه روز گرم به سر و روت بمالی خنک شی... یا اینکه همیشه قایمش می کنی تو یه جای امن و خنک که شاید دور روز برات بیشتر بمونه..و خوب ازش لذت نمی بری مگر از بودنش...
یه کم فکر کردم گفتم: خوب میذارم تو مهتاب ازش لذت می برم که آب هم نشه، ولی خوب از بودنش لذت بردم. فکری شدوبا پوزخند گفت:همیشه بهترین راه همونه که به عقل من نمی رسه...
البته بعد فهمیدم خنده های زیر زیری مارموزانش ربطی به فلسفه ی یخیش نداشته...مربوط به فانتزی سفر شمالش بوده با فرد مفروضه که ظاهراَ هرگز میسر نشده بوده...خوشحال شدم باز که خیالات آدمیزادی هم بلد بود...-
صبح تا شوم یه موزیک گوش می داد مالا یه بابایی به نام نامجو!!! علی آقامون به ممد حسن گفته بود: واقعاً نمی دونم این دادا محسن نامجو اگه روشن فکره...کوجاش روشنه دقیقاً..اگه خوانندس چرا ...اگه هنرمند آوانت گریده،چرا هیچ کی یه توضیح چیزی راجع به هنرش نمی ده ما هم بفهمیم..اگه شاعره که واقعاً شعر فارسی رو به اوج رسونده با واج آرایی و آوا شناسی... من رو دقیقا یاد الهی قمشه ای می ندازه که همه میشنن پای حرفش میگن عالی حرف می زنه بعد یکی می پرسه خوب چی چی میگه این پدسوخته ...جواب می آد آآآآآآآ،اووووووم...باید خودت گوش کنی ولی خیلی خوبه!! البته بعضِ کاراش هم خوبه..دوس می داریم
-
باری به ما گفت در باب "سکسوالیته" برای من عشق باید بسیار عمیق باشد، در حالی که سکس چند سانتش هم کافیست. تازه در سکس "کوالیتی" مهمتر از "کوانتی تی" است! اما ازطرفی مارکس می گوید "کوانتی تی" بر"کوالیتی" تاثیر می گذارد.
من که نفهمیدم چه که که ای می گفت: ولی بهش گفتم: "کنارم بخوابو..به دورم بتابو..." شنیدی؟!مال شاهکاره بینی پژوره!!! تازه بنیامین هم یکی داره...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر